Mahyar Qorbani
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

خاکسترِ روشنه زیر آتش


انگار آتشی تو رگهام میچرخه، یه آتش بی امون که نه دودش میزنه بیرون، نه شعلش رو کسی میبینه. همه‌چیز تو درده، حتی نفس کشیدنم یه جور شکنجس. خشم انباشته شده تو وجودم انگار داره استخوانهام رو خُرد میکنه، ولی مجبورم قایمش کنم؛ قایمشون کنم تو پشت یه لبخند مصنوعی که به رخ میکشم.

تنهایی رو خودم انتخاب کردم، ولی حالا نمیدونم چرا اینهمه سنگینه؟ چطور این زخمای بیصدا رو هر روز تو سکوت پانسمون میکنم؟ یه جورایی گم شدهام… انگار خودِ واقعیمو زیر خروارها "خوبم"، "مشکلی نیست"، "حالم عالیه" دفن کردم. هرچی بیشتر میگم "قویام"، بیشتر از درون میپوسم.

میدونی بدترین درد چیه؟ اینکه حتی اشک ریختن هم برام تبدیل شده به یه نمایش خصوصی. تو آینه به خودم نگاه میکنم و یه غریبهای میبینم که با جسارت دروغینش داره فریاد میزنه: "همهچیز روبراهه!" ولی تو ته چشاش، ترس موج میزنه… ترس از اینکه یه روز این دیوارها فروبریزن و هیچکس حتی صدای شکستنشون رو نشنوه.

حالا اینجام، میانِ هیزمهایی که خودم به آتیش کشیدم. شاید این تنهایی انتخاب خودم بود، ولی کی فکر میکرد اینقدر سوزش داشته باشه؟ اینقدر بیصدا آدم رو خاکستر کنه…

۲
۰