ویرگول
ورودثبت نام
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزادهبه نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

داستان «رفاقت بی‌مرز»

حامد و نوید از دبیرستان با هم رفیق بودند.

همه می‌گفتند: «این دو تا جداشدنی نیستند.»

نوید عادت داشت هر وقت پول کم می‌آورد از حامد قرض بگیرد.

گاهی هم بی‌خبر سر می‌زد و ساعت‌ها می‌ماند، حتی وقتی حامد خسته بود.

حامد با خودش می‌گفت:

«رفاقت یعنی حساب و کتاب نداشته باشی.»

و هر بار سکوت می‌کرد.

اما کم‌کم چیزی در دلش جمع شد؛

ناراحتی‌های کوچک، دلخوری‌های بی‌صدا.

یک شب که دوباره نوید درخواست پول کرد، حامد برای اولین بار مکث کرد و گفت:

«نوید… من دوستت دارم، اما از این به بعد فقط در شرایط مشخص می‌توانم قرض بدهم.

و لطفاً قبل از آمدن خبر بده.»

چند ثانیه سکوت شد.

نوید اخم کرد و گفت:

«پس رفاقتمان این‌قدر کم‌ارزش بود؟»

حامد آرام جواب داد:

«اگر مرز نداشته باشیم، همین رفاقت از بین می‌رود.»

چند هفته رابطه‌شان سرد شد.

اما بعد از مدتی، نوید فهمید حامد از سر دشمنی حرف نزده؛

از سر حفظ احترام گفته بود.

سال‌ها گذشت.

دوستی‌شان ماندگار شد، چون روی احترام و حد و مرز بنا شده بود، نه رودربایستی و فشار پنهان.

درس کوتاه:

مرز گذاشتن دشمن صمیمیت نیست؛

نگهبان دوام دوستی است.

#دوستی #حد_و_مرز #احترام #روابط_سالم #بلوغ_عاطفی

اگر این نوع نوشته‌ها برات الهام‌بخشه،

در Threads با من همراه شو:

@mehdimdzh_prism

و برای مطالب کامل‌تر، نسخه‌های صوتی و آرشیو نوشته‌ها در روبیکا:

@mindprism

رفاقتمرزدرس زندگیداستان کوتاه
۱۶
۰
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
به نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید