ویرگول
ورودثبت نام
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزادهبه نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
خواندن ۱ دقیقه·۱۸ روز پیش

داستان «کادوی بزرگ»

سعید همیشه می‌گفت:

«من باید برای خانواده‌ام بهترین زندگی را بسازم.»

برای همین تصمیم گرفت یک کسب‌وکار بزرگ راه بیندازد.

با خودش گفت:

«چند سال سخت کار می‌کنم… بعدش زندگی‌مان عالی می‌شود.»

او صبح زود می‌رفت و نیمه‌شب برمی‌گشت.

کم‌کم شام‌های خانوادگی حذف شد.

بعد گفتگوها کم شد.

بعد خنده‌های خانه خاموش شد.

همسرش یک شب آرام گفت:

«بچه‌ها چند روزه می‌پرسن بابا چرا دیگه با ما حرف نمی‌زنه.»

سعید جواب داد:

«دارم برای آینده‌تون می‌جنگم.

می‌خوام بهترین‌ها رو داشته باشید.»

سال‌ها گذشت.

پول بیشتری آمد…

اما خانه سردتر شد.

یک شب پسرش که حالا نوجوان شده بود گفت:

«بابا… ما اون موقع فقط می‌خواستیم

با تو شام بخوریم.

نه یک آیندهٔ بزرگ بدون تو.»

سعید همان‌جا فهمید:

او می‌خواست بهترین هدیهٔ دنیا را بدهد،

اما در این راه

چیزی ساده و حیاتی را از دست داد: حضورش.

گاهی

یک زندگی ساده با حضور واقعی

از رؤیای بزرگِ پر از غیبت

برای یک خانواده ارزشمندتر است.

درس کوتاه:

نیت‌های بزرگ وقتی ارزش دارند که در زندگی واقعی عزیزانمان اثر خوب بگذارند؛

گاهی یک کار ساده که امروز خانواده را خوشحال می‌کند،

از برنامه‌های بزرگ اما دور و بی‌اثر بهتر است.


اگر این نوع نوشته‌ها برات الهام‌بخشه،

می‌تونی برای مطالب بیشتر در روبیکا دنبالم کنی:

@mindprism

درس زندگیخانوادهواقع بینیآگاهیداستان کوتاه
۹
۰
مهدی محمدزاده
مهدی محمدزاده
به نام خالق انسانیت و منطق 💚 – مهدی | معلم و ورزشکار – علاقمند به فلسفه و فیزیک – عدالت را با مسئولیت می‌خواهم – آزادی را با ریشه و اخلاق – در مسیر آگاهی و انسان بالغ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید