ویرگول
ورودثبت نام
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزادهبه نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
خواندن ۱ دقیقه·۲۲ روز پیش

داستان «پول آخر»

حامد و سروش پنج سال بود با هم یک کارگاه کوچک داشتند.

از بیرون، همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید؛ اما حامد کم‌کم فهمید دخل و خرج‌ها با هم نمی‌خواند. چند فاکتور بی‌معنی، چند خرید بی‌موقع، چند برداشت نامشخص. اول خواست خودش را گول بزند، اما حقیقت روشن بود: سروش داشت پول کارگاه را بی‌صدا هدر می‌داد.

حامد شب تا صبح خوابش نبرد.

اگر دست روی دست می‌گذاشت، سرمایه‌ای که با سال‌ها زحمت جمع شده بود از بین می‌رفت؛ حقوق کارگرها، اجاره‌ی کارگاه و نان چند خانواده دود می‌شد.

اگر هم کاری می‌کرد، باید وارد مسیری می‌شد که خودش از آن خوشش نمی‌آمد.

صبح زود، قبل از آن‌که دیر شود، باقی‌مانده‌ی پول حساب مشترک را موقتاً به حسابی امن منتقل کرد. نه برای دزدی، نه برای فرار؛ فقط برای اینکه چیزی برای نجات بماند. بعد همان روز اسناد را مرتب کرد و برای حساب‌کشی روشن آماده شد.

وقتی سروش فهمید، عصبانی شد و گفت:

«تو به من خیانت کردی.»

حامد آرام جواب داد:

«خیانت این بود که می‌دیدم همه‌چیز دارد می‌سوزد و هیچ کاری نمی‌کردم.»

او آن روز فهمید گاهی تمیز ماندن دست‌ها، از دور قشنگ است؛ اما در واقعیت، بعضی نجات‌ها بدون تصمیم تلخ ممکن نیست.


درس کوتاه:

گاهی برای جلوگیری از یک فاجعه‌ی بزرگ‌تر، باید دست به کاری زد که خوشایند نیست.

اگر نیت، حفظ حق و جلوگیری از نابودی باشد، آن تصمیم تلخ می‌تواند مسئولانه‌تر از سکوت ظاهراً اخلاقی باشد.

#شراکت #مسئولیت #تصمیم_سخت #حفظ_سرمایه #اخلاق_واقعی

پولشراکتتصمیم سختدرس زندگیداستان کوتاه
۱
۰
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
به نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید