ویرگول
ورودثبت نام
Mandana
Mandanaمرگ از من عبور کرد اما در چشمانم باقی ماند
Mandana
Mandana
خواندن ۱ دقیقه·۵ ساعت پیش

زخم

صبح که چشم باز می‌کردم،

فکرها هجوم می‌آوردند؛

مثل سرزمینی اشغالی

که هر صبح با صدای موشک

از خواب می‌پرد.

من هم

با تکه‌تکه شدنِ خودم

و خون‌ریزیِ وحشتناکی

در تخت

بلند می‌شدم.

خاطره‌ها، قانون‌ها،

حتی دستاوردهایم

نه نجاتم می‌دادند

نه نگهم می‌داشتند؛

فقط هلم می‌دادند

به سمت سقوط.

به کجا؟

به رحمِ خودم.

جایی تاریک، سرد، خاموش؛

اما

دارای نیرویی برای بارور شدن.

این را وقتی فهمیدم

که شروع کردم

زنجیرها را

از دست‌هایم باز کردن؛

زنجیرهایی که مرا در اجتماع نگه می‌داشتند

و هم‌زمان

کنترل می‌کردند.

مثل عروسک خیمه شب بازی

فهمیدم زندگی‌ای که دارم

نه انتخاب من بوده

نه در اختیار من.

من ناخواسته

دنبال کمبودهایم می‌دویدم،

دنبال انتظارها،

دنبال چیزهایی که هرگز به من داده نشده بود

و اسمش را زندگی گذاشته بودم.

ایستادم و در سکوت

زندگی را

تماشا کردم.

شروع کردم به دیدنِ زخم‌هایم.

بدنم

پر از زخم‌هایی بود

که عمیق شده بودند.

همه‌ی زخم‌ها را دیدم،

با تک‌تکشان حرف زدم،

برای هرکدام نامی گذاشتم،

زخمِ طردشدگی

لاله بود.

زخمِ ناکافی بودن

نیلوفر.

زخمِ دیده نشدن

همیشه‌بهار.

و زخمِ دوست‌داشتنی نبودن

آفتابگردان.

کنار زخم‌هایم نشستم،

به آن‌ها آب دادم،

برای‌شان شعر خواندم

و به داستان‌هایشان گوش دادم.

می‌دانید،

عمر گل‌ها کوتاه است.

حتی از خشک شدن‌شان

غمگین شدم.

با آن‌ها

خداحافظی کردم.

وقتی دردهایم شنیده شدند

و زخم‌ها

دیده شدند،

گل‌ها

هدیه‌شان را به من دادند

و رفتند.

و من

در سکوتِ بعد از رفتن‌شان

به نور تبدیل شدم .

نزدیک شدم.

میزخمبیداریسقوط
۷
۲
Mandana
Mandana
مرگ از من عبور کرد اما در چشمانم باقی ماند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید