ویرگول
ورودثبت نام
مجید حسنی
مجید حسنیپژوهشگر معارف، نویسنده و فعال دانشگاهی
مجید حسنی
مجید حسنی
خواندن ۳ دقیقه·۹ ساعت پیش

کودک درون را نکش!

خاطرم هست در دوران گذر از کودکی به نوجوانی دوست داشتم مرد باشم، حتی نشستن و راه رفتن پدرم را تقلید می‌کردم، به دسته کلید و کیف پول علاقه‌ی زیادی داشتم، حس بزرگی و مردانگی میداد...

بزرگترین حساسیتم گریه بود؛ حالا دیگر شخصیتی شده بودم که برخلاف دوران کودکی که با هر تلنگری اشکش دم مشکش بود و زار زار گریه میکرد، در برابر گریه کردن با همه وجود مقاومت می‌کردم...

اگر زمین میخوردم یا تنبیه میشدم صورتم سرخ میشد و رگهای گردنم بیرون میزد و صدایم در حنجره تلو تلو میخورد اما در برابر گریه کردن مقاومت می‌کردم...

گاهی خنده‌ی درونی دیگران را به این حالم میفهمیدم و بیشتر حرص میخوردم...

روزها گذشت و از آن تنگنای سخت روحی عبور کردم و بالاخره به آن حال غالب شدم، حالا دیگر زور هم میزدم نه اشکی بود و نه بغضی، البته سختی‌ها درد خود را همچنان داشتند ولی من به تحملشان عادت کرده بودم...

یادم رفته بود، در کودکی وقتی گریه میکردم آغوشی برایم باز میشد و آرامم میکرد...

حواسم نبود چشم آدم مثل زمین است؛ اگر هر از گاهی باران به خودش نبیند، سفت و ترک‌خورده می‌شود و دیگر هیچ بذری در آن سبز نمی‌شود.

یادم هست یک روز که خیلی زیر فشار کار و زندگی بودم با مشکلی روبرو شدم که مثل آن وقت‌ها گلویم را گرفت، من هم بر اساس عادت قدیمی بغضم را به زور قورت میدادم، که ناگهان تلنگری خوردم و گوشه‌ای نشستم. به خودم گفتم: مجید! چرا حبسش کردی؟ فکر می‌کنی مردانگی یعنی سد ساختن جلوی سیل؟! هنوز فکر میکنی گریه آدم را ضعیف نشان می‌دهد؟!

خدا بیامرز روضه خوان قدیمی محله‌ی ما میگفت: اشک، ماده‌ی شوینده‌ی روح است... تو وقتی خانه‌ات گرد و خاک می‌گیرد، دستمال خیس برمیداری و پاکش می‌کنی یا میگذاری همانطور بماند تا کدر شود؟ اشک هم همین است... وقتی می‌بارد، غبار غم و کینه را از روی شیشه‌ی دلت می‌شوید... بعدش را نگاه کن، دنیا را شفاف‌تر میبینی، رنگ‌ها پررنگ‌تر می‌شوند و قلبت سبک‌تر می‌تپد...

او راست می‌گفت... علمی‌اش را که بعدها خواندم، دیدم اشک‌های احساسی واقعاً سموم بدن را دفع می‌کنند و هورمون‌های استرس را پایین می‌آورند... اما برای من، همان حرف ساده‌ی روضه خوان کافی بود.

که اشک، نشانه‌ی ضعف نیست؛ اتفاقاً نشانه‌ی این است که هنوز قلبم زنده است، هنوز "سنگ" نشده‌ام و هنوز قدرت این را دارم که بگویم: "خدایا، من به تنهایی از پس این همه بار برنمی‌آیم."

خدا بیامرزد روضه خوان را، حرفهای گران قیمتی میزد، میگفت: اشک هم قیمت دارد، پس برای هرچیزی هم نباید آن را هزینه کرد، اشک ذی قیمت را جای درستش باید خرج کرد...

برای پاک شدن روح باید اشک ریخت، برای پیدا کردن راه باید اشک ریخت، برای غم عزیزترین‌های عالم باید اشک ریخت...

می‌گفت: "جوان! اگر خواستی گریه کنی، جوری گریه کن که انگار داری طلای ذوب‌شده از چشمانت بیرون میریزی؛ این طلا را جز پای رکاب سلطان نریز."

راست می‌گفت، قیمتی‌ترین این اشک‌ها، همان است که به نام حسین (علیه‌السلام) گره خورده است... اشکی که نه از سر کم‌آوردن در برابر آدم‌ها، که از سر قد کشیدن در برابر عظمت اوست...

همان اشکی که وقتی جاری می‌شود، دیگر رگهای گردن از خشم بیرون نمیزند، بلکه دل از قفس غرور آزاد می‌شود...

حالا دیگر وقتی بغض به گلویم چنگ می‌زند، به جای قورت دادنش، به دنبال بهانه‌ای میگردم تا این امانت را جای درستش خرج کنم... یاد گرفته‌ام که برای مرد شدن، گاهی باید دوباره همان کودک بی‌پناه شد و در آغوش روضه‌اش زار زد؛ که این گریه، نه تنها ضعیفم نمی‌کند، بلکه مرا به آن آغوشی میرساند که از تمام دسته‌کلیدها و کیف‌پول‌های دنیا، اعتبار و امنیت بیشتری دارد...

آری من کودک درونم رو دوست دارم...

چشم من خورد به نامت، جوشید

بغضِ خشکیده‌ی جامانده به اعماق گلو...

#مجید_حسنی سه‌شنبه ۵ خرداد ۱۴۰۵

https://ble.ir/majidhassani_ir

#امام_حسین #اشک #زندگی #ایمان #مذهب #آرامش

دوران کودکیاشکامام حسینآرامشمذهب
۱
۰
مجید حسنی
مجید حسنی
پژوهشگر معارف، نویسنده و فعال دانشگاهی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید