دربارهی «تنهایی» نوشتم... دوستی عزیز فرمود: «امیدوارم روزی برسد که دیگر کسی تنها نباشد...». من در اینرابطه حرف دارم... واقعیت اینست که همهی ما «تنها»هایی هستیم که کنار همیم؛ وگرنه اینهمه کنارِ همبودن که نشد «باهمبودن!».
مادامی که آدمها بههمدیگر «مبتلا» نشوند، تنهایند! این یک واقعیّت است! مشکل ما اینست که بههمدیگر مبتلا نیستیم!
«عشق» و «دوستداشتن»، یکچیز بسیار سطحی است. کارِ آدم در محبّت بهیکدیگر باید به حدّی برسد که آدمها را بههمدیگر «گره» بزند؛ بههمدیگر «مبتلا» بسازد. آدمها در ماجرای «حُبّ» باید مثل سرطان بجان همدیگر بیفتند، وگرنه همهاش کشک است؛ همهی «دوستتدارم»ها، «بیتو میمیرم»ها!
در ماجرای «عشق» مفهوم «بیتو میمیرم» هیچ جایگاهی ندارد؛ اگر کار به «ابتلاء» برسد، همآنطور که گفتیم؛ چرا که «من» و «تو» در یک عشق حقیقی از میان میرود و یک نفس واحده میماند که هیچ ضمیری را نمیپذیرد؛ نه «من»، نه «تو»، نه «ما»!
آدم باید در قضیهی «دوستداشتن»، مُنحلّ طرف مقابل باشد؛ وگرنه همآنطور که گفتم: «کشکی بیش نیست!».
و امّا «تنهایی»...
همهی ما این را چشیدهایم... من خودم تنهاناکترین لحظات را دیدهام و دستم از این ماجرا پُر است.
اگر میخواهی اوضاع خودت را بیآزمایی تا ببینی که تو هم تنها هستی یا نه!؟ یکروشی را میتوان پیش گرفت...
ما عموما خود را تنها نمیدانیم... امّا بگذار راهی را برایت نشان بدهم تا آزمایش کنی که ببینی چقدر تنها هستی!
فردا با کسی که دوستش داری و فکر میکنی با وجود او در کنارت، دیگر تنها نیستی، دربارهی کتابی که دوستش میداری صحبت کن؛ دربارهی باران، دربارهی زیباییهای پائیز، دربارهی سرمای زمستان!
آنوقت است که خواهی دید چقدر تنها هستی... چرا که هیچکس در این مقولهها با تو همراهی نخواهد کرد و همنظر نخواهد بود؛ مگر اینکه از روی تعارفات بوده باشد؛ و کمتر کسی را خواهی یافت که حقیقتا با تو همراه باشد...
آه از این درد که تمامی ندارد...