
دردِ دلِ یه آدمِ کم آزار:
میدونی چیه؟ بعضی وقتا واقعاً دلم میخواد فریاد بزنم:آخه آدما چرا این همه لجبازی میکنن ؟
یه حقیقتِ ساده رو میگی، انگار دنیاشون رو بهم ریختی...
یا سکوتِ مرگبار میکنن، یا از کوره درمیرن و پرخاشگری میکنن ، یا پشتِ سرت قصه میبافن که خودت باور میکنی! بعدشم میری بهشون میگی: خب ببین، اینجوری نیست که...
اما انگار به دیوار میگی! هیچی تو ذهنشون نمیمونه...
مثلاً منِ کم شانس :
یه روز به دوستم گفتم: "حاجی، این رابطهات داره خوردت میکنه، خودت رو کشتی..." اولش سکوت کرد، بعد یکّهو منو مقصر دونست که چرا "منفینگرم"! بعدشم شنیدم به بقیه گفت: "فلانی حسودیه، میخواد رابطهمون بهم بخوره!"... خب مَردک! خودت میدونی مشکل چیه، ولی بازم من میشم آدمِ بدِ ماجرا...
چرا اینجورین؟
مغز آدما عجیبه...
بعضی وقتا "حقیقت" مثل یه چاقو میمونه که به زخمشون میخوره. میترسن قبول کنن اشتباه کردن، میترسن تغییر کنن، میترسن ضعیف به نظر بیان...
پس به جایِ روبهرو شدن، فرار میکنن: یا با سکوت، یا با پرخاش، یا با دروغ. خودشونم میدونن اشتباهه، ولی اعتراف کردن براشون یعنی "باخت"!
مثل این میمونه که:
توی آینه به خودشون نگاه کنن، ولی آینه رو بشکنن تا تصویرِ شکسته نشونشون نده... بعد هم میگن: "تقصیر آینه بود!"
حالا ما چیکار کنیم؟
۱. بیخیال نشی، ولی فشار نیاری:
حقیقت رو بگی، ولی اگر گردن نگرفتند، خودت رو خرد نکنی. هر کسی آمادگیِ شنیدن نداره.
۲. زخمهاشون رو درک کن (بیخیالِ خودشون!):
عصبانیتِ اونها بیشتر به خودشون ربط داره تا به تو. نپذیرفتنِ حقیقت، دردِ خودشونه.
۳. آدمهایِ آماده رو پیدا کن:
بعضیا هستن که حاضرن بشنون، حتی اگر حرفت تلخ باشه. انرژیَت رو براشون بذار...
یه روزی میرسه که خودشون میفهمن... یا نمیفهمن! ولی تو وظیفهات بود که بگی. بقیش با خودشون... 🤷♂
«آدم بودن، گاهی یعنی تحمّلِ سکوتِ دیگران، وقتی حقیقت رو فریاد میزنی...»
مهیار