
علی همیشه فکر میکرد عشق یعنی اینکه طرف مقابلش با همهی خواستههایش کنار بیاید.
دوست داشت نرگس همانطور لباس بپوشد که او میپسندد، همانجا رفتوآمد کند که او تأیید میکند و حتی همان رویاهایی را دنبال کند که خودش مهم میدانست.
او اسم این رفتار را علاقه میگذاشت،
اما نرگس هر روز کمحرفتر، خستهتر و دورتر میشد.
یک شب نرگس آرام گفت:
«من شریک زندگی توام، نه وسیلهی راحتی تو.
اگر قرار باشد همیشه فقط تو تصمیم بگیری،
دیگر چیزی از من باقی نمیماند.»
این جمله مثل ضربهای محکم در ذهن علی نشست.
برای اولین بار فهمید که عشق، مالکیت نیست.
عشق واقعی یعنی کنار کسی رشد کنی، نه اینکه او را کوچک کنی تا به اندازهی خواستههای تو شود.
از آن روز، علی سعی کرد بیشتر گوش بدهد.
به جای دستور دادن، سؤال بپرسد.
به جای کنترل، همراهی کند.
به جای شکستن شخصیت نرگس، کمک کند با اعتماد بیشتری خودش باشد.
کمکم رابطهشان عوض شد.
نرگس دوباره خندید، حرف زد و جان گرفت.
علی هم فهمید کنار آدمی که آزادانه خودش است،
عشق واقعیتر و عمیقتر میشود.
درس کوتاه:
در رابطه، دنبال کسی نباش که فقط خواستههای تو را اجرا کند؛ عشق سالم، رشدِ دو نفره میسازد نه اطاعتِ یکطرفه.
#رابطه_سالم #عشق_بالغ #احترام_متقابل #رشد_مشترک #زندگی_مشترک
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism