ویرگول
ورودثبت نام
مجنونِ‌لیلا
مجنونِ‌لیلا|باید که مهربان بود باید که عشق ورزید زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست|
مجنونِ‌لیلا
مجنونِ‌لیلا
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

اخرین رویاگر۲

بسم الله الرحمن الرحیم

دستانی که در باد تکان می‌خورند.

صدایی که نامی را زمزمه می‌کند.

و نورهایی که در تاریکی می‌لرزند.


هر شب، همین خاطره!

هر شب، همین تصویر!

هر شب، همین حس!

اما هیچ‌وقت نمی‌توانست آن را کامل ببیند.

هر بار که سعی می‌کرد آن را به یاد بیاورد،

چیزی در ذهنش محو می‌شد،

چیزی از بین می‌رفت،گچیزی گم می‌شد.

دستش را روی سینه‌اش گذاشت، نفس عمیقی کشید،

هوا، دقیقاً همان دمای مطلوب همیشگی را داشت، اما ریه‌هایش سخت تر نفس می‌کشیدند.

انگار چیزی در این هوا کم بود.

این را با تمام سلول هایش حس می کرد!

این حس، تازه نبود.

این سنگینی، این ناآرامی، این هوای خالی از چیزی که نمی‌دانست چیست همیشه با او بود.

از کودکی.

از اولین لحظه‌هایی که توانست دنیا را بفهمد.

اما هیچ‌کس نمی‌دانست.

هیچ‌کس متوجه نمی‌شد.

هیچ‌کس نمی‌پرسید که چرا گاهی،

در میان لحظه‌های عادی،

چشمانش به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌ماند.

هیچ‌کس نمی‌دانست که شب‌ها،

وقتی همه در آرامش خواب فرو می‌رفتند،

او با این حس بیدار می‌ماند.

ادامه دارد...

شبداستانرمان
۸
۰
مجنونِ‌لیلا
مجنونِ‌لیلا
|باید که مهربان بود باید که عشق ورزید زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست|
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید