
هوای سرد اتاق، مثل دستی نامرئی دور گلویشان پیچیده بود. سکوت آنقدر سنگین بود که سارا احساس میکرد اگر نفس عمیق بکشد، صدا میشکند. نیما چند ثانیه ساکت ماند، انگار دنبال جملهای میگشت که سالها در دلش مانده بود.
آرام گفت:
«همیشه فکر میکردم باید تنها باشم… اینجوری کمتر درد میکشه. اما تو همهچیزو بههم زدی.»
سارا به او نگاه کرد. نه با تعجب، نه با ترحم؛ با فهمیدن. همان فهمی که آدم فقط در لحظههایی خاص تجربهاش میکند. فهمید این حرف فقط اعتراف نیما نیست، آینهایست که روبهروی خودش هم گرفته شده. او هم سالها فکر کرده بود تنهایی امنتر است.
خواست چیزی بگوید که صدایی از پلهها آمد.
صدایی کوتاه، خفه، اما کاملاً واقعی.
قلب سارا فرو ریخت. نیما ناخودآگاه یک قدم جلوتر ایستاد.
«کی اونجاست؟»
صدا در فضا پخش شد و جوابش فقط سکوت بود.
اما سکوت، آرام نبود.
در انتهای راهرو، سایهای حرکت کرد؛ نه آنقدر واضح که بشود تشخیصش داد، نه آنقدر مبهم که خیال باشد. سارا حس کرد پوست دستش سرد شده. هر دو آرام به سمت راهرو رفتند، انگار اگر آهستهتر حرکت کنند، خطر هم آهستهتر میشود.
ناگهان چیزی به زمین افتاد.
صدای برخوردش با کف اتاق کوتاه بود، اما کافی بود. سارا خم شد. یک تکه کاغذ کوچک، تاخورده و کهنه. وقتی بازش کرد، جملهای با خطی ناآشنا رویش نوشته شده بود:
«تو میدانی که همه چیز از اینجا شروع شد. حالا نوبت توست.»
دستش لرزید. این فقط یک جمله نبود؛ شبیه حکم بود. شبیه دعوت. شبیه تهدید.
نیما کاغذ را دید و لبخند کمرنگی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تسلیم بود تا آرامش.
گفت:
«هر چی بوده، هر چی گذشته… همهش برای رسیدن به همین لحظه بوده. حالا تصمیم با توئه.»
سارا به کاغذ نگاه کرد، بعد به نیما.
و برای اولینبار فهمید بعضی انتخابها، راه برگشت ندارند.