یه وقتایی توی یه جمعی نشستی. دور و برت پر از آدماییه که دوستشون داری. بحث یهو میره سمت شوخیهای ردشده از خط اخلاق. یکی یه چیزی میگه، همه میخندن. اون یکی جوابشو میده، خنده بلندتر میشه.
و تو ساکتی.
نه از سر خودبرتربینی. نه از سر اینکه فکر کنی ازشون بهتری. فقط یه چیزی ته دلت میگه: «این دیگه از اون خطاست. اینجا دیگه نمیتونم همراه بشم.»
مشکل از کجا شروع میشه؟ از اون لحظهای که جمع متوجه سکوتت میشه. یه نفر میگه: «چرا نمیخندی؟ مگه اتفاقی افتاده؟» و تو نمیتونی بگی که اتفاقاً همهچیز سر جاشه، فقط این شوخی، این یکی شوخی، یه جایی رو توی وجودت زخم میکنه که مال کرامت آدمیزاده.
بهای این سکوت چیه؟ کمکم یه فاصلهای میافته. دعوتها کمتر میشه. صمیمیتهای سطحی از دست میره. یه برچسب نانوشته میخوری: «فلانی زیادی جدیه. زیادی سخته. نمیشه باهاش راحت بود.»
و تو میمونی و این سوال لعنتی: نکنه زیادی سخت میگیرم؟ نکنه باید ول کنم این خط قرمزها رو؟ نکنه اگه یه کم شلتر بودم، الان تنهاتر نبودم؟
بعدم جوابشو میدی: اگه این خطوط رو بردارم، دیگه اون «من»ی نیستم که میشناسم. یه آدم دیگه میشم که شاید محبوبتر باشه، شاید دعوتهای بیشتری بگیره، ولی صبحها که از خواب پا میشه، تو آینه یه غریبه رو نگاه میکنه.
خط قرمز داشتن، یعنی حاضری بهای «نه» گفتن رو بدی. یعنی میدونی که بعضی سکوتها، بلندترین فریادهاییان که یه آدم میتونه بزنه.
و این سکوت، هرچقدر هم که تنها بگذاردت، حداقل یه چیز رو تضمین میکنه: تو هنوز خودت هستی.