ویرگول
ورودثبت نام
مردی که می‌نویسد
مردی که می‌نویسدمی‌نویسم، می‌سُرایم... فلسفه می‌خوانم؛ می‌اندیشم؛ به‌پرواز درمی‌آیم... جهانی که من می‌بینم، کاملا با جهانی که تو می‌بینی متفاوت است. زبان و ادراک و نگاهِ ما باهم تفاوت‌های عمیقی دارد.
مردی که می‌نویسد
مردی که می‌نویسد
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

اندر وصف «تنهایی»

«تنهایی» تعریفِ واضحی ندارد؛ هرکسی در تعریف این واژه، ساز خود را می‌زند و نمی‌توان تعبیر دقیقی از آن ارائه داد.

با اینکه من فوق تخصص تنهایی دارم و همه‌ی ابعاد و کوچه‌پس‌کوچه‌های آن را می‌شناسم، باز نمی‌توانم معنای مشخصی از آن برای کسی تعریف بکنم. واقعیت اینست که اصولا ما برای هیچکدام از احساساتی که داریم، معنای درستی نمی‌توانیم ارائه بدهیم؛ چرا که واژه‌ها ساخته‌ی دستِ بشریست و غالبا برای محسوسات وضع شده‌اند؛ برای همین از بیان آنچه‌که در قلب و جان آدمی می‌گذرد، ناتوانند. «دوست‌داشتن» هم همینطور است؛ ما فقط یک واژه بکار می‌بریم، بی‌آنکه طرف مقابل درکی از آنچه‌که در وجود ما فوران می‌کند، داشته باشد.

طعم تنهایی را نمی‌توان برای دیگری چشانید! آدم باید خودش به‌این‌گردآب گرفتار بشود که بتواند ذرّه‌ای از آن را درک بکند؛ و البته باز هم نمی‌توان بطور یقین گفت که همه‌ی تنهایی‌ها طعم مشابهی دارند! بارها شده که از تنهایی‌های خود با دیگران حرف زده‌ایم، و آن «دیگران» فقط توانسته‌اند اظهار همدردی بکنند؛ بی‌آنکه بتوانند آن را بچشند و یا تنهایی‌های ما را بجان خود بخرند و بارِ غمِ ما را کم کنند.

حال از کجای «تنهایی» بگویم؟ وقتی چیزی هست که ابتدایش نامعلوم و انتهایش بی‌ساحل است، نمی‌تواند در ظرفِ واژه‌های محدود بگنجد. من فقط می‌توانم بگویم «تنهایی بد است»؛ حال کیفیّت آن را چطور می‌توان شرح داد، نمی‌دانم!

اگر کسی بخواهد تنهایی شخصِ دیگری را بفهمد، باید به او شبیخون بزند. این تعبیر، تعبیر بسیار زیبایی از مرحوم «سهراب سپهری» است که می‌گوید:

«و تنهاییِ من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد؛

و خاصیّت عشق اینست...»

کاری به شِقِّ دوّمش که از «عشق» می‌گوید ندارد. محلّ شاهد من به همآن «شبیخون» است. آیا تابحال شده که با با حجمی از لشگریان عشق و محبّت، به بیشه‌ی کسی که تنهاست، شبیخون بزنیم؟ قلعه‌ی غیرقابل نفوذِ تنهایی را فقط با شبیخون می‌توان درهم شکست...

جنسِ تنهایی‌ها هم فرق می‌کند؛ یکی تنهایی عاطفی را قصد می‌کند، یکی تنهایی نبود انسان را، یکی چیز دیگر را و چیز دیگر را و چیز دیگر را...

از کجای این اقیانوس پربلای بیکران می‌توانم سخن گفت؟

و چه زیبا می‌خواند مرحوم «فریدون فروغی»:

«غمِ تنهایی اسیرت میکنه

تا بیای بجُنبی، پیرت میکنه...».

 

 

تنهاییغمانسان
۷
۰
مردی که می‌نویسد
مردی که می‌نویسد
می‌نویسم، می‌سُرایم... فلسفه می‌خوانم؛ می‌اندیشم؛ به‌پرواز درمی‌آیم... جهانی که من می‌بینم، کاملا با جهانی که تو می‌بینی متفاوت است. زبان و ادراک و نگاهِ ما باهم تفاوت‌های عمیقی دارد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید