ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandanaمرگ از من عبور کرد اما در چشمانم باقی ماند
Mandana
Mandana
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

تغییر

با صدای باران از خواب بیدار شدم.

مثل برق بلند شدم، رفتم سمت بالکن و در را باز کردم.

بدون اینکه لباس گرمی بپوشم، دستم را بردم زیر باران و لبخند بلندی زدم.

بعد یادم آمد روح مادربزرگ با اولین دانه‌های ریز برف از آسمان پر کشید.

سرمای هوای بارانی نشست روی تنی که از زیر لحاف گرم بیرون کشیده بودمش.

بدنم کمی از سرما جمع شد، اما جلوتر رفتم.

به آسمان نگاه کردم تا باران به صورتم بخورد

و صدای خندیدنم، زیر باران، بلند شد.

ناگهان دستم را از زیر باران کشیدم.

نگاهم در افق محو شد.

سریع برگشتم داخل خانه،

در شیشه‌ای را بستم و محکم ایستادم.

چانه‌ام را بالا دادم، دست‌هایم را پشت کمرم گره کردم و فکر کردم:

شاید درست این است که باران را

از پشت شیشه، با غرور، تماشا کنم

و نگذارم روحم با آن پرواز کند.

با همان پرستیژ برگشتم، پشت به در شیشه‌ای.

به اتاقم نگاه کردم.

بعد از مدت‌ها زندگی کردن در آن،

اتاقی آشفته و به‌هم‌ریخته دیدم؛

پر از کتاب‌ها و برگه‌های تلاش‌های نصفه‌ونیمه‌ام برای شروع،

پر از آینه برای دیدن و لمس کردن حضور خودم،

و پر از گل‌هایی که از مزار مادربزرگ مانده بود.

و من، بعد از رفتنِ مادربزرگ،

تنها کاری که از دستم برمی‌آمد

زنده نگه داشتنِ همان گل‌ها بود…

می‌دانید؟

روح من همیشه در حال پرواز است.

فقط نمی‌دانم چطور به آن بگویم

پاهایم روی زمین است

و این‌طور زندگی کردن،

آخر مرا به گم‌شدن می‌کشاند.

همین چند روز پیش،

پسری که از او خوشم می‌آمد،

با حرف‌های بزرگ درباره‌ی سیاست و تاریخ

در نهایت گفت از صحبت با من لذتی نمی‌برد.

فاصله‌ی واقعیِ بین ما

یک آسمان بود…

و من،

واقعاً دلم می‌خواهد

بین آدم‌ها زندگی کنم،

پاهایم را روی زمین حرکت بدهم.

فکر می‌کنم

شبیه لذتِ

یک آغوشِ ساده

می‌ماند.

بارانآسمانزندگی
۱۰
۳
Mandana
Mandana
مرگ از من عبور کرد اما در چشمانم باقی ماند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید