
من خودم را شبیه یک درخت کاج میبینم.
درختی که سالها آدمها از کنارش رد شدند و به «بیمصرف» بودنش اشاره کردند.
نه چوبش به درد کسی میخورد،
نه شاخهای داشت که بچهها از آن آویزان شوند،
نه میوهای که دل رهگذری را ببرد.
هیچکس خریدارش نبود.
هیچکس برایش نقشهای نداشت.
اما آن درخت، بیصدا رشد کرد.
ریشههایش را عمیقتر در دل خاک فرستاد.
از درون خودش قد کشید.
و یک روز، همان درختِ بهظاهر بیمصرف، آنقدر بالا رفت
که سایهاش پناه شد
برای رهگذرها،
برای بچهها.
روزی که من دست از شخم زدنِ گذشته برداشتم،
روزی که اجازه دادم دردها و رنجهایم
مثل بادی که میوزد
از میان شاخههای خشک روحم عبور کنند و بروند،
همان روز شروع کردم
به ترمیم زخمهایم،
به دوست داشتن خودم،
به شناختن دردهایم،
به ساختن نمادها، به نقاشی کردن،
و به بازتعریف خودم.
کمکم ذهنم را از گذشته خالی کردم.
نسخهی قدیمیام را ــ آن که هر صبح با درد بیدار میشد ــ کنار گذاشتم.
آن گرهها، آن کنترلها، آن ترسها…
دیگر صاحب من نیستند.
آن کششهای قدیمی که مرا تا جنگلهای سوختهی درونم میبردند،
دیگر قدرتی ندارند.
من آن خاکسترها را پشت سر گذاشتم.
و شروع کردم به رشد کردن.
میخواهم سایهبان باشم.