ویرگول
ورودثبت نام
MERSEDEH MOHAMADY
MERSEDEH MOHAMADYمی نویسم پس هستم
MERSEDEH MOHAMADY
MERSEDEH MOHAMADY
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

مینی بوس قرمز دایی رضا شهید شد

آن روز صبح همین که قدم به پایانه زاینده رود اصفهان گذاشتم و دهانم را برای کشیدن خمیازه ای بلند بالا باز کردم چشمم به مینی بوس قرمز رنگ عروسکی افتاد که از قضا راننده اش یک خانم بود. خاطرات کودکی عین مور و ملخ به مغزم هجوم آوردند. به یاد مینی بوس دایی رضا افتادم. به یاد سفرهای خوش کودکی ام.

بهترین سفری که با دایی و مینی بوسش رفتیم سفر سنندج بود. حسین پسرخاله طیبه در سنندج سرباز بود و فامیل جمع شدند تا سری به او بزنند. پدربزرگ و مادربزرگ و خاله ها و دایی و بچه هایشان 15 نفری می شدیم. خوب یادم هست که دایی برای اینکه ما راحت تر باشیم چندتا از صندلی ها را برداشته بود و فضایی مانند یک اتاق برایمان درست کرده بود. فرش انداخته بودیم و از اصفهان تا سنندج کف اتوبوس زندگی می کردیم. بساط چایی و دمی هم روی پیک نیک به راه بود. انگار نه انگار که توی ماشین نشسته ای به قول مادربزرگم فقط مستراح کم داشت تا خانه شود که آن هم به لطف دایی که شهر به شهر می ایستاد تا ما بچه ها اذیت نشویم حل بود. در آن دورهمی صفای عجیبی بود که دیگر هیچ وقت تجربه نکردم.

آن زندگی یک هفته ای در مینی بوس که خواب شب هایش کف مینی بوس و در میان دست و پای بچه ها می گذشت و ناهارهای دور همی اش در بشقاب های ملامین گل دار سرو می شد و سالادش فلفل های شیرین سنندج بود ،در میان موسیقی و امواج رادیو مینی بوس خیلی زود و شیرین گذشت. حسین را دیدیم و شبی را با او گذراندیم و برگشتیم. سالم بود و سلامت، فقط کمی لاغر شده بود، فرمانده اش قصد نداشت او را به خط مقدم دشمن بفرستد خودش هم محتاط بود و نمی خواست به دست کوموله ها بیفتد تا سرش را ببرند وشهید شود. برنامه اش این بود به خانه برگردد و زن بگیرد. سالم دیدنش خیال خاله طیبه و همه مان را راحت کرد.

صبح راه افتادیم و به سمت اصفهان برگشتیم. چند روزی که گذشت مادربزرگ دلشوره عجیبی پیدا کرد می گفت می دانم خبر بدی درراه است.

مینی بوس قرمز دایی رضا هم که به لطف تمیزی و تزئینات او عروسکی شده بود برای خودش،کار هرروزش این بود که کارمندان ذوب آهن اصفهان را از شهر به کارخانه ببرد و بیاورد اما در یکی از همین رفت و آمدها مینی بوس قرمز رنگ دایی رضا شهید شد.

مینی بوس در جاده ذوب آهن اصفهان مورد هدف هواپیماهای عراقی قرار گرفت، البته که دایی و مسافرانش قبل از انفجار همه شان پیاده شده بودند و به شنی جاده پناه برده بودند اما مینی بوس قرمز رنگ دایی رضا منفجر شد و به خاطره ها پیوست

هنوز هم دیدن مینی بوس قرمزرنگ احساس مرا به غلیان درمی آورد و خوشحال از سفرهای پرخاطره و غمگین از فراغش می شوم. بیچاره دایی که عاشق مینی بوسش بود هرگز زندگیش آن طور که باید و شاید دوباره سرپا نشد. 

خاطره نویسینوشتندهه ۶۰دنده عقب با اتو ابزارمینی بوس
۳
۰
MERSEDEH MOHAMADY
MERSEDEH MOHAMADY
می نویسم پس هستم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید