سارا و نیما چند سال با هم دوست بودند.
یک شب نیما گفت:
«بیایید بدون ثبت رسمی با هم زندگی کنیم.
یک قرارداد خصوصی مینویسیم؛
اگر روزی نخواستیم ادامه بدهیم،
هرکدام راحت میرویم.
هیچ دردسر حقوقی هم ندارد.»
سارا کمی فکر کرد.
در ظاهر پیشنهاد خیلی منطقی به نظر میرسید.
کمتر دردسر،
کمتر تعهد.
آنها همان کار را کردند.
چند سال گذشت.
خانه را با هم چیدند،
زندگی ساختند،
و بعد یک بچه به دنیا آمد.
اما زندگی همیشه آرام نمیماند.
یک روز اختلاف بالا گرفت.
نیما گفت:
«ما فقط یک قرارداد موقت داشتیم…
من مسئولیتی بیشتر از آن ندارم.»
سارا تازه فهمید
چیزی که ساخته بودند
شبیه خانواده بود،
اما پشتوانهٔ یک خانواده را نداشت.
نه قانون روشنی،
نه تعهدی که از او و فرزندش محافظت کند.
چیزی که در ابتدا
مدیریت ریسک به نظر میرسید،
حالا تبدیل شده بود به
ریسک بزرگتری برای کسی که بیشتر آسیب میدید.
دوست قدیمی سارا بعدها گفت:
«بعضی چیزها در جامعه
سالها دوام آوردهاند
چون تجربه نشان داده که لازماند.
وقتی آنها را فقط به یک قرارداد ساده تبدیل کنیم،
ممکن است چیزی مهمتر از آزادی را از دست بدهیم: امنیت.»
درس کوتاه:
بعضی نهادها فقط یک قرارداد نیستند؛
سپری هستند که از ضعیفترها محافظت میکنند.
نادیده گرفتن این پشتوانهها،
گاهی هزینههای پنهانی دارد که دیر دیده میشوند.