
نوجوان که بودم، تابستانها سهم ما نه استراحت بود و نه ولگردی در کوچهها؛ آن روزها رسم بر این بود که کار کنیم، من هم در تولیدی خیاطی برادرم مشغول میشدم. خب! محیط بازار، خشن و بیتعارف بود، اما شانس با من یار بود که در آن میان، با دو برادر شریف همکار شدم: "قدرت و اسد"... روستازادههایی که در نگاهشان معرفتی بود که کمتر در شهرنشینان پرادعا مییافتم...
یک روز، آقا قدرت جملهای گفت که آن زمان درکش برای ذهن خام من دشوار بود، اما چنان به دلم نشست که در دفترچهام یادداشتش کردم و بعدها با آن، انشای برگزیدهی کلاس شدم...
او میگفت: *سوزن وقتی میدوزه که دنبالهش سبک باشه؛ نخ گرهخورده پشت سوراخ میمونه...*
سالها گذشت... من بزرگ شدم و آن جمله، گوشهای از ذهنم خاک میخورد؛ تا اینکه روزی به خودم آمدم و دیدم چقدر سنگینم...
دیدم از تمام دنیا طلبکارم؛ از دوست و همکار گرفته تا خانواده و فامیل... در ذهنم، برای هر محبتی، یک دفترچهی اقساط باز کرده بودم... اگر برای کسی چای میریختم، یک طلب ثبت میکردم؛ اگر کادوی تولدی میخریدم، چشم به راه جبرانش میماندم... همیشه درگیر این سوال تلخ بودم که: "پس چرا کسی محبتهای مرا نمیبیند؟ چرا اینهمه خوبی، بیجواب میماند؟"
پختهتر که شدم، کمکم آن جملهی قدیمی آقا قدرت در ذهنم جان گرفت...
برایم جا افتاد آن "گره" که نمیگذارد زندگیام پیش برود، همین "توقع" است.
برایم جا افتاد آرامش، جایی در میانهی محبت بیدریغ نهفته است...
اگر کمک به دیگران را به جای "دِین"، یک "هدیه" در نظر میگرفتم، داستان به کلی عوض میشد...
حالا امروز در مترو، جایم را به پیرمردی دادم و بیدرنگ به سمت دیگری رفتم... حتی پشت سرم را نگاه نکردم تا ببینم تشکر میکند یا نه... برای اولین بار، خود آن "بخشیدن" برایم کافی بود، نه بازگشت آن...
آههه! حس میکنم دیگر سبکبار شدهام... گره توقع را که باز کردم، دیدم زندگی چقدر راحتتر پیش میرود... انگار سرانجام، آن سوزن قدیمی شروع کرده است به دوختن تمام درزهای چاکخوردهی قلبم...
مرا دنبال کن تا قدرتمند شویم...
#مجید_حسنی سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
@majidhassani_ir