ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandana
Mandana
Mandana
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

رقص من و مادربزرگ

مادربزرگم فریاد می‌زد که به دادش برسیم که مرگ سراغش آمد از مرگ میترسید و این همه اطرافیان میدونستن شب و نصفه شب بلند میشد از ترس اینکه نکنه تو خواب بمیره نمیخوابید گاهی عصاش برمی‌داشت به سمت مردهای که به سمتش میومدن ببرنش پرتاب میکرد و اصلا با دنیای مردها حد و مرزی قائل نبود و حتی به سخره میگرفتشون و می‌گفت فلانی آمد شب بالا سرم منو ببره من نرفتم گفتم برو گم شو من نمیام بعدها که توان فیزیکش از دست داد از مادرم یا کس دیگه میخواست عصاش به دست بگیرن شب تا صبح بالای سرش بیدار بمون و خودش می‌گفت فلانی آمد بزنش و مادرم عصا تو هوا تکون میداد و می‌گفت زدمش راحت بخواب و خلاصه مادربزرگ همیشه اینطور بود حتی وقتی که هنوز مادربزرگ نبود و خودش یه مادر کوچولو بود آخه فکر کنم همه چیز برمیگرده به مادر خودش که وقتی شیرخواره بود مادربزرگم ،تصمیم گرفته بود خودگشی کنه تو اون زمان که بچه ها از بی شیری میمردن اهالی روستام تصمیم گرفتن مادربزرگ شیرخواره منو بزارن جلوی سینه ای مادر مرده اش تا بلکه ام خوردن شیر مرده ای مادر خودش باعث شه اونم تلف شه ولی مادربزرگ من همونجا به همگی نه گفت و نمرد و نود و دو سال عمر کرد و همیشه در جنگ و تکاپو با مرگ بود آنقدر دنیای درونش در مبارزه و ترس از مرگ بود که اخرهای عمرش بچه هاش به دیدنش نمیومدن زیاد چون که نمی‌تونستن برای مادری که مرگ نمی‌خواد و از غذا خوردن هم افتاد چیکار باید بکنن این درخواستی بود که هیچکس نمیتونست انجامش بده و خاطرات مادربزرگ همیشه تواهم با فرارش از مرگ بود همیشه چندین بار دکتر جوابش کرده بود دو بار لگنش شکسته بود یکبار دست و پاهاش و صورتش کبود شده بود و هوشیاریش از دست داده بود اورژانس آمد گفت تا فردا صبح نمی‌مونه تصمیم گرفتم خانواده دورش جم بشیم و من رفتم دست انداختم زیر سرش و سرش گذاشتم روی سینه ام تا صبح، شروع کردم نوازش کردن موهاش من عاشق موهاش بود مادربزرگم موهاش فقط چندتا تار سفید داشت به اندازه ای موقع های که به مرگ نزدیک شده بود و انگار ازشون سالم بیرون آمده بود سعی کردم به گفتن دوستش دارم و مثل عروسک میمونه بسنده کنم و بزارم راحت باشه تو لحظه های که فکر میکردم آخرهای عمرش ولی مادربزرگ فردا صبح دیدم به سینه ام فشار میاره سریع بلند شدم خواست که بشینه رو زمین بلندش کردم صبحانه خواست سریع بهش صبحانه دادیم بعد خواست سوار ماشینش بشه میدونید به ویلچرش می‌گفت ماشینم و من با کلی غر و داد که چرا یه مرده ارو سوار ویلچر می‌کنی مجبورشون کردم کمکم کنم مادربزرگ سوار ماشینش کنیم تقریبا پنج نفری بودیم و در همون حین عموم آمد خونه و منتظر اون صحنه نبود اصلا به من نگاه کرد گفتم خودش بهم گفت دلش ماشین سواری شو میخواد و خلاصه چندتا دورش زدم و بعد بدن خشک شدش آوردیم پایین دوباره رو زمین خوابوندیم مادربزرگ دوباره به زندگی برگشت و خونه ای ما دوباره خلوت شد و کتک زدن مرده ها با عصا دوباره از سر گرفته شده اینبار حتی شدیدتر .....

یادم بردمش تو حیات با ماشینش حسابی بهش رسیده بودم براش آهنگ بی کلام پخش کردم و از درخت توت تو حیاط براش توت قرمز گندم و ریختم تو طرف جلوی دستش بدون شستن میوه ها شروع کرد دو لپی توت خوردن و مثل بچه ها تمام دست و صورتش قرمز کرده بود خودش پوست سفیدی داشت مثل بلور بود شیرین و آبنباتی شده بود هیچوقت تو زندگیش کمر خم نکرده بود دوازده تا بچه داشت و چهارتاشون مرده بودن توی جنگ و آوارگی گشونده بودشون مادربزرگم برام تعریف میکرد توی جنگ ایران و عراق مردم از روستاها با پای برهنه فرار کردن و پیرمرد و پیرزن هارو جا گذاشتن و می‌گفت بعداً اون ها خوراک سگ ها شدن موقع جنگ دوازده روز ماشینش کنارش پارک میکردم و سمت در خروجی خونه جاشو مینداختم تا یه اطمینانی پیدا کنه که احتمالا از روش رد نمیشیم و جاش بزاریم و البته پینکی سگ منم از پیش جم نمی‌خورد ولی برای خوردن مادربزرگ زیادی کوچیک بود و آنقدر خوراکی ها و قرص های مادربزرگ خورده بود که روحی و جسمی باهاش احساس نزدیکی میکرد ......

خودش باعث بشه اونم بمیره

مادربزرگمرگ
۲
۰
Mandana
Mandana
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید