
چند وقت پیش خوابی دیدم؛
داشتم غرق میشدم.
دستوپا میزدم، اما روی سطح آب نمیموندم.
هی منتظر بودم یکی بیاد کمکم،
ولی هیچکس نیومد.
آب میخورد توی صورتم،
انگار داشت بهم سیلی میزد
میترسیدم،
و فقط تقلا میکردم.
و آب وحشیانه به اطراف پخش میشد
با وحشت از غرق شدن از خواب پریدم
و جالب اینجاست حتی تو خواب هم میدونستم
توی آب باید آروم باشم،
دستوپا رو برخلاف هم تکون بدم،
و به جای جنگیدن،
اعتماد میکردم.
اما ترس از غرق شدن اجازه نمیداد.
چشم که باز کردم،
تقویم بزرگی روبهروم بود.
روزها پشت سر هم رد میشدن
و من برای هر روز
داستانی و روایتی خیالی داشتم .
میدونم باید از قدمهای کوچیک و واقعی شروع کنم،
همونهایی که هر روز انجامشون نمیدم.
و همین فرار از زندگی واقعیه
که منو غرق میکنه؛
در حالی که راه رو بلدم،
اما میترسم.
نمیتونم اعتماد کنم،
و بهجاش
فقط دستوپا میزنم
و هر روز زندگی سیلی محکمش بهم میزنه...