
سینا عاشق شده بود.
آنقدر عاشق که کمکم همه چیزش را کنار گذاشت.
دوستانش را کمتر میدید.
از علاقههایش فاصله گرفت.
حتی خیلی وقتها حرفی را که واقعاً در دلش بود، نمیزد تا مبادا طرف مقابل ناراحت شود.
هر روز بیشتر از خودش کم میکرد تا رابطه را نگه دارد.
با خودش میگفت:
«عشق یعنی فداکاری.»
«عشق یعنی خودت را فراموش کنی.»
«عشق یعنی همه چیزت را بدهی.»
ماهها گذشت.
اما هرچه بیشتر از خودش میگذشت، احساس خالیتر شدن میکرد.
دیگر آن آدم سابق نبود.
انگار برای نگه داشتن یک نفر، خودش را گم کرده بود.
یک روز درد دلش را با پیرمردی که میشناخت در میان گذاشت.
پیرمرد بعد از کمی سکوت گفت:
«اگر برای روشن کردن چراغ کسی، چراغ خودت را خاموش کنی، هر دو در تاریکی میمانید.»
سینا سکوت کرد.
پیرمرد ادامه داد:
«عشق قرار نیست تو را کوچک کند.
عشق قرار است کمک کند هر دو نفر بزرگتر شوند.»
«اگر برای دوست داشته شدن، مجبور شوی کرامت، شخصیت و استقلالت را قربانی کنی، آن عشق نیست؛ وابستگی است.»
آن روز سینا فهمید که سالها یک اشتباه رایج را با عشق اشتباه گرفته بود.
فهمید عشق واقعی یعنی دو نفر کنار هم رشد کنند.
بهتر شوند.
ظرفیتهای درونی همدیگر را شکوفا کنند.
بیآنکه یکی در دیگری حل شود.
بیآنکه کسی خودش را از بین ببرد.
درس داستان:
عشق واقعی از بین بردن خودت برای دیگری نیست.
عشق یعنی دو انسان، در کنار هم شکوفا شوند؛
در حالی که استقلال، کرامت و هویت خودشان را حفظ میکنند.
#عشق #رابطه_سالم #رشد_فردی #وابستگی #استقلال_فردی #کرامت_انسانی #خودشناسی #روابط_عاطفی #بلوغ_عاطفی #سبک_زندگی
اگر این نوع نوشتهها برایت الهامبخش است،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر، نسخههای صوتی و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism