ویرگول
ورودثبت نام
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزادهبه نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
خواندن ۱ دقیقه·۲۰ روز پیش

داستان «پارسِ نیمه‌شب»

چند شب بود که خواب محله به هم ریخته بود.

سگ پیرمردِ ته کوچه مدام پارس می‌کرد.

همسایه‌ها کلافه شده بودند.

یکی گفت:

«باید شکایت کنیم.

شهرداری بیاد سگ رو ببره، تمام.»

همه سر تکان دادند.

راحت‌ترین راه همین بود.

اما تو گفتی:

«اول بریم از خودش بپرسیم چه خبر شده.»

شب بعد، با یک استکان چای در زدی.

پیرمرد در را باز کرد؛

چهره‌اش خسته بود.

گفتی:

«ببخشید مزاحم شدم…

فکر کنم سگتون خیلی بی‌قرار شده.»

پیرمرد آه کشید:

«آره… دو شبِ نخوابیدم.

فکر کنم گوشش درد می‌کنه.

اما نمی‌تونم تنها ببرمش دامپزشکی.»

وقتی نزدیک شدی،

سگ بیچاره سرش را کج گرفته بود و ناله می‌کرد.

فردای آن روز،

با هم بردیدش دامپزشکی.

یک عفونت شدید گوش بود.

دارو شروع شد.

چند روز بعد،

محله دوباره آرام شد.

همان همسایه‌ای که می‌خواست شکایت کند،

یک شب گفت:

«عجب…

ما می‌خواستیم با یک تماس کار را تمام کنیم.»

تو گفتی:

«گاهی پشت یک مشکلِ آزاردهنده،

یک درد پنهان هست.»

درس کوتاه:

قبل از رفتن سراغ شکایت و زور،

گاهی یک گفت‌وگوی محترمانه و یک کمک کوچک

می‌تواند مسئله را ساده‌تر و انسانی‌تر حل کند.

همدلیحل مسئلهدرس زندگیآگاهیداستان
۱۱
۰
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
به نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید