
بعد از یک باران شدید، تنها جادهی روستا پر از گل شده بود.
چند نفر کنار جاده ایستاده بودند.
یکی گفت:
«صبر کنیم زمین خشک شود، بعد حرکت میکنیم.»
دیگری گفت:
«الان راه رفتن فقط کفشهایمان را کثیف میکند.»
همه منتظر ماندند.
در همان لحظه، پیرزنی که برای رساندن دارو به نوه بیمارش عجله داشت، درمانده کنار جاده ایستاده بود.
جوانی جلو رفت.
به مسیر نگاه کرد.
میدانست راه سخت است.
میدانست کفشهایش گِلی میشود.
اما آرام گفت:
«اگر منتظر جادهی کاملاً تمیز بمانم، شاید خیلی دیر شود.»
قدم در گل گذاشت.
چند بار لیز خورد.
لباسش کثیف شد.
اما پیرزن را از جاده عبور داد و دارو به موقع رسید.
ساعتی بعد، آفتاب درآمد و جاده کمکم خشک شد.
کسانی که منتظر شرایط ایدهآل مانده بودند، تازه راه افتادند.
آنها کفشهای تمیزی داشتند...
اما فرصت کمک را از دست داده بودند.
آن روز همه فهمیدند که
زندگی همیشه بین انتخابهای کاملاً خوب و کاملاً بد نیست.
گاهی باید از میان گزینههای ناقص، بهترین انتخاب ممکن را انجام داد.
شجاعت، تمیز ماندن نیست؛ شجاعت، مسئولانه تصمیم گرفتن است.
درس کوتاه:
منتظر شرایط بینقص نمان؛ بین انتخابهای موجود، راهی را برو که کمترین آسیب را به انسانها میزند و مسئولیتش را بپذیر.
#داستان_کوتاه #تصمیم_گیری #شجاعت #مسئولیت #زندگی
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism