ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandanaمرگ از من عبور کرد اما در چشمانم باقی ماند
Mandana
Mandana
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

تقویم

چند وقت پیش خوابی دیدم؛

داشتم غرق می‌شدم.

دست‌وپا می‌زدم، اما روی سطح آب نمی‌موندم.

هی منتظر بودم یکی بیاد کمکم،

ولی هیچ‌کس نیومد.

آب می‌خورد توی صورتم،

انگار داشت بهم سیلی میزد

می‌ترسیدم،

و فقط تقلا می‌کردم.

و آب وحشیانه به اطراف پخش میشد

با وحشت از غرق شدن از خواب پریدم

و جالب این‌جاست حتی تو خواب هم می‌دونستم

توی آب باید آروم باشم،

دست‌وپا رو برخلاف هم تکون بدم،

و به جای جنگیدن،

اعتماد میکردم.

اما ترس از غرق شدن اجازه نمی‌داد.

چشم که باز کردم،

تقویم بزرگی روبه‌روم بود.

روزها پشت سر هم رد می‌شدن

و من برای هر روز

داستانی و روایتی خیالی داشتم .

می‌دونم باید از قدم‌های کوچیک و واقعی شروع کنم،

همون‌هایی که هر روز انجامشون نمی‌دم.

و همین فرار از زندگی واقعیه

که منو غرق می‌کنه؛

در حالی که راه رو بلدم،

اما می‌ترسم.

نمیتونم اعتماد کنم،

و به‌جاش

فقط دست‌وپا می‌زنم

و هر روز زندگی سیلی محکمش بهم میزنه...

تقویمبی انگیزگیخوابکابوسهدف
۶
۳
Mandana
Mandana
مرگ از من عبور کرد اما در چشمانم باقی ماند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید