این داستان، قسمت اول رمان «سایههای بلند» است. قسمتهای بعدی داستان در آینده منتشر خواهد شد.

چشمبند، زبر و ضخیم بود؛ بویِ نا، کپک و خونی کهنه میداد که انگار سالها پیش روی تار و پودش خشک شده بود. طنابهای کنفی با بیرحمی مچ دستها و پاهایم را به پایهها و دستههای یک صندلیِ چوبیِ سنگین میخکوب کرده بودند. در تاریکی مطلق بودم. من عضوی از «انجمن سایههای ناپیدا» بودم. همیشه فکر میکردم تاریکی پناهگاه من است، بومِ نقاشیِ رؤیاهایِ ازلیمان که میتوانستیم جهان را روی آن از نو ترسیم کنیم. اما اینجا... در این دخمهی سرد و نمور، احساس میکردم در یک گور نشستهام. یک قفسِ نامرئیِ تنگ که داشت استخوانهایم را خرد میکرد.
وقتی چشمها نمیبینند، گوشها و پوست، جورِ تمامِ وحشتِ دنیا را میکشند. صدایِ چکهکردنِ کُندِ آب از گوشهای نامعلوم میآمد. و بعد... صدای قدمها. قدمهایی سنگین، شمرده و باوقار که روی سنگفرشهای سرد کشیده میشد. چکمههای چرمیاش با هر قدم جیرجیرِ خفیفی میکردند. با نزدیک شدنِ او، حس کردم هوایِ اتاق سنگینتر و سردتر شد. بویی عجیب و دلهرهآور به مشامم رسید؛ چیزی شبیه عطرِ تند و خفهکنندهی گیاهانِ پوسیده بود. بویِ مردی که مرا به این اسارتگاه آورده بود.
قدمها درست پشت سرم متوقف شدند. نفسم را در سینه حبس کردم. میتوانستم حرارتِ بدنش را از فاصلهی چند سانتیمتریِ پشتِ گردنم حس کنم.
«سکوتت تحسینبرانگیز است، ونسا...» صدایش مثل کشیده شدنِ خنجری ضخیم روی سنگقبر بود. بم، خشدار، اما به طرزِ آزاردهندهای خونسرد. «شما سایهها، همیشه یاد گرفتهاید که زبانهایتان را پشتِ دندانهایتان قفل کنید. ایدئولوژیِ احمقانهی شما به شما یاد داده که در تاریکی لال بمانید.» بعد با صدای مسخرهای ادامه داد «انجمن سایههای ناپیدا؛ حقیقتِ مطلق، تنها در غیاب نور متجلی میشود.» و بلند خندید.
آب دهانم را قورت دادم. گلویم مثلِ کویر خشک بود. خواستم چیزی بگویم، حداقل تظاهر کنم که نمیترسم، اما کلمات در دهانم خاکستر شده بودند.
او آرام دورِ صندلیام چرخید و حالا درست روبرویم ایستاده بود. «آن شمشیر... شمشیری که از غارِ صخرههای آلاباستر دزدیدی... کجاست؟ آن را در کدام گوری پنهان کردهاید؟»
جوابی ندادم. من قسم خورده بودم. در ذهنِ واماندهام سعی کردم جملاتِ مرشد را مرور کنم. هر پرتو روشنایی، بخشی از واقعیت را پنهان میکند. من باید مقاومت میکردم. باید...
مردِ جادوگر، پوزخندی زد که صدایش مو را به تنم سیخ کرد. «فکر میکردم مقاومت کنی. به همین خاطر، تصمیم گرفتم دوستِ کوچکی را با خودم به این اتاق بیاورم. او خیلی خوب میداند چطور قفلِ زبانهای بسته را باز کند.»
سکوت کرد. در آن سکوتِ مرگبار، فکر کردم صدایِ هیسهیسِ خفیفی را میشنوم ... یا شاید هم نه؛ صدای کشیده شدنِ چیزی نرم، ممتد و مرطوب روی سنگهای کفِ اتاق به گوشم میرسید. مطمئن نبودم که این صدا فقط در فکرم نعره میکشد؛ یا اینکه واقعی است. صدایی که از سمتی نامعلوم میآمد و هر لحظه نزدیکتر میشد. شبیه کشیده شدنِ یک طنابِ زنده روی خاکِ خیس.
مرد خم شد. نفسِ گرم و بدبویش به صورتم خورد و کلماتی را زمزمه کرد که ناقوسِ مرگِ روانم بود: «حتماً میشناسیاش ونسا، مگر نه؟ یک... تورپورسرپنس.»
نامش... آن نامِ نفرینشده، مثلِ یک صاعقهی سیاه در مغزم منفجر شد. تورپورسرپنس.
بدنم که تا آن لحظه از ترس منقبض شده بود، ناگهان شروع به لرزیدنی دیوانهوار کرد. کنترلم را بر بدنم از دست داده بودم. طنابها مچهایم را خراشیدند، اما دردی در دستانم حس نمیکردم. دردِ واقعی در سرم بود. آن نام... آن فلسهایِ شیریرنگِ درخشان.
«نه...» کلمه بیاختیار، همراه با یک نالهی حقیرانه و لرزان از گلویم بیرون پرید.
جادوگر با رضایتی شیطانی، طوری که انگار داشت قصهی خواب برای کودکی تعریف میکرد، ادامه داد: «آه... پس میدانی او چطور شکار میکند.»
لرزشم به تشنج تبدیل شده بود. قطرهی عرقِ سردی از شقیقهام تا زیرِ چانهام سُر خورد. ذهنِ تاریک و بستهام، دیگر در این اتاقِ بازجویی نبود. هیچ کلمهای از ایدئولوژیِ انجمن نمیتوانست جلویِ هجومِ این وحشتِ آشنا را بگیرد. آن کلمهی شوم، مرا با بیرحمیِ تمام از این صندلی کَند و در زمان به عقب پرتاب کرد. به شبی که همهچیز از آنجا شروع شد.
به شبی با زوزهی باد... به صفحاتِ ورقخوردهی یک کتابِ باز... و به چشمانِ خیس و افسردهی هلنا.
سرمایِ آن شب، از جنسِ پاییز نبود؛ سرمایی بود که از درونِ استخوانها میجوشید. باد با خشمی مهارنشدنی پشتِ شیشههای کلبهی کوچکمان زوزه میکشید و تنهی درختانِ کاجِ بیرون را به هم میکوبید.
من پشتِ میزِ چوبیِ کهنهام نشسته بودم. نورِ لرزانِ یک شمعِ نیمسوخته، سایههای بلندی روی دیوارِ گچی میانداخت. در یک دستم، نامهی مُهر و موم شدهی مرشد بود. نامهای که با جوهرِ سرخ نوشته شده بود و روی کلمهی «فوری» در آن تأکیدِ عجیبی به چشم میخورد. مأموریت روشن بود: پیدا کردنِ یک شمشیرِ باستانی در غارِ صخرههای آلاباستر، پیش از آنکه سوارانی از سرزمینهای غربی به آن برسند. اما چیزی که ذهنم را درگیر کرده بود، جملهی آخرِ مرشد بود: "مراقبِ تورپورسرپنس باشید. او نگهبان شمشیر است."
در دستِ دیگرم، جلدِ سنگین و چرمیِ کتابِ «موجودات جادویی کریپترا» را باز نگه داشته بودم. بویِ کاغذهای کهنه و خاکگرفته، مشامم را پر کرده بود. داشتم فهرستِ الفباییِ انتهای کتاب را میگشتم. ت... تو... تورپورسرپنس. پیدایش کردم. صفحهی ۳۴۲.
ورق زدم. صدایِ خشکِ کشیده شدنِ برگههای ضخیمِ کتاب، تنها صدایِ داخلِ اتاق بود. به صفحهی مورد نظر رسیدم. در نیمهی بالاییِ صفحه، نقاشیِ سیاهقلمِ رنگورورفتهای کشیده شده بود. موجودی شبیهِ به یک مار، اما کوتاهتر و ضخیمتر. فلسهایش در نقاشی طوری هاشور خورده بود که انگار حتی روی کاغذ هم نوری شیریرنگ از خود ساطع میکرد. چشمانی نداشت، یا حداقل در نقاشی اینطور به نظر میرسید. پوزهاش به شکلِ عجیبی باز بود.
خم شدم تا متنِ زیرِ تصویر را بخوانم. نورِ شمع ضعیف بود و خطِ نویسنده، ریز و درهمتنیده. نگاهم روی اولین کلمات لغزید: «خزندهی خاموش... نفرینِ بیحسیِ مطلق...»
ناگهان، صدایِ کوبیدهشدنِ چیزی به شیشهی پنجره، تمرکزم را پاره کرد. سرم را بالا آوردم. چفتِ پنجرهی چوبیِ اتاق که رو به دریاچهی پشتِ کلبه باز میشد، بر اثر فشارِ باد شکسته بود. تندبادی گزنده و خیس به داخل هجوم آورد. شمع با یک «هیسِ» کوتاه خاموش شد. باد به جانِ کتابِ روی میز افتاد و صفحاتش را با شتاب و خشونت ورق زد.
خواستم پنجره را ببندم، اما نگاهم در تاریکیِ بیرون قفل شد.
نورِ رنگپریدهی ماه که از لای ابرهای پارهپاره میتابید، سطحِ مواج و سیاهِ دریاچه را روشن کرده بود. آنجا، در میانِ آبهای یخزدهی پاییزی، سایهای در حالِ حرکت بود.
هلنا.
او لباسِ خوابِ نخی و نازکش را به تن داشت. قدمهایش آرام بود. نه دستوپا میزد، نه میدوید و نه حتی به سرمایِ کشندهی آب واکنشی نشان میداد. آب تا کمرش بالا آمده بود و او همچنان با همان قدمهای کرخت و بیروح، به سمتِ عمیقترین نقطهی تاریکی میرفت. انگار دریاچه او را میبلعید و او با کمالِ میل، خودش را به این بلعیده شدن سپرده بود.
کتاب، مأموریت، مارِ شیریرنگ و نامهی مرشد... همهچیز در کسری از ثانیه از ذهنم پاک شد.
«هلنا!»
فریادم در زوزهی باد گم شد. صندلی را به عقب پرت کردم و دیوانهوار از کلبه بیرون دویدم. سنگریزههای ساحلِ دریاچه پاهایِ برهنهام را بریدند، اما دردی حس نمیکردم. وقتی به آب زدم، سرما مثلِ هزاران سوزنِ نامرئی در پوستم فرو رفت.
«هلنا! داری چه میکنی؟ برگرد!»
آب تا سینهاش رسیده بود. خودم را به جلو پرتاب کردم. شنا نکردم، فقط با تمامِ توانی که در جانم بود، آبِ سنگین و یخزده را شکافتم تا به او رسیدم. بازویش را چنگ زدم. پوستش مثلِ مرمرِ مقبرهها سرد بود. هلنا حتی نگاهم کرد. نگاه بیتفاوت و بیاحساسش ذرهای تغییر نکرد. سرعت قدمهایش برای لحظهای نه زیاد شد و نه کم.
با خشونتی که ناشی از وحشت بود، او را به سمتِ خودم کشیدم. هلنا مقاومتِ فیزیکیِ چندانی نکرد، اما نگاهی که به من انداخت، از سرمایِ آب هم کشندهتر بود. در چشمانِ درشت و زیبایش، هیچچیز نبود. نه ترسی، نه اشکی، نه حتی خشمی از اینکه مزاحمِ کارش شدهام. فقط یک خلأِ مطلق بود؛ خستگیِ بیانتهای زنی که دیگر تحملِ سنگینیِ نفس کشیدن در این دنیا را نداشت.
«ولم کن، ونسا...» صدایش از شدتِ لرزشِ فکهایش، بریدهبریده بود.
«خفه شو!» بغض و خشم گلویم را پاره کرد. دستانم را دورِ کمرش حلقه کردم و با تمامِ وزنم او را به سمتِ ساحل کشیدم. «حق نداری منو تنها بذاری. میشنوی؟ حق نداری!»
نمیدانم چطور، اما او را تا کلبه کشاندم. هر دو خیسِ آب، میلرزیدیم و دندانهایمان به هم میخورد. هلنا را روی فرشِ جلویِ شومینه انداخته بودم. حولههای خشک آوردم، لباسهای خیسش را با زور از تنِ بیارادهاش بیرون کشیدم و او را لای پتوهای پشمی پیچیدم. آتشِ شومینه را زیادتر کردم.
او تا ساعتی غرق در کابوسهای همیشگی از دست دادن برادرش بود. کمی که گذشت، من پشتِ سرش نشستم، او را در آغوش کشیدم و چانهام را روی شانهی لرزانش گذاشتم. گرمایِ تنم را به او میدادم تا شاید کمی از یخزدگیِ روحش کم کنم. با دستهایم محکم بغلش کرده بودم، انگار میترسیدم اگر لحظهای او را رها کنم، دوباره به آغوشِ دریاچه برگردد.
آن شب، طولانیترین شبِ عمرم بود. صدایِ برخوردِ قطراتِ باران به شیشه، تنها موسیقیِ آن سکوتِ عذابآور بود.
نزدیکِ سحر، وقتی نگاهم با خستگیِ تمام دورِ اتاق چرخید، چشمم به میزِ چوبی افتاد. باد آرام گرفته بود. کتابِ موجودات جادویی کریپترا هنوز باز بود، اما صفحاتش در اثرِ وزشِ بادِ دیشب کاملاً ورق خورده و روی بخشِ دیگری بسته شده بود.
هلنا در آغوشم بود. نفسهایش هنوز نامنظم و ضعیف بود. حس کردم که بیدار است. میدانستم دستور این است که من و هلنا باید این کار را همین امروز صبح انجام بدهیم. انجمن مطمئن شده بود که این روزها مهمترین روزهای ما است و اگر ما نتوانیم جلوی فاجعه را بگیریم، هیچ کس دیگری حتی به آن فکر نمیکند. همین دیروز صبح با هلنا در این مورد صحبت کرده بودیم؛ میدانستم میشنود. آرام در گوشش گفتم «ما تا حالا با دهها موجودِ عجیب جنگیدهایم. این هم احتمالاً فقط یک مارِ غارزیِ بزرگ است. کمی استراحت کن هلنا. باید در روشناییِ روز، شمشیرمان را برداریم و مراقب همه چیز باشیم.»
صبح، با رنگی شبیه به خاکسترِ سرد روی کلبه نشست. خورشید تلاشی برای شکستنِ ابرهای سربی نمیکرد و این دقیقاً همان هوایی بود که آیین ما آن را میپرستید.
ما اسبهایمان را زین کرده بودیم و در سکوتی سنگین به سمتِ صخرههای آلاباستر میتاختیم. بادِ سردی که از بینِ درهها میپیچید، شنلهای سیاهمان را به بازی گرفته بود. هلنا سوار بر اسبِ خاکستریاش، کمی جلوتر از من میراند. نگاهش به روبرو دوخته شده بود، اما میدانستم چیزی را نمیبیند. او از شبِ گذشته تا الان حتی یک کلمه هم حرف نزده بود. گودیِ کبودِ زیر چشمانش و شانههای افتادهاش، تصویرِ زنی را میساخت که فقط جسمش در این دنیا مانده بود.
سعی کردم سکوتِ کَرکنندهی بینمان را بشکنم. اسبم را هی کردم و به موازاتش درآمدم.
«مرشد نوشته بود سوارانی از غرب به سمت غار راه افتادهاند. نیرویی که دنبال شمشیر است، تقریبا تا عصر به غار میرسند.»
هلنا حتی سرش را برنگرداند. فقط پلک زد.
به تلاشم ادامه دادم. شاید یادآوریِ آرمانهایمان میتوانست جرقهای در آن چشمانِ مرده روشن کند. «همیشه میگفتی این شمشیر میتواند تعادلِ قدرت را به نفعِ تاریکی عوض کند. یادت هست؟ این سلاح اگر دستِ غربیها بیفتد، توهمِ نورِ آنها تمامِ هستی را میبلعد. ما باید جهان را به همان بومِ نقاشیِ تاریک و اصیلش برگردانیم.»
هلنا پوزخندِ محو و تلخی زد. بالاخره نگاهش را به سمتم چرخاند. «حقیقت در تاریکی متجلی میشود... بله. مرشد این را توی مغزمان فرو کرد. ولی میدانی حقیقتِ مطلقِ من چیست ونسا؟» صدایش مثل برگِ خشکی زیر پا خرد میشد. «اینکه برادرم الان زیر خروارها خاک خوابیده و هیچ نوری، هیچ تاریکیای، و هیچ شمشیری نمیتواند آن را برگرداند. بقیهاش فقط یک بازی است.»
قلبم فشرده شد. جوابی برای این درد نداشتم. مرگِ برادرش، او را از تمامِ اعتقاداتِ انجمن تهی کرده بود.
صخرههای آلاباستر از دور نمایان شدند. دیوارهایی از سنگِ گچی و سفید که به سمت آسمان کشیده شده بودند. در تضاد با تاریکیِ لباسهایمان، آن سفیدیِ بیروح چشم را میزد.
هلنا دهنهی اسبش را کمی کشید و سرعتش را کم کرد. بدون اینکه نگاهم کند، پرسید: «راستی... دیشب گفتی اسم آن جانوری که نگهبانِ غار است چیست؟»
«تورپورسرپنس.»
«توی اون کتابِ خاکگرفتهات پیداش کردی؟»
آب دهانم را قورت دادم. تصویرِ کتابِ ورقخورده روی میز و هلنایی که در آبِ دریاچه فرو میرفت، از جلوی چشمانم گذشت. «پیداش کردم. ولی... فرصت نشد بخوانمش. اگر خواب نمانده بودیم، حتما آن را میدیدم.»
هلنا شانهای بالا انداخت. برایش هیچ اهمیتی نداشت. «از اسمش معلوم است دیگر. یک مار است. مثل صد تا جانور دیگری که تا حالا در تاریکیِ این مأموریتهای مسخره کُشتهایم.»
«احتمالاً.» من هم خودم را قانع کردم. «اما باید مواظب باشیم غافلگیر نشویم. فقط کافیست پیدایش کنیم و کارش را با هم تمام کنیم.»
هلنا پوزخندی زد و دوباره به روبرو خیره شد.
من دهان باز کردم تا چیزی بگویم، اما کلمات در گلویم خشکیدند. دیگر به پایِ صخرهها رسیده بودیم و راهِ برگشتی نبود. دهانهی تاریکِ غار منتظرمان بود.
صخرههای آلاباستر در سکوتی شوم فرو رفته بودند. اسبها را در سایهی تختهسنگی بستیم و پیاده به سمتِ دهانهی غار حرکت کردیم. هیچ صدایی جز زوزهی خفهی باد که در دهانهی غار میپیچید، شنیده نمیشد. از مار، نگهبان، یا هر موجودِ زندهی دیگری خبری نبود.
غار دقیقاً لبهی یک درهی عمیق و سنگی قرار داشت. مهِ غلیظی تهِ دره را پوشانده بود و اجازه نمیداد عمقِ آن را تخمین بزنیم. اما آن غار، غار بزرگی نبود. خیلی زود مطمئن شدیم که آنجا هم کسی نیست. هوایِ داخل مرطوب و خفهکننده بود. قدمهایم را با احتیاط برمیداشتم و گوشهایم را تیز کرده بودم. منتظرِ صدایِ هیسهیس، صدایِ خزیدن یا درخششِ چشمانی در تاریکی بودم، اما هیچچیز آنجا نبود. غار به طرزِ مشکوکی خالی بود. یک صندلی سنگی در انتهای غار قرار داشت و میدانستیم که شمشیر چهار قدم در سمت راستش در عمقی یک متری از زمین پنهان شده است.
هلنا شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و نگاهِ بیتفاوتی به دهانهی تاریکِ غار انداخت. «من بیرون غار کشیک میدهم ونسا. هم حواسم به دره هست، هم اگر آن سوارهای غربی پیدایشان شد غافلگیر نمیشویم. فکر کنم باید تنهایی زمین را بکنی.»
من سر تکان دادم. خنجرم را در دست فشردم. زیاد طول نکشید که زمین را بکنم؛ وزنِ سنگین شمشیر حسِ قدرتِ خاصی داشت.
«پیداش کردم، هلنا!» فریاد زدم و با قدمهایی تند به سمتِ دهانهی غار برگشتم. «هیچ نگهبانی این...»
کلمات در دهانم یخ زدند. وقتی به بیرونِ غار رسیدم، نورِ خاکستریِ روز چشمانم را زد، اما چیزی که دیدم، خون را در رگهایم منجمد کرد.
هلنا دقیقاً روی لبهی صخره، مشرف به دره نشسته بود. پاهایش را در هوا آویزان کرده بود، درست مثلِ بچهای که روی لبهی یک دیوارِ کوتاه مینشیند تا مناظر را تماشا کند. شمشیرش روی خاک، کنارِ دستش افتاده بود و خودش با همان نگاهِ تهی و خسته، به افق خیره شده بود.
اما زیرِ پاهای او... روی دیوارهی عمودیِ صخره...
یک تودهی گوشتیِ بلند و باریک، با فلسهایی به رنگِ شیرِ فاسد که حتی در نورِ روز هم درخششِ مریضی داشتند، دورِ پاهای آویزانِ هلنا حلقه زده بود. تورپورسرپنس. موجود از سوراخی در دیوارهی عمودیِ زیرِ پای هلنا بیرون خزیده بود و حالا، مثلِ یک پیچکِ ضخیم، دور پاهای هلنا حلقه زده بود.
چشمانی نداشت، اما دهانش... پوزهاش به شکلِ یک کاسهی خونین باز بود و نیشهایِ توخالی و نازکش، مثلِ سوزنهایی شیطانی، در گوشتِ ساقِ پای هلنا فرو رفته بودند. موجود با حرکاتی کُند و ریتمیک، در حالِ مکیدن بود. ساقهای هلنا... خدایِ من... بخشی از ماهیچههای پایش دیگر وجود نداشت و استخوانِ سفیدش از زیرِ خونِ تیره بیرون زده بود.
اما وحشتناکترین بخشِ صحنه، خودِ مار نبود. هلنا بود.
او اصلاً خبر نداشت. او به افق نگاه میکرد. باد با موهایش بازی میکرد. او داشت زنده زنده خورده میشد و حتی ماهیچهای در صورتش از درد منقبض نشده بود!
«هلنا...!» جیغی کشیدم که پرندگان را از صخرههای دوردست پراند.
هلنا با تعجب سرش را به سمتِ من چرخاند. «چرا داد میزنی؟ پیدایش کردی؟»
من دیوانهوار به سمتش دویدم. شمشیرِ باستانی را بالا بردم. تازه آنوقت بود که هلنا متوجهِ نگاهِ وحشتزدهی من به پایینتنهاش شد. سرش را پایین آورد.
وقتی چشمانش به پاهایش افتاد... وقتی دید که مارِ شیریرنگ چطور گوشت و خونش را میبلعد و او هم هیچ چیزی حس نمیکند... آن خلأِ همیشگیِ چشمانش شکست. چیزی فراتر از ترس، چیزی شبیهِ به جنونِ خالص در نگاهش دوید. خواست پایش را عقب بکشد، اما پایی برای کشیدن نمانده بود. نیمهی پایینیِ پاهایش عملاً متلاشی شده بود ... اشکی روی گونههایش چکید. دستانش را روی سنگهای سرد کشید. بعد نگاهش را به من دوخت. «من را ببخش ونسا. خیلی اذیتت کردم.»
«هلنا، خواهش میکنم... تکون نخور.»
او لبخند زد. لبخندی که دلم را پارهپاره کرد. این همان دردی بود که صبح آرزویش را میکرد، اما نه دردی که او را زنده کند؛ دردی که او را برای همیشه میکُشت.
قبل از اینکه بتوانم بازویش را بگیرم، او دستانش را از روی سنگها برداشت و با یک حرکتِ ساده، نیمتنهاش را به جلو هل داد.
بدنِ او از لبهی صخره سُر خورد. هیچ تقلایی نکرد. هیچ فریادی نکشید. او و آن مار شیری رنگ به قعر دره سقوط کردند.
من روی لبهی صخره افتادم. دستانم در هوایِ خالی چنگ زدند. سرم را روی سنگها کوبیدم و ضجه زدم. ضجههایی که فقط سنگهای بیروحِ آلاباستر جوابشان را میدادند.
بویِ کپک و خونِ خشکشدهی روی چشمبند، مرا از لبهی آن صخرهی نفرینشده عقب کشید و با بیرحمی به تاریکیِ این دخمه کوبید.
صدایِ خندهی کوتاه و خشکِ جادوگر در اتاق پیچید. «نفسنفس میزنی، ونسا. لابد یادِ خاطرهی تلخی افتادهای.»
صدایِ کشیده شدنِ آن بدنِ نرم و خیس روی سنگفرشها، حالا خیلی نزدیک بود. شاید کمتر از یک قدم. تمامِ عضلاتِ بدنم منقبض شده بود. ذهنم دیوانهوار به سمتِ پاهایم دوید. آیا پاهایم هنوز آنجا بودند؟ طنابهای کنفی جریانِ خون را در مچِ پاهایم کُند کرده بودند و سرمایِ اتاق هم باعث شده بود پاهایم از زانو به پایین سِر و کرخت شوند.
اما... اگر این کرختی به خاطرِ سرما نبود چه؟ اگر آن کاسهی خونینِ بیچشم، همین الان روی چکمههایم خزیده بود و نیشهایِ نامرئیاش را در گوشتم فرو کرده بود چه؟ هلنا هم هیچچیز نفهمیده بود. آن موجود قبل از حمله به طعمهاش بدن او را بیحس میکرد.
وحشت، مثلِ یک اسیدِ سوزان، تمامِ باورها و تمامِ سوگندها را در ذهنم آب کرد. حقیقتِ مطلق دیگر در غیابِ نور متجلی نمیشد؛ حقیقتِ مطلق این بود که من گوشت و خون بودم، من انسان بودم، و بیش از هر چیزِ دیگری در این دنیا، میترسیدم.
جادوگر با لحنی که انگار از استیصالِ من لذت میبرد، زمزمه کرد: «او گرسنه است. خیلی وقت است که چیزی نخورده است. دوست داری از کجا شروع کند؟»
تکانِ خفیفی در ساقِ پای راستم حس کردم. شاید فقط یک اسپاسمِ عصبی بود، شاید هم...
«نه!» جیغ کشیدم. صدایم در اتاقِ سنگی پیچید؛ صدایی که پر از حقارت، التماس و شکست بود. دیگر تحملِ این تاریکی را نداشتم. تحملِ این بیحسیِ شوم را نداشتم. «بهش بگو عقب برود... میگویم! همهچیز را میگویم!»
جادوگر هیچ واکنشی نشان نداد، اما صدایِ هیسهیس حداقل در ذهنم متوقف شد.
اشک از زیرِ چشمبندِ زبرم جوشید و روی گونههایِ یخزدهام شیار باز کرد. با صدایی که از فرطِ لرزش به سختی شنیده میشد، به حرف آمدم. کلمات مثلِ زهر از دهانم بیرون میریختند و روحم را کثیف میکردند.
«شمشیر... شمشیر را به سردابِ عمارتِ قدیمی انجمن بردهایم ... توی جنگلهای خاکستری. پشتِ دیوارِ کاذبِ محراب... آنجا قایمش کردهاند.»
نفسنفس میزدم. من رازِ انجمن را لو داده بودم. جای واقعیِ شمشیر را گفته بودم. میدانستم که انجمن آنجا نگهبانهای قدرتمندی گذاشته است، میدانستم که این جادوگر برای رسیدن به آن باید از سدِ سایهها بگذرد، اما اینها هیچکدام توجیهی برای خیانتِ من نبود. من از روی نقشه و زیرکی اعتراف نکرده بودم؛ من فقط از شدتِ ترس قالب تهی کرده بودم. من بزدل بودم.
سکوتِ عمیقی اتاق را فرا گرفت. چند ثانیهی بعد، صدایِ قدمهای جادوگر را شنیدم که از من دور میشد.
«انتخابِ هوشمندانهای کردی، ونسا.» صدایش حالا از سمتِ درِ چوبیِ دخمه میآمد. شنیدم که با زبانِ عجیبی و با صدایی شبیهِ به سوت، چیزی را صدا زد. باز هم احساس کردم صدایِ کشیده شدنِ چیزی روی زمین، از صندلیِ من دور شد و به سمتِ او رفت.
صدایِ باز شدنِ قفلِ در و نالهی لولاهای زنگزدهاش در اتاق پیچید. جادوگر قبل از اینکه خارج شود، با لحنی سرد گفت: «اگر شمشیر آنجا نباشد... برمیگردم. و دفعهی بعد، اجازه میدهم حیوانِ خانگیام ضیافتش را از صورتت شروع کند.»
در با صدایِ کوبندهای بسته شد و صدایِ چرخیدنِ کلید در قفلِ آهنی، آخرین صدایی بود که شنیدم.