ویرگول
ورودثبت نام
ماریا 🍋
ماریا 🍋واژه هایم بال دارند..🪄
ماریا 🍋
ماریا 🍋
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ ساعت پیش

وِداع با ستاره

«خاطره‌ای از آخرین نگاه»

قرار بود او را ببینم.

اما نه برای رفع دلتنگی، نه برای عاشقانه خواندن‌هایمان؛ ما آمده بودیم که با هم وداع کنیم.

برای آخرین بار،در اولین جایی که دستت را گرفته بودم، آن روزها که این کافه ما را با هم می‌دید آن درخت پشت پنجره کمی بیشتر جان داشت.

گفتی که مرا به اندازه تمام دان و برگ‌های این درخت ریز برگِ بلند قامت دوست می‌داری.

اما حالا چه؟

یعنی این باد پست هم برگ‌ها را از درخت گرفت؛ هم عشق تو را از من؟

آخر این چه بادی بود که هم درخت را لخت کرد، هم قلب تو را؟

ستاره من، درون سینه‌ات را نمی‌توانم ببینم، اما باز هم زیبایی قلبت از چشمان خیست پیداست.

من این چشم‌ها را می‌پرستم؛ مگر خدایان دروغ می‌گویند؟

می‌دانم که هر قطره آویز از چشمت به راه من می‌افتد

زبانت به بدرقه‌ام نمی‌چرخد، اما چشمانت خوب میهمان‌نوازی می‌کنند.

نمی‌خواستم که پشت سرم آب بریزی، پس آن مرواریدهای دلخراش را که دانه دانه مانند مذاب روی قلبم می‌چکیدند را پاک کردم

انگشتان خیس از اشکم آنچنان مقدس شده بودند که بوسیدنشان کمترین عبادت بود.

برای آخرین بار، سرت را روی سینه‌ام فشردم.

آه، ای سینه سوخته من! چه مظلومانه در کنار معشوق می‌سوزی.

حالا نوبت من بود.

سرم را روی همان شانه‌هایی گذاشتم که عادت به دلداری‌ام داشتند.

دست سردت را بین دستان تبدارم گرفتم، اما هرچه بیشتر فشردم، قلب خودم بیشتر به درد آمد.

در آغوش هم چه تقلایی می‌کردیم برای کمی بیشتر ماندن!

کاش آن روز یکی التماس می‌کرد که دیگری بماند.

نمی‌دانم، آخر مگر چه شد که مجبور شدیم به این وداع؟

چندی بعد، در کوچه‌هایی قدم می‌زدیم که صدای خنده‌هایمان از دیوارها و سنگ‌هایش پخش می‌شد.

کلاغ‌های روی دیوار با دهن‌کجی به یادم می‌آوردند که ما روزی کنار هم بودیم.

صدای چاووشی در گوش‌هایمان بود، اما به قلبمان چنگ می‌زد.

نه حرفی می‌زدیم، نه سوالی می‌کردیم.

تنها وقتی به خاطره‌هامان می‌رسیدیم، آهی سوزناک از دهانمان می‌پرید و

میهمان هوای سرد بهمن می‌شد.

کاش می‌توانستم در همان جاده دوست‌داشتنی بنشینم و زانوی غم بغل کنم، اما قوی بودن تنها راه چاره بود چون نمی‌توانستم ستاره را غمگین ببینم.

نباید می‌دانست که رفتنش چه خانه‌ای را بر سرم خراب می‌کند.

و حالا ستاره من رفته است.

من مانده‌ام با آن همه خاطره خوب و این تلخی که از هر وصال شیرین برایم خوش‌تر است.

من به یاد تو می‌نویسم و تو را از نو رسم می‌کنم.

به یاد عطر تنت می‌گریم، به یاد آن بوسه‌های کوچکِ پر ز ترس، دستان امنت و آغوش گرمت.

ستاره من،

تو به قلب ماهت دوخته شده‌ای.

جدا شدنت سینه‌اش را می‌شکافد.



خاطرهدلنوشتهستارهعشقوداع
۳
۰
ماریا 🍋
ماریا 🍋
واژه هایم بال دارند..🪄
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید