
در محلهای قدیمی، نانوایی بود که همه دوستش داشتند.
شاگرد جوانی هم داشت به نام «رامین»؛ پسری مهربان با دلی خیلی نرم.
یک روز رامین گفت:
«استاد! کاش نان را امروز رایگان بدهیم.
هیچکس نباید گرسنه بماند.
این خیلی انسانیتره.»
نیتش پاک بود…
آنقدر پاک که چند نفر از مشتریها هم کیف کردند و گفتند:
«آره! چه کار قشنگی!»
اما نانوا، مردی باتجربه و آرام، پرسید:
«رامین جان… آرد و اجاره و حقوق تو را از چه میدهم؟
فردا اگر نانوایی تعطیل شود، مردم چطور نان بخرند؟
اگر الان هیجانزده بشیم، شاید همین کار خوب،
فرداشب چند خانواده را گرسنهتر کنه.»
رامین کمی مکث کرد، اما باز گفت:
«ولی نیت من خیر بوده. مهم همینه.»
نانوای پیر کلید دکان را روی پیشخوان گذاشت و گفت:
«بیا امشب یک امتحان کنیم…
باید ببینی خیر بدون فکر، گاهی از شر هم خطرناکتره.»
آن شب نان را رایگان توزیع کردند.
مردم خوشحال شدند، صف طولانی شد و همه تعریف کردند.
اما فردا صبح، آردشان تمام شده بود.
پول خرید آرد جدید هم نداشتند.
نانوایی یک روز کامل تعطیل شد.
مادرها با بچههای گرسنه برگشتند.
حتی همان کسانی که دیشب خوشحال بودند، امروز با ناراحتی گفتند:
«کاش نانوایی باز بود…»
رامین آن صحنهها را که دید،
به آرامی گفت:
«استاد… من نمیخواستم این اتفاق بیفته.»
نانوای پیر دستی روی شانهاش گذاشت:
«میدانم.
اما رامین…
مردم با نیت تو سیر نمیشن.
با نان سیر میشن.»
آن روز رامین فهمید:
گاهی یک کار ناقص اما شدنی
از یک کار عالی اما غیرعملی
بسیار ارزشمندتر است.
درس کوتاه
نیت خوب لازم است،
اما تا وقتی به نتیجهٔ مفید نرسد،
فقط یک رؤیای خوشبینانه است.
کمکی که امروز واقعاً اثر دارد،
از آرزویی که فردا کسی را نجات نمیدهد مهمتر است.

اگر این نوع نوشتهها برات الهامبخشه،
در Threads با من همراه شو:
@mehdimdzh_prism
و برای مطالب کاملتر و آرشیو نوشتهها در روبیکا:
@mindprism