ویرگول
ورودثبت نام
ملیکا محمدهاشمی
ملیکا محمدهاشمیدانشجوی ارشد ادبیات نمایشی؛ علاقمند به تئاتر، کتاب‌ و موسیقی
ملیکا محمدهاشمی
ملیکا محمدهاشمی
خواندن ۲ دقیقه·۲۵ روز پیش

ایرانشهر جای پیرمردها نیست.(بخش اول)

پیرمرد داشت عصایش را بالا می‌آورد که بکوبد به سرم. کتاب‌ها را کنار گذاشتم و نیمکت را تعارف کردم و گفتم بنشینید. مات نگاهم کرد. دوباره فحش‌کاری کرد و رفت. صورتم را پاک کردم. جین ایر سیصد تومن. بهترش را نمی‌آورم. اگر می‌شد بیاورم خوب بود. اما فقط همین را دارم. نه از انتشاراتی و نه از جای دیگری کتاب ندارم. دروغ نگویم چندتا کتاب هستند که از کتاب‌خانه کش رفته شده‌اند. مجهول سارقند. چرا؟ چون وقتی قرضشان می‎گرفتم سارق نبودم، می‌خواندمشان هم همینطور، حالا که میفروشمشان هم سارق نیستم. فقط دارم کتاب را میرسانم به یک کتابخوان، شاید کتاب خر، دیگر و مگرنه این که کتابخانه و کتابدار هم همین کار را می‌کنند. برگشتند. دوتا شدند. بلند بلند غر میزدند که جایشان را گرفته‌ام. کاسبی‌ها هم عجیب شده. شاید این‌جا به فرض محال برای کتاب فروختن جای خوبی نباشد، اما برای بساط شطرنج پهن کردن دو پیرمرد بازنشسته اصلا خوب‌تر نیست!

چپ‌چپ نگاه کردنشان و این دست و آن دست کردن صفحة تخته‌ای که آن طرفش شطرنج قهوه‌ای سوخته بود نباید کفرم را در می‌آورد و مشتری‌ها را می‌پراند. دوباره بلند شدم و نیمکت را تعارف کردم بهشان. عینکشان را دادند بالا و از کمر جلیقه، ساعت زنجیری‌شان را درآوردند و نگاه کردند و اشاره کردند به صفحه تخته. ساعت فروش نبود. ساعت شطرنج بود. اجاره خانه ده تومن رفته بود بالاتر، آن هم برای دوازده ماه آینده. به پدر نگفته بودم که پول می‌خواهم. لابد مثل همین پیرمردها، اول دم و دستک توی دستش را این دست و آن دست میکرد، بعد به جیب خالی اش اشاره میکرد و با نگاهش به خواهر وبرادر کوچک ترم، بهم میفهماند چندرغازی هم باشد، نوبت آن‌هاست. ناچار بساطم را کمی جمع کردم. آن قدر که دونفرشان و تخته بینشان جا شود. داستان مراعات همیشه از کوچک به بزرگ است. بزرگ ها همیشه حق دارند، خسته اند، زیادی کار کرده اند و نباید هیچ چیزی بهشان گفت. سر همین بود که لمس کوچکی از جنس کت قدیمی مرد که با دست راست جمع شده ی من تلاقی داشت، کم کم تبدیل به لمی عظیم و تکیه دادنی اذیت کننده و پرفشار به کل وجودم شد. تحملم طاق شد و حس کردم در برابر همان جوان‌هایی که آمده بودند کتاب‌ها را ببینند و بخرند، با فشار پیرمردها، غرورم دارد بیش‌تر میشکند. همین بود که بساطم را جمع کردم. پیرمردها همچنان که داشتند جایشان را با جایم بازتر می‌کردند، گفتند که آن‌ها از اول همیشه اینجا بوده‌اند و دوست ندارند دیگر این طرف ها مرا ببینند. وقتی با چهارصد تومن عقاید یک دلقک و شهر شیشه‌ای از جلوی خانه هنرمندان رد می‌شدم، دیدم جلوی کفشم درآمده. همین بود که تصمیم گرفتم فردا زودتر بیایم.

ادبیاتداستانداستان نویسی
۹
۰
ملیکا محمدهاشمی
ملیکا محمدهاشمی
دانشجوی ارشد ادبیات نمایشی؛ علاقمند به تئاتر، کتاب‌ و موسیقی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید