
میگویند قورمهسبزی پادشاه غذاهاست، اما پادشاه هم که باشی، اگر ۳۰ روز ماه، ناهار و شام جلوی چشمت قورمهسبزی قد علم کند، دستوپایت سست میشود و دلت را میزند. راستش محبت هم همین است. محبت مادر و پدر، مثل همان قورمهسبزی، اصیل و همیشگی است. اما آدمیزاد است دیگر؛ گاهی از همین حضورِ مدام، چنان اشباع میشود که یادش میرود چقدر خوشبخت است. ناشکری نمیکند، فقط دلزده میشود. انگار روحش به یک طعم جدید، یک ادویهی متفاوت نیاز دارد...
یکبار وسط درس و کتاب، وقتی حس کردم مغزم دیگر فرمان نمیدهد و یک لایهی خاکستری روی انگیزهام نشسته، به جای چای و استراحت، گوشی را برداشتم. زنگ زدم به عمه جان...
دو دقیقه فقط حرف زدیم. همان چند جملهی قربان صدقه رفتن با لحن خاص خودش، با آن انرژی متفاوتی که فقط در خانهی قوم و خویش پیدا میشود، حالم را زیر و رو کرد...
آری؛ روح ما برای درس خواندن و دویدن، فقط به کالری محبت خانگی نیاز ندارد؛ گاهی یک تماس کوتاه با خاله یا عمه یا دیگر اقوام عزیز، مثل چشیدن یک دسر نوبرانه، چنان انرژی تازهای به رگهای آدم تزریق میکند که قورمهسبزی خانگی هم دوباره طعم بهشت میگیرد.
گاهی برای پریدن، باید طعم محبت را عوض کرد!
#مجید_حسنی جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵