وقتی اینترنت قطع شد، از عقب افتادن برنامههایی که برای ارتقا پیج ایستاگرام و سایتم داشتم، ناراحت بودم اما سعی نکردم به کارم، یعنی تولید محتوا ادامه بدم، در عوض سری به فایلهای خودشناسی که از آقای سهیل رضایی داشتم زدم و فایل سایه رو پِلِی کردم؛ تا همین امروز که جمعه هست، اکثر وقت این هفتهام، به گوش دادن فایل، انجام تمرینات، نوشتن، فکر کردن و تحلیل خوابهایم گذشت، هرروزش برام آگاهیهای جدیدی داشت و خوشحال بودم که روحیهای پیگیر برای رشد دارم تا اینکه...
چهارشنبه شب خواب بسیار معناداری با محوریت شخصیتِ نمایشیام دیدم و تمامِ دیروز ذهنم درگیر این بود که من باید چه کاری انجام بدهم،دیروز کتابی که در قسمت آخر معرفی کرده بودند را خریدم به نام تخیل فعال، این کتاب برای این بود که سایههایمان را به صورت نماد دربیاوریم و اجازهی بروز به آنها بدهیم تا ناگهان زندگی ما را تحت سلطه خود نگیرند و ارتباطاتمان یا تصویرمان را در دنیای واقعی خراب نکنند.
دیروز روز شلوغی داشتم به خاطر همین، شب بود که شروع به خواندن کتاب کردم، با خواندن مثالها و طرز کار کتاب، مشتاق شدم امتحانش کنم تا جواب سوالی که از صبح ذهنم درگیرش شده بود را پیدا کنم، پس حتی به آخر فصل اول نرسیده بودم که شروع به امتحانش کردم؛ اوایل نه میتوانستم چیزی تصور کنم و نه چیزی میشنیدم، اما من به صورت ذهنی، سوالاتم را میپرسیدم، بعد از مدتی شروع به پرسیدن سوالات با صدای بلند کردم که متوجه تغییر لحنم شدم و با اینکه فقط خودم بودم که حرف میزدم، چیزهایی گفتم که تا به حال به آنها دقت نکرده بودم و لحنم مدام عوض میشد (امروز ادامهی فصل یک را که خواندم متوجه شدم صحبت با خود هم میتواند بخشی از این فرآیند باشد) تا اینکه من به 3 نتیجه رسیدم و در نهایت جملهای بر زبانم جاری شد که تمامِ زندگی من را تحت شعاع قرار میدهد و موضوع این مقاله هم همین است:
شفایِ من در دیده نشدن است!
من از طریق خوابهایم میدیدم که در مسابقهای بیهوده هستم و این که تمرکزم بیشتر بر روی هر چیزی است که به ظاهر مربوط میشود، و این موضوع باعث شده بود دیگر فرصتی برای به نمایش گذاشتن درونم، به خودم ندهم یا کمتر بدهم یا اگر میدهم چون درگیر قضاوت خودم میشوم، نتوانم توانایی واقعیام را بروز دهم.
پس به این نتیجه رسیدم که من برای رشد دادنِ خودم باید تغییر اساسی در زندگیام ایجاد کنم و حتی نوع مخاطبان کارم را هم عوض کنم! من مخاطبانم را به بصری بودن یا حضور بصری عادت داده بودم، در صورتی که اگر بخواهم رشد کنم باید از طرق دیگری کارم را انجام دهم تا خودم هم شفا پیدا کنم...
برای کسی که هر روزش درگیر سِت کردنِ همهچیز و مخصوصا رنگها، با هم بوده، کار سختی است که لباسها، لوازم آرایش، جورابها، کش سرها و... را کنار بگذارد و تصمیم به در چشم نبودن بگیرد اما من این تصمیم را برای رشدم گرفتم چون قرار نیست که ما با همان شخصیتی که داریم باقی بمانیم، این دنیا برای پختنِ ما آماده شده و ما باید از هر فرصت برای رشدمان استفاده کنیم؛ به دوستی که در کارِ آبرنگ هست پیام دادم و از او خواستم من را راهنمایی کند تا وارد دنیای رنگها بشوم و این علاقهام را در هنر پیاده سازی کنم، نه رویِ خودم!
نمیگویم این موضوع اشکالی دارد یا همه باید به این موضوع فکر کنید، این مثال را از خودم زدم تا شما در پیِ مواردی در خودتان برآیید، دقیقا عکسش را اجرا و رشد کنید.
البته این هشدار را هم بدهم که ما به ازای هر کار درستی که انجام میدهیم، سایهای درست عکسِ آن در ما شکل میگیرد و از ما انتظاراتی دارد، و اگر خودمان این انتظارات را سالم برآورده کنیم (مثل همین کار با رنگ من) دیگر خودشان به زور، خودشان را در زندگی ما وارد نمیکنند و نظم زندگیمان را به هم نمیزنند.
امیدوارم این انتقال تجربه، در زندگی شما اثرات مفیدی داشته باشد.