ویرگول
ورودثبت نام
مجنونِ‌لیلا|زهرا یزدانی
مجنونِ‌لیلا|زهرا یزدانی|باید که مهربان بود باید که عشق ورزید زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست|
مجنونِ‌لیلا|زهرا یزدانی
مجنونِ‌لیلا|زهرا یزدانی
خواندن ۱ دقیقه·۱۸ ساعت پیش

قاصدک

این روزها، هر نفسی که میکشم، سنگی است که روی قفسه سینه ام سنگینی میکند و باید با زور به بیرون بغلتانمش.

ریه هایم خسته اند؛دیگر توانایی تخلیه هوای کهنه را ندارند.

بازدمم به خِرخِری آغشته شده که از گلویم میخراشد و بالا می آید.

قفسه سینه ام منقبض میشود؛ دوکِ محکمی که هر بار تنگتر میپیچد. هوای محبوس، لجوجانه در ژرفای بدنم پنهان میشود و فقط با حمله های پیاپی سرفه، با دهانی کف آلود و چشمانی اشک آلود، می توانم آن را به بیرون تف کنم.

از صدای خروج زمختش پیداست که تیزی هوا دیواره گلویم را بد خراشیده است.

گوش هایم از این تلاطم درونی سنگین و پر شده اند. گاه بی اختیار به آنها چنگ میزنم، دلم میخواهد برای لحظه ای کوتاه،از خودم جدایشان کنم و سبک بال، تنها در سکوت بی وزنی شناور بمانند.

آه...

دلم هوای پرواز میکند. پروازی بی قید و شرط.

میخواهم رها شوم، مثل پرنده ای که دل را به باد میسپارد و در آغوش بیکران آسمان رها میشود.

نه با تقلا، که با تسلیم!

باد او را بالا میبرد، در موجهای نامرئی می لغزاند، و او گاه در لا به لای شاخه های درختان قدیمی می پیچد، برگهای خشک را به صدا درمی آورد، و آهنگی میسازد شبیه زمزمه ی رازآلود باران.

اما من، اکنون در اینجا، بر بستر زمینگیر شده ام و تنها راه پروازم، پروار در همین خیال های بی پروا است.

پنجره را باز می کنم. نسیم خنک شامگاهی، آرام می وزد و پرده را تکان میدهد.

چشمانم را می بندم و همان نسیم را تصور میکنم که از میان پرهای یک پرنده میگذرد.

سرم را کمی بالا میگیرم و سعی میکنم نفسی بکشم...

این بار، آهسته.

شاید بتوانم این نفس را، نه چون سنگ، که چون پر قاصدکی تصور کنم که از لبهایم رها میشود و به سوی آسمان میرود تا به ماه برسد.

آسمانروزنوشتداستانمریضیامروز
۸
۱
مجنونِ‌لیلا|زهرا یزدانی
مجنونِ‌لیلا|زهرا یزدانی
|باید که مهربان بود باید که عشق ورزید زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست|
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید