وقتی که استادم، به من گفت:« اون چیزی که نوشتی، نثرِ سردی داره و احساسی نیست.»
اولش فکر کردم که نتوانستم یادداشت « مردمنگاری» را خوب بنویسم؛ اما وقتی در لحنِ مهربانش رو شنیدم که مرا با کلماتش تشویق کرد و به من «آفرین» گفت، متوجه شدم که سعیم نتیجه داده بود.
استادم میگفت:« یک یادداشتنویس باید لحنِ سردی داشته باشد؛ بیطرف و با عقلِ سردش بنویسد؛ احساسیگری نداشته باشد و باید با یک چشمِ سوم به همه چیز نگاه کند.»
وقتی میخواستم یادداشتم را بنویسم و برای استادم بفرستم؛ به بازار رفتم. باید آدمها را خوب مشاهده میکردم.
مشاهده یعنی تجربه کردن.
به بازار رفتم و به آدمها نگاه کردم. به تمامشان، به بزرگ و کوچک، به طرزِ لباس پوشیدنشان، راه رفتنشان، کفشها و پوشششان.
از کنارِ مغازهها که ردّ میشدم، به درون و بیرون و آدمهایش چشم میانداختم.
قرار بود درموردشان بنویسم. باید وراد مغزشان میشدم. وقتی به چشمهایشان نگاه میکردم و به زبانی که بدنشان داشت و واکنشهای کوچکی که داشتند، احساسشان را حدس میزدم.
برایم تجربه لذتبخشی بود.
به فضایِ اطرافم هم باید بادقّت نگاه میکردم. مکانی که در آن قرار داشتم، چه شکلی بود؟ چه چیزهایی در آن بود؟ آدمها چه شکلی بودند؟ چگونه حرف میزدند؟ درمورد چه صحبت میکردند؟ چگونه حروف را از دهانشان بیرون میدادند؟ آیا تندتند صحبت میکردند؟ یا آرام و شمرده؟
حرف زدنشان چه حسی به ما داد؟
با دیدنِ آدمها چه احساساتی در وجودمان متبادر میشد؟ یادِ چه چیزی میافتادیم؟ یادِ چه خاطره یا داستانی؟ یا حتی چه کسی؟
چه مکالمهای بینمان ردّ و بدل میشد.
برای اولین بار بود که به همه چیز در اطرافم خوب توجه میکردم. از خودم بیرون آمده بودم و مثل یک ناظر به همه چیز نگاه میکردم. چشمانم مثل یک دوربین بودند که باید همه چیز را در خود ضبط میکردند.
من از خودم نمینوشتم. دیگران را میدیدم و از آنها حرف میزدم؛ راویِ سادۀ اطرافم بودم.
حسِ خبرنگاری را داشتم؛ میخواستم دفتر یاداشتم را از کیفم بیرون بیاورم و از همه چیز بنویسم؛ اما بازار شلوغ بود و نمیتوانستم گوشهای بایستم یا بنشینم تا آن چیزی را که در مغزم میگذشت بنویسم.
خبرنگاری چه حسِ خوبی دارد!