ویرگول
ورودثبت نام
م. مثل من | M. for Me
م. مثل من | M. for Meچهل ساله، توسعه‌ دهنده‌ی نرم‌افزار، مسافر، علاقه‌مند به ادبیات گوتیک و دنیای D&D، کمال‌گرای گام-به-گام، دکترای هوش مصنوعی، همسر، نویسنده‌ی آماتور
م. مثل من | M. for Me
م. مثل من | M. for Me
خواندن ۱۶ دقیقه·۲۳ روز پیش

کوه آرزو

چند هزار سال پیش، مردی که نامش را در غبار پشت سرش جا گذاشته بود، و از سرزمینی می‌آمد که من اسمش را نمی‌دانم، با یک کوله‌ی سفری کوچک و اسبی خسته، داشت به جایی می‌رسید که سال‌ها بود دلش می‌خواست آنجا را ببیند. از دوردست‌ها بوی گل به مشامش می‌رسید. آنجا سرسبزترین و دل‌انگیزترین جایی بود که در عمر چهل ساله‌اش دیده بود. طبق شنیده‌هایش آنجا مزار مردی بود که سال‌ها پیش دفن شده بود. کسی نمی‌دانست او کیست و اصلاً چرا آنجا مدفون شده است، ولی همه یک چیز را می‌دانستند: مزار او همیشه عطرآگین بود. به همین دلیل پیدا کردن مزار خیلی برای مرد مسافر ساده بود.

وقتی به آنجا رسید، قلبش که سال‌ها زیر زره بی‌تفاوتی پنهان شده بود، شروع کرد به تند تند زدن. آنجا حس خاصی برایش داشت. دلشوره‌ی عجیبی در دلش افتاده بود. انگار قرار بود اتفاقی برایش بیفتد. کسی آنجا نبود. جلوی مزار زانو زد. دستش را که روی آن گذاشت، دل‌آشوبه‌اش بیشتر شد. فقط چند ثانیه بعد، چیزی در گوشش زمزمه شد: «باز هم یک مهمان درست و حسابی دارم! خوش آمدی ای مردِ شرافتمند! ولی بدان که خاکِ اینجا، نشان‌های افتخار و القابِ دنیایی را نمی‌شناسد. بگو چه می‌خواهی؟»

این چه صدایی بود؟ شنیده بود اینجا جای عجیبی هست، ولی نمی‌دانست با چنین چیزی روبرو خواهد شد. در فضای خوشبو و روحانی آنجا، این صدای هشداردهنده به نظرش سازگار نمی‌آمد. در دلش گفت: «من به دنبالِ پایانم... یا شاید آغازی که دروغ نباشد.» صدا دوباره زمزمه کرد، این‌بار نرم‌تر، مثلِ دعوت به یک پرتگاه: «پس کوه آرزو تو را فراخوانده است! جایی که حقیقت، عریان و آرزو خطرناک‌ترین سلاح است. آیا جرأت داری از مرزِ رویاهایت بگذری؟»

مسافر ترسش را بلعید و فقط اراده کرد که بگوید «بله»! و ناگهان همه چیز دور سرش چرخید. چند ثانیه‌ای طول کشید که به خودش بیاید و متوجه شود که در جای دیگری است. او در میانه‌ی دشتی ایستاده بود که انتهایش به آسمان می‌رسید و در برابرش، کوهی سر به فلک کشیده بود که قله‌اش در ابرها پنهان بود. انگار چیزی به قلبش وحی می‌شد: «اینجاست... قربان‌گاهِ آرزوها.»


کوه از پایین، با آن سنگ‌های شفاف که نور خورشید را منعکس می‌کردند، شبیه قله‌ای از طلا بود که او را به سوی خود می‌خواند. مسیری که به بالا می‌رفت، با درختان زیبایی پوشیده شده بود که سایه‌شان خستگی را از تن می‌گرفت. کمی که بالا رفت، به دهانه‌ی غار بزرگی رسید. غاری که روشن و مطبوع بود. مرد چاقی با چهره‌ای خندان و مهربان، مشغول ردیف کردن چراغ‌های گردسوز روی قفسه‌هایی بود که انگار در هوا معلق بودند. یک گوی کوچک در سقف غار می‌چرخید و نوری جادویی به همه جا پاشیده بود.

مرد چاق تا او را دید، با روی گشاده آغوش باز کرد: «بیا تو! بالاخره یک مسافر دیگر رسید! حتماً آرزویی توی دلت بوده که که تا اینجا آمده‌ای» مسافر با تردید وارد شد. «شما می‌توانید هر آرزوی مرا برآورده کنید؟» مرد چاق خندید و چرخی زد: «بله! البته نه هر آرزویی. خوب به اطرافت نگاه کن. اینجا پر است از وسایل جادویی. وسایلی که با آن‌ها می‌توانی کارهای خارق‌العاده‌ای انجام دهی.»

او به فرش زیبایی اشاره کرد که در گوشه‌ای شناور بود: «قالیچه‌ی پرنده! سوار شو و دنیا را زیر پایت ببین.» بعد جامِ درخشانی را نشان داد: «یا این جام! هر جای دنیا را که بخواهی، هر رازی را که بخواهی بدانی، در این جام می‌بینی. بدون رنج، و بدون دردسر. برای همیشه و بدون محدودیت» مرد ادامه داد: «فقط انتخاب کن! می‌توانی چند تا وسیله برداری! البته اگر این وسایل را انتخاب کنی با آن‌ها بر می‌گردی به همان‌جایی که از آنجا آمده‌ای. به همین سادگی.»

مسافر به جام خیره شد. آیا می‌توانست در آن جام، چهره‌ی برادرش را ببیند؟ شاید می‌توانست با آن قالیچه به دورترین نقطه‌ی جهان فرار کند ... او از دنیایی می‌آمد که همه چیز در آن نمایش بود. او نیامده بود که به این زودی برگردد.

مسافر سرش را بالا گرفت. مصمم بود. آرام گفت: «این‌ها اسباب‌بازی‌های قشنگی هستند پدرجان، اما جامِ تو فقط تصویر را نشان می‌دهد، من خودِ حقیقت را می‌خواهم.»

انگار مرد چاق منتظرِ همین جواب بود! سری تکان داد: «درست است...» بعد با دست به انتهای غار اشاره کرد: «پس بهتر است به منزل بعدی بروی. یک کم دیگر به سمت بالا قدم بزن.»


مسافر از غار خارج شد و دوباره پا در مسیر گذاشت. راه کمی شیب‌دارتر شده بود، اما هوای پاک کوهستان ریه‌هایش را پر از تازگی می‌کرد. کمی بالاتر، صدای جرینگ‌جرینگِ آشنایی شنید. صدایی آشنا؛ صدای برخورد فلز با فلز.

به محوطه‌ی وسیعی رسید که نور خورشید در آنجا صدچندان شده بود. درخششِ خیره‌کننده‌ای از همه جا می‌بارید. اینجا پر از کیسه‌های باز شده و صندوق‌های بزرگ بود. کوه‌هایی از سکه‌های طلا، جواهرات و سنگ‌های قیمتی روی هم تلنبار شده بود. مردی لاغراندام با عینکی ته‌استکانی ، وسط این دریای طلا نشسته بود و با وسواسی عجیب، مشغول شمردن سکه‌ها بود. او حتی سرش را بلند نکرد.

مسافر گلویش را صاف کرد. مرد لاغر بالاخره سرش را بالا آورد. عینکش را روی بینی جابجا کرد و با نگاهی که برق می‌زد گفت: «آه... یک مشتری دیگر! حتماً آمده‌ای به آرزوهایت برسی!» او مشتی سکه را برداشت و اجازه داد مثل آبشار از لای انگشتانش بریزد: «ببین! زیباترین موسیقی دنیاست، نه؟ اینجا می‌توانی هر چقدر خواستی برداری. آن‌قدر که تا هفت نسل بعد از تو در ناز و نعمت زندگی کنند.» مرد لاغر به صندوق‌ها اشاره کرد: «فقط بردار و زود و بی سر و صدا برو.»

مسافر لبخندی تلخ زد. او جادوی سکه‌ها را می‌شناخت. او دیده بود که چطور همین سکه‌ها، وفادارترین دوستان را به خائن‌ترین دشمنان تبدیل کرده بودند. جلو رفت، سکه‌ای را از روی زمین برداشت. تصویرِ شاهی روی آن بود که قرن‌ها پیش مرده بود و حالا استخوان‌هایش هم خاک شده بود. سکه را آرام و با بی‌تفاوتی روی تپه‌ی طلا پرت کرد. «هیچ وقت رویاهایم را به پول نفروخته‌ام!» مرد عینکی با نگاهی متفاوت، انگار که برای اولین بار کسی را واقعاً می‌دید، به مسافر خیره شد. و بعد با انگشت استخوانی‌اش به مسیرِ باریکی که به سمت بالا می‌رفت اشاره کرد: «پس برو...»

مسافر تشکری کرد و بدون اینکه حتی یک‌بار دیگر به آن‌همه جلال و شکوه نگاه کند، راهش را گرفت و رفت.


او از قلمرو سکه‌ها گذشت و بالاتر رفت. هر چه ارتفاع می‌گرفت، هوا رقیق‌تر می‌شد و نفس کشیدن، هم سخت‌تر و هم لذت‌بخش‌تر می‌شد. بویِ فلز، کم‌کم جای خود را به عطری داد که سال‌ها بود فراموشش کرده بود. عطری که او را بی‌اراده متوقف کرد. بویِ یاس‌های وحشی. همان عطری که در باغچه‌ی کوچکِ محل زندگیشان می‌پیچید؛ پیش از آنکه آتش و خیانت، همه چیز را به خاکستر تبدیل کند. پیش از آنکه خانواده‌اش را در یک شبِ شوم از دست بدهد.

ناگهان، مسیرِ خشکِ کوهستان به شکافی سرسبز رسید. چشمه‌ای زلال از دلِ سنگ می‌جوشید و بیدهای مجنون، سایه‌ای امن ساخته بودند. آنجا، کنارِ آب، زنی نشسته بود. مسافر خشکش زد. قلبش تند نمی‌زد، بلکه انگار برای لحظه‌ای از تپش ایستاد. زن برگشت. چشمانِ مسافر سیاهی رفت. ممکن نبود... این یک رویا بود؟ یا شاید جادوی کوه داشت با بی‌رحمانه‌ترین خاطراتش بازی می‌کرد؟ زنی که آنجا نشسته بود، غریبه نبود. او خودِ «او» بود. با همان لبخندِ معصومِ دورانِ جوانی، همان نگاهی که وقتی برای اولین بار عاشقش شد. قبل از آن شب لعنتی ...

با صدایی لرزان، انگار که می‌ترسید با بلند حرف زدن این تصویر را بشکند، زمزمه کرد: «تو...؟ اما چطور؟» زن لبخندی زد. لبخندی که بویِ آن روزها را می‌داد. بویِ زمانی که با هم خوشبخت بودند. مسافر دوید و جلوی پای زن زانو زد. می‌خواست دستانش را بگیرد تا مطمئن شود واقعی است. گرمای دستِ زن، واقعی بود. مسافر با التماس گفت: «دیگر مهم نیست... مهم نیست اینجا کجاست، من خوابم یا بیدار. من پیدایت کردم. همیشه حاضر بودم همه چیزم را بدهم برای اینکه یک بار دیگر تو را ببینم.» سرش را روی زانوی همسرش گذاشت، مثلِ کودکی که به آغوش مادر پناه می‌برد: «بالاخره به آرزویم رسیدم. قله‌ی کوه آرزو همین‌جاست. همین لحظه. بیا برگردیم... من بدونِ تو هیچ‌چیز نمی‌خواهم.»

زن دستش را لای موهای جوگندمیِ مسافر برد و نوازشش کرد. نگاهش پر از عشقی عمیق، اما غمگین بود. بدون سلام و خداحافظی، بدون اینکه به سؤالات شوهرش جوابی بدهد، او فقط یک کلمه حرف زد: «نمیتوانم!». لحظه‌ای بعد بلند شد، عقب‌عقب رفت، به سمتِ شیبِ تندِ کوه که به ابرها می‌رسید. و بعد، مثلِ روحی سبک‌بال، چرخید و شروع به دویدن کرد. مسافر فریاد زد: «صبر کن! تنهایم نگذار!»

مسافر چند لحظه به جای خالیِ او خیره ماند. و سپس به دنبال همسرش دوید، ولی هرگز نتوانست دوباره به او برسد.


او به دنبالِ سایه‌ی همسرش دوید، اما هرچه بالاتر رفت، ردپای او محوتر شد. باری، منظره تغییر کرد. آن چشمه‌ی زلال و بیدهای مجنون، جایشان را به سنگلاخی تیره و خشک دادند. آسمان، که تا لحظه‌ای پیش آبی بود، به رنگِ سربی درآمد. ابری سیاه و سنگین روی کوه سایه انداخته بود و باد زوزه می‌کشید. بویِ یاس تمام شده بود.

مسافر به دشتی کوچک و خاکستری رسید. هیچ گیاهی آنجا نبود، جز یک تک‌درختِ خشکیده و سیاه در میانه‌ی دشت که شاخه‌هایش مثلِ پنجه‌های مرده به آسمان چنگ زده بودند. از دور متوجه شد که کسی به آن درخت بسته شده است.

مسافر به سمت درخت می‌رفت که ناگهان نفسش در سینه‌اش حبس شد، وقتی فهمید آن صورتِ خونین و ورم‌کرده... آن شانه‌هایی که همیشه با غرور بالا بودند و حالا زیرِ طناب‌های ضخیم له شده بودند... برادرش بود.

ایستاد. دستش بی‌اختیار به سمتِ کمرش رفت، جایی که خنجری نداشت، اما انگار وزنِ یک شمشیرِ سنگین را در مشتش حس می‌کرد. یک خنجرِ سیاه و تیز، درست جلوی پایش روی زمین کاشته شده بود.

برادرش سرش را به زحمت بالا آورد. از لایِ پلک‌های ورم‌کرده‌اش به مسافر نگاه کرد. در نگاهش پشیمانی نبود؛ ترس هم نبود. فقط یک‌جور ناتوانیِ رقت‌انگیز بود. بعد سرش را پایین انداخت. مسافر جلو رفت. صدای تپشِ قلبش را در گوشش می‌شنید. چندی پیش خیلی منتظر این لحظه بود ولی مطمئن نبود کسی که به او و پدرش خیانت کرده برادرش بوده است ... به این چیزها فکر می‌کرد که صدایی در گوشش ظن او را تأیید کرد: «زهر را او به خورد پدرت داد!». چقدر در شب‌های آوارگی آرزو کرده بود که دستانش را دورِ گلویِ قاتل پدرش حلقه کند. چقدر شیرین بود که ببیند آن‌همه غرور، حالا مثلِ یک حیوانِ زخمی به درخت بسته شده است.

خنجر را از روی زمین برداشت و بیرون کشید. سردیِ دسته‌اش به او قدرت می‌داد. فقط یک ضربه کافی بود. یک ضربه تا آتشِ درونش خاموش شود. تا انتقامِ آن شبِ لعنتی گرفته شود. تا روحِ پدرش آرام بگیرد. نوکِ خنجر را زیرِ گلویِ او گذاشت. نبضِ برادرش را زیرِ تیغه حس می‌کرد. این «پایان» بود. پایانِ کابوس‌ها. حسِ قدرت، مست‌کننده بود. می‌توانست همین‌جا تمامش کند و سال‌ها با لذتِ این لحظه زندگی کند.

اما... ناگهان نسیمی سرد وزید و لای موهایش پیچید. نگاهش از خونِ روی صورتِ برادرش منحرف شد و به بالاتر افتاد. به مسیری که به سمتِ ابرها می‌رفت. یادش افتاد همسرش به سمت بالا دویده بود. زنی که عاشقش بود، از این سیاهی فرار کرده بود. اگر او الان این خنجر را فرو می‌کرد، رسیدن به آرزوی انتقام او را همین‌جا نگه می‌داشت. پایِ این درختِ خشک. کنارِ جسد این برادرِ خائن. و احتمالاً بعد از رسیدن به آرزویش، همه‌ی این رویاها به پایان می‌رسید.

دستش لرزید. نگاهی طولانی و پر از نفرت به چشمانِ برادرش انداخت. با صدایی خفه و گرفته گفت: «این روزها مرگ برای تو پاداش است... اما من دنبالِ رویای خودم هستم.»

خنجر را روی زمین پرت کرد، درست کنارِ پایِ برادرش. بدون اینکه کلمه‌ای دیگر بگوید، یا حتی پشتِ سرش را نگاه کند از کنارِ درخت گذشت. و دوباره به سمتِ بالا، جایی که چیزهای بیشتری منتظرش بودند، دوید.


این‌بار، واردِ تالاری شد که سقف نداشت و دیوارهایش کامل نبود. همه‌جا مه بود، اما مهی که می‌درخشید. ناگهان، زمان متوقف شد. بویِ خاک و خونِ برادرش ناپدید شده بود و جای آن را عطری گرفته بود که قلبش را مچاله کرد: بویِ دارچین و سیب. بویِ عصرِ جمعه‌های کودکی‌اش، قبل از تمامِ جنگ‌ها.

صدایی لطیف، مثلِ صدای ورق خوردنِ کتابِ خاطرات، گفت: «تو از خیلی چیزها گذشتی ... اما کوه آرزو هدیه‌ی بزرگتری دارد: زندگی در خاطره‌ها!

ناگهان، مه کنار رفت. مسافر خودش را دید. نه این‌طور خسته و خاک‌آلود. خودش را دید که جوان بود و روی صندلی راحتی لم داده بود. او… و همسرش... با پیراهنی آبی، و دختر کوچکش که در آغوش مادر می‌خندید. صدای خنده‌شان مثلِ زنگ‌های نقره‌ای در تالار پیچید. مسافر جلو رفت. این یک تصویر نبود. او می‌توانست گرمای شومینه را روی صورتش حس کند. می‌توانست طعمِ چایی که روی میز بود را بچشد. او واردِ بدنِ گذشته‌اش شده بود. هیچ غم و غصه‌ای احساس نمی‌کرد. او دوباره همان شاهزاده‌ی خوشبخت بود. دخترش را بغل کرد. سنگینیِ شیرینِ بدنِ کودک، نرمیِ موهای همسرش که سرش را روی شانه‌ی او گذاشته بود... همه چیز واقعی بود. نه... از واقعی هم واقعی‌تر بود. چون این‌بار او می‌دانست که این لحظه چقدر ارزشمند است و با تمامِ وجودش آن لحظات را می‌نوشید.

صدا گفت: «هر چند بار که بخواهی می‌توانی به بدنت سفر کنی، در این لحظه یا هر لحظه‌ی دیگری که قبلاً زندگی کرده‌ای. و تو هر بار، همان لذتِ خالص را حس خواهی کرد. ولی نمی‌توانی چیزی را تغییر دهی. هر زمان که دوست داشتی می‌توانی به لحظه‌ی حال برگردی و هر زمان که خواستی دوباره سفر کنی. این آرزوی تو نبود؟»

با خود اندیشید؛ انقدر لحظات لذت بخش در زندگی‌اش داشت که این چرخه‌ی بی‌نهایت می‌توانست برایش فوق‌العاده لذت‌بخش باشد و می‌توانست تا ابد در این آغوش بماند. چه چیزی بهتر از این؟ او دخترش را بوسید. همسرش به او لبخند زد و گفت: «نوشیدنی‌ات سرد می‌شود عزیزم...»

همین جمله... همین جمله‌ی روزمره و ساده، مثلِ یک پتک به شیشه‌ی این رویا خورد. مرد یادش آمد. این زن... این تصویرِ زیبا... «خبر نداشت». این زنِ داخلِ خاطره، نمی‌دانست که شوهرش چه رنجی کشیده. او فقط یک «خاطره» بود که تکرار می‌شد. او روحِ آزادِ همسرش نبود که در کوهستان دویده بود و نگذاشته بود رؤیای او در کوه آرزو پایان پیدا کند. این زن، یک بازیگر در یک صحنه‌ی تکراری بود. حتی خود او هم یک بازیگر بی‌اراده بود؛ هر چند که لذت آن لحظات را با تمام وجود می‌توانست حس کند.

یک تئاترِ ابدی. لذت‌بخش بود، اما حقیقت نبود. او دنبالِ همسرش می‌گشت، نه دنبالِ شبحِ او.

آرام، دستانِ گرمِ همسرش در خاطره را رها کرد. دخترش را توی گهواره گذاشت. اشک از چشمانش جاری شد، و با دردی که انگار پوستش را می‌کندند، خودش را از آن تصویرِ گرم و شیرین بیرون کشیده بود. تصویرِ اتاقِ گرم، مثلِ بخار محو شد. سرما به استخوانش برگشت. تنهایی برگشت. باید ادامه میداد.


مسافر از تالارِ خاطرات گذشت و آخرین قدم‌ها را برداشت. دیگر کوهی وجود نداشت. زیر پایش ابری نبود. بالای سرش آسمانی نبود. او در فضایی ایستاده بود که جنسش از «امکان» بود. جایی که هنوز هیچ‌چیز شکل نگرفته بود، اما می‌توانست همه چیز باشد.

ناگهان، هوا پیش چشمانش رنگ گرفت. از دلِ نور، تصویری بیرون آمد که قلبش را لرزاند. دختری جوان و رعنا، با چشمانی که شبیه چشمانِ همسرش بود و پیشانی‌ بلندی که شبیه خودش بود. حس کرد که او باید دخترش باشد... اما نه آن کودکی که در گهواره دیده بود. این تصویرِ «آینده‌ای» بود که هرگز اتفاق نیفتاده بود. دخترش در لباسِ سپیدِ عروسی می‌خندید. زیبا، باشکوه و زنده. دلش خواست که دخترش را در آغوش بگیرد، و دستانش را باز کرد. به سمت دخترش رفت، دخترش را در آغوش گرفت. واقعی واقعی.

غرق دیدن دخترش بود که چیز دیگری به فکرش رسید. ناگهان، فضای اطرافش تغییر کرد. سکوتِ کوهستان شکست و دیوارهای سنگی، جای ابرها را گرفتند. بویِ تندِ داروهای گیاهی و بویِ کهنگیِ پرده‌های مخملِ سلطنتی مشامش را پر کرد. او نفسش را حبس کرد. اینجا را می‌شناخت. اینجا اتاقِ خوابِ پدرش بود. همان قصری که سال‌ها پیش، با قلبی شکسته از آن فرار کرده بود. پدرش، پیر و ناتوان، روی تختِ شاهی دراز کشیده بود. نفس‌هایش به شماره افتاده بود. در باز شد. سایه‌ای وارد شد. برادرش بود. در دستش جامی بود که بخارِ زهرآگین از آن بلند می‌شد. مسافر می‌دانست چه اتفاقی قرار هست بیفتد. این همان لحظه‌ای بود که سرنوشتِ او و سرزمینش را سیاه کرده بود. برادرش قرار بود پدر را بکشد و تخت پادشاهی را تصاحب کند و مسافر برای همیشه آن سرزمینِ خیانت و ریا و تزویر را ترک کند.

با دل خویشتن تمنا کرد: «نه... تو برادرِ منی. تو قاتل نیستی. کاش... کاش دوستش داشتی. کاش به جای زهر، به او عشق می‌دادی.»

برادرش که به تخت نزدیک می‌شد، چهره‌اش تغییر کرد. آن اخمِ کینه‌توزانه، جای خود را به غمی معصومانه داد. برادرش کنارِ تخت زانو زد. دستِ لرزانِ پدر را گرفت و بوسید. با صدایی لرزان گفت: «پدر... تو همیشه پادشاهِ منی. من تاج و تخت را نمی‌خواهم، من پدرم را می‌خواهم.» پدر لبخندی زد و دستش را روی سرِ پسرش کشید. مسافر به این صحنه خیره شده بود. این همان چیزی بود که دوست داشت ببیند. خیانتی رخ نداد. برادرش پاک ماند.

هنوز اشکِ شوق در چشمانش بود که باز اتفاق دیگری در ذهنش تداعی شد. صدای چکاچاکِ شمشیر و شیهه‌ی اسب‌ها گوشش را کر کرد. بویِ خاک و خون و عرق. میدانِ جنگ. سال‌ها قبل از مرگِ پدر. بهترین دوستش، تنها کسی که در قصر واقعاً او را می‌شناخت، کنارش می‌جنگید. آن‌ها پشت به پشتِ هم بودند. مسافر لحظه‌ی شوم را به یاد آورد. لحظه‌ای که غفلت کرد و دوستش سپرِ بلای او شد. سربازِ دشمن شمشیرش را بالا برد. این ضربه را به خاطر داشت: همان ضربه‌ای بود که گردنِ دوستش را برید و او را کشت. قلبِ مسافر فشرده شد. تمامِ وجودش فریاد زد: «نه!»

این بار برخلاف آن روز شوم، دوستش جاخالی داد. شمشیرِ دشمن هوا را شکافت. او چرخید و با یک ضربه، دشمن را از پا درآورد. بعد برگشت، به سمتِ جایی که مسافر ایستاده بود، و با همان خنده‌ی زنده‌ی همیشگی‌اش گفت: «نزدیک بود ها! حواست کجاست؟»

فکرها توی سرش می‌چرخید: دوستش نجات پیدا کرد. سایه‌ی پدرش کم نشد. برادرش خیانت نکرد. شادی و شیرینی لحظه‌های دخترش در لباس عروسی را می‌دید. مسافر وسطِ این‌همه خوشبختی ایستاده بود. اما... یک حسِ عجیب در عمقِ وجودش بیدار شد. او چشمانش را بست. و وقتی دوباره باز کرد، همه چیز ناپدید شد. نه جنگی بود نه قصری، نه عروسی‌ای. او دوباره تنها بود. رویِ قله‌ی سکوت. جایی که هیچ‌چیز نبود، و همه چیز بود. صدا گفت: «می‌توانی همین جا بمانی. اینجا هر چیزی که می‌بینی را دلت می‌خواهد؛ و هر چیزی که دلت می‌خواد همان را می‌بینی!»


صدا ادامه داد: «می‌توانی همین‌جا بمانی...» لحظه‌ای سکوت کرد و بعد گفت: «یا... می‌توانی از این مرحله هم بگذری. می‌توانی یک آرزوی دیگر کنی. هر چیزی... بدونِ هیچ مرزی.»

مسافر پرسید: «هر آرزویی؟» صدا پاسخ داد: «هر آرزویی. حتی اگر در گنجایشِ جهان نباشد.»

مسافر چشمانش را باز کرد. به دستانش نگاه کرد. دستانی که زمانی شمشیر می‌گرفتند، زمانی قلم، و زمانی دستانِ کوچکِ دخترش را. او زندگیِ شرافتمندانه‌ای داشت. او در برابرِ جادو، پول، عشق، خشم و قدرت زانو نزده بود. او حتی در برابرِ شیرین‌ترین خاطراتش هم تسلیم نشده بود. او به یادِ همسرش افتاد. یاد وقتی میخواست آرزو کند و برگردد، باعث شده بود به راهش ادامه بدهد. همسر و دخترش، حالا جایی بودند که دروغی در آن نبود.

مسافر تصمیمش را گرفته بود. وقتی می‌خواست آرزو کند، بوی آشنایی به مشامش رسید، بوی گل‌های مزاری که از آنجا به کوه آرزو آمده بود. چشمانش را بست و آرزو کرد: آرزوی مرگ.

نسخه‌ی انگلیسی داستان در medium

ادبیات داستانیداستان کوتاهفلسفهفانتزیسفر قهرمان
۳
۰
م. مثل من | M. for Me
م. مثل من | M. for Me
چهل ساله، توسعه‌ دهنده‌ی نرم‌افزار، مسافر، علاقه‌مند به ادبیات گوتیک و دنیای D&D، کمال‌گرای گام-به-گام، دکترای هوش مصنوعی، همسر، نویسنده‌ی آماتور
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید