ویرگول
ورودثبت نام
مجنونِ‌لیلا|زهرا یزدانی
مجنونِ‌لیلا|زهرا یزدانی|باید که مهربان بود باید که عشق ورزید زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست|
مجنونِ‌لیلا|زهرا یزدانی
مجنونِ‌لیلا|زهرا یزدانی
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

کشتی غرق شده در خشکی

چیزی شبیه به خوره‌، در لایه‌های پنهان ذهنم رخنه کرده است؛ موجودی ناشناس، اما آشنایی عمیق که درکِ آن فراتر از مرزهای منطق است.

اگر بخواهم این سایه‌ی آشنا را نام‌گذاری کنم، باید بگویم شاید عصاره‌ی وجودم، یا خلاصه‌ی تلخِ زندگی‌ام باشد؛ قطره‌ای از طعمِ تلخِ قهوه‌ای که بر میزِ روزگار می‌جوشد.

این حس، مرزی است میانِ مرگ و زندگی، میانِ خواب و بیداری؛ چیزی که با تمامِ ذره‌ذره‌ی وجودم، با هر رگ، هر پی، هر استخوان و هر بافتِ تنم درک می‌شود، اما ماهیتش در گنگی و ابهامی مطلق غرق است.

این موجودِ مبهم، دست بر گلوگاهِ جانم نهاده و با تمامِ زور، بر آن فشار می‌آورد تا صدایِ فریادِ درونی‌ام را خفه کند...

و من، در سکوتِ این اتاق، با این سنگینیِ نامرئی دست به گریبانم. گویی این «خوره»، نه مهمانی ناخوانده، که خودِ منم؛ اما منی که در آینه‌یِ زمان گم شده و از پشتِ دیوارهایِ وجود، به بیرون می‌نگرد.

شاید این، همان نقطه‌ای است که کلمات می‌سوزند و تنها سکوت باقی می‌ماند؛ جایی که خواب و بیداری چون دو رودِ موازی، بدونِ هرگزِ پیوستن، در کنارِ هم جاری‌اند.

شاید این حس، مرزِ میانِ «بودن» و «نبودن» است؛ جایی که انسان، چون کشتی‌ای غرق‌شده در خشکی، منتظرِ موجی است که شاید هرگز نرسد.

من با تمامِ وجودم می‌کوشم تا بفهمم که آیا این فشار، نشانه‌یِ پایانِ راه است یا آغازِ سفری نو به اعماقِ خود؟

شاید این «خوره»، تنها قطره‌ای از بارانِ تلخ است که سال‌هاست در درونِ قلبم جمع شده و اکنون می‌ترکد تا راهی به بیرون بیابد.

و من، با چشمانی گریان اما بی‌صدا، به آن اجازه می‌دهم تا جاری شود. شاید این، لحظه‌یِ تولدی دوباره باشد؛ جایی که باید بگذارم آن موجودِ ناشناس، خود را نه با کلمات، بلکه با سکوتی که حقیقت را فریاد می‌زند، معرفی کند.

و شاید، تنها شاید، این فشار بر گلو، صدایِ نفس کشیدنِ روحِ من باشد که می‌کوشد از قفسِ استخوان‌هایم رها شود...»

دلنوشتهروزمرهمرگزندگی
۱۱
۱
مجنونِ‌لیلا|زهرا یزدانی
مجنونِ‌لیلا|زهرا یزدانی
|باید که مهربان بود باید که عشق ورزید زیرا که زنده ماندن هر لحظه احتمالیست|
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید