
فرهاد سالها آرزو داشت یک کارگاه تولیدی راه بیندازد.
هر بار که میخواست شروع کند، یک بهانه جدید پیدا میشد.
«هنوز طرحم کامل نیست.»
«بازار مطمئن نیست.»
«باید بیشتر تحقیق کنم.»
او منتظر روزی بود که همهچیز بینقص شود.
اما آن روز هیچوقت نرسید.
دوستش کاوه برعکس بود.
نه سرمایه زیادی داشت، نه برنامهای کامل.
فقط یک سوله کوچک اجاره کرد و شروع کرد.
میگفت:
«میدانم کارم ایراد دارد، ولی در مسیر درستش میکنم.»
ماهها گذشت.
کاوه اشتباه کرد.
چند بار ضرر داد.
چند بار هم نزدیک بود شکست بخورد.
اما هر بار چیزی یاد گرفت و جلوتر رفت.
یک روز به فرهاد گفت:
«برای کندن علفهای هرز باید دستت خاکی شود.
نمیشود هم باغ را آباد کنی، هم دستت همیشه تمیز بماند.
مهم این است که موقع کار، حق کسی را ضایع نکنی.»
فرهاد به اطرافش نگاه کرد.
خودش هنوز مشغول فکر کردن و برنامه ریختن بود.
اما کاوه با تمام اشتباههایش حالا صاحب یک کسبوکار واقعی شده بود.
آن روز فرهاد فهمید که:
کمالگرایی همیشه نشانه دقت نیست.
گاهی فقط یک اسم قشنگ برای ترس از تصمیم گرفتن است.
او فهمید در دنیای واقعی،
پیشرفت مال کسانی است که وارد میدان میشوند؛
نه کسانی که تا ابد کنار زمین میایستند و منتظر شرایط ایدهآل میمانند.
درس داستان:
اگر منتظر روز بینقص بمانی، هیچوقت شروع نمیکنی.
وارد میدان شو.
دستت خاکی شود اشکالی ندارد،
فقط نگذار دستت به حق کسی آلوده شود.
#داستان_کوتاه #کمال_گرایی #عمل_گرایی #تصمیم_گیری
#موفقیت #رشد_فردی #مسئولیت_پذیری #واقع_بینی
#اخلاق #زندگی
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism