
مهدی، مردی بود که همیشه میگفت:
«آدم باید دلش پاک باشد، بقیه چیزها خودش درست میشود.»
یک شب خیلی خسته از کار برگشت.
کفشهایش را درآورد، روی صندلی نشست و به ساعت نگاه کرد.
وقت دعا بود.
چند لحظه با خودش گفت:
«امشب نه…
من که آدم بدی نیستم.
خدا خودش میفهمد خستهام.»
آن شب گذشت.
چند شب بعد هم همینطور شد.
اول گاهی،
بعد کمکم عادت.
هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد.
زندگی ظاهراً همان بود.
اما چیزهای کوچکی عوض شد.
حوصلهاش کمتر شد.
زودتر از کوره در میرفت.
در دلش آرامش سابق نبود.
یک روز پدر پیرش به خانهاش آمد.
چند دقیقه با او حرف زد و بعد آرام پرسید:
«پسرم…
چرا اینقدر دلآشوب شدهای؟»
مهدی چیزی نگفت.
پدر نگاهش به گوشه اتاق افتاد؛
به سازی که سالها پیش خودش به مهدی هدیه داده بود.
ساز را برداشت، سیمی را زد.
صدا کمی بد بود.
پدر گفت:
«این ساز خراب نشده…
فقط مدتی کوک نشده.»
بعد آرام ادامه داد:
«زندگی هم همین است.
هیچکس یکباره از حال خوب دور نمیشود…
کمکم از کوک خارج میشود.»
آن شب، مهدی با همان خستگی همیشگی
بلند شد.
درس کوتاه:
بعضی کارها برای این نیست که فقط انجام شوند؛
برای ایناند که دل و فکر انسان مرتب تنظیم شود.
اگر مدتی رهایشان کنیم،
آدم آرامآرام از تعادل خارج میشود.

اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism