ویرگول
ورودثبت نام
مریم عسگرپور
مریم عسگرپور
مریم عسگرپور
مریم عسگرپور
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

•۵• هنـــــO_oــــــوز

من اصلا چایی خوردن رو دوست نداشتم. بعد از یه مدتی دیدم بدنم کم آبه و آب خوردنم دوست نداشتم پس مجبور شدم با چای کنار بیام و الان سایز لیوانم با کاسه ام یکیه 🫠

دیشب وقتی ناراحت بودم این به ذهنم اومد گفتم بالاخره یه روزی میاد دیگه تنها بودن اذیتم نمی کنه فقط تا اون موقع باید باهاش کنار بیام.

ولی هنوز نتونستم خودمو جمع کنم تا شرایط چند سال آینده بهتر از سال های قبل بشه. یه جور نا امیدی خاصی هنوز تو وجودمه.

هر روز از خودم می پرسم واقعا می ارزه؟ راهم درسته؟ اگه کمک لازمم بشه؟ اگه بازم شرایطم تغییر کنه؟ و هزار تا سوال دیگه 🙃

دلم می خواد نگرانی هام رو بزارم کنار تا با ذهن بازتر بتونم مشکلاتم رو سروسامان بدم.

می دونم که تا اینجاشم تنها بودم هر جایی کمکی هم لازمم بود خدا بهم رسونده. الان که به گذشته ام نگا می کنم میگم من چجوری تونستم و فقط یه توجیه داره اونم دست خدا🥰

بازم به خودش دل می بندم 🫣 می بینی که چقدر ضعیفم خودت کنارم باش. 😔

دلنوشتروزمرگیخاطراتدلنوشته کوتاه
۱۱
۴
مریم عسگرپور
مریم عسگرپور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید