یک مربی قدیمی در باشگاهی کوچک کار میکرد؛
مردی آرام اما سختگیر.
سالها بود که شاگردهای جوان میآمدند و میرفتند؛
بعضی پر از استعداد، بعضی پر از بهانه.
یک روز پسری وارد باشگاه شد که میگفت
«من آزاد زندگی میکنم… هر وقت حسش بود میام تمرین.
نمیخوام زندگیم زندانِ برنامهریزی باشه.»
مربی فقط لبخند زد و چیزی نگفت.
سه ماه گذشت.
پسر هنوز همان وزنههای روز اول را میزد؛
نه تغییری در بدنش، نه در قدرتش، نه در زندگیاش.
یک شب که باشگاه خلوت بود، مربی صدایش زد و کنار اسکواتراک نشاندش.
گفت:
«پسر، میدونی چرا پیشرفت نکردی؟
چون آزادی رو با بیمسئولیتی اشتباه گرفتی.
آزادی یعنی توانایی انجام دادنِ کاری که باید،
نه کاری که فقط دلت میخواد.»
بعد کف دستهای پینهبستهاش را نشان داد و ادامه داد:
«اینها نتیجهی برنامههامه،
نه نتیجهی حسوحال.
نظم مثل یک قفس نیست…
مثل یک ریل قطاره.
ریل، آزادیِ رسیدن رو ممکن میکنه.»
پسر برای اولین بار ساکت شد.
از فردای آن روز، ساعت ۷ صبح در باشگاه بود.
هفته اول سخت بود.
هفته دوم درد داشت.
اما ماه سوم…
بدنش شروع کرد به جواب دادن.
قدرتش بالا رفت.
ریتم خوابش بهتر شد.
اعتمادبهنفسش از خاکستر بلند شد.
یک روز آمد پیش مربی و گفت:
«حقیقتش…
تازه الآن دارم میفهمم آزادی واقعی یعنی چی.»
مربی فقط گفت:
«آزادی از دلِ نظم میاد، نه از دلِ آشفتگی.
هرکس بدون برنامه زندگی کنه،
بردهی حسوحال خودش میشه.»