ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده کوچک
نویسنده کوچکمیلاد مکاری اصل
نویسنده کوچک
نویسنده کوچک
خواندن ۱ دقیقه·۴ ماه پیش

نهال

نهالش را باهم کاشته بودیم. درست روز اول نامزدی‌ما‌‌ یک هفته از تولد چشم‌هایش می‌گذشت. رنگ‌عسلی به صورتش زیبایی حیرت آوری داده بود.
دبیرستان و پیش دانشگاهی را دو ساله تمام کرد. وقتی فهمید دانشگاه شهر خودمان قبول شده همانند کودک سه ساله شادی می‌کرد‌.مسرورانه به دور درختچه دو ساله اش می‌گشت. هر روز با درختچه اش حرف می زد.گاهی وقت ها حسودانه به او گله می‌کردم ،زیرکانه شکایتم را با بوسه ای پایان می‌داد .زندگی در کنارش آرامش بخش بود.اولین میوه درخت را که چید،خوشحالی در چشمانش موج میزد، انگار حاصل عمرش را در دست گرفته. با دقت پوست کند و با نمک خوردیم. نمی‌دانم علی در وجودش چه چیزی را پرورانده یا چگونه علی در وجودم نشست که حاضر شدم ،یک سال قبل از پیوند چشمانش با او ازدواج کنم.دو سال بعد دعوتنامه فرستادند.خانه و درخت مان را ترک کردیم. سه بهار دیگر به خانه برگشتیم، درخت غرق در شکوفه بود. انگار می دانست که علی دارد می آید. اما امروز من هستم، با یک درخت ۱۰ ساله ترنج،همراه با میوه های غیر قابل خوردنش و یک ترنج ۲ ماهه که با صدای گریه اش آغوش پدرش را می‌خواهد.‌ دل و جان خسته من هم علی را با تمام وجود طلب می‌کند و علی دیگر نیست. پ.ن:سلام به همه بازم غیبت کردم اما دوباره اومدم .دلم برای داستان نویسی تنگ شده بود این داستان چطور بود ؟؟

ن:سلام من اومدم چهل روز است که دیگ نیست.

داستان نویسیعشقمرگلبخندزندگی
۵
۴
نویسنده کوچک
نویسنده کوچک
میلاد مکاری اصل
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید