ویرگول
ورودثبت نام
MJ 6384
MJ 6384درد زیاده ولی ما بازم میخندیم :) ...
MJ 6384
MJ 6384
خواندن ۴ دقیقه·۵ سال پیش

DARK MODE ? 2

سلام :) اگه قسمت قبلی رو نخوندین حتما اول اونو بخونین :

https://virgool.io/@mj_6384/dark-mode-1-xmsq6o9lvvma


ما رباتا وقتی توی دستگاه مخصوص تغییر تنظیماتِ پیچیده می خوابیم ، تعمیرکار خاموشمون می کنه . برای همین من هیچی از این قسمت ماجرا نفهمیدم :)

نیم ساعت بعد ...

وقتی چشمامو باز کردم ، همچی دوباره رنگی بود !

ساعت رو دیوار روبروم رو نگاه کردم ، دیدم فقط نیم ساعت خاموش بودم . صدای دکتر و سارا میومد .

$ توی خونه با مریم تنها بود ؟

* آره طبق برنامش ساعت یازده شب خاموش شده بود . من ساعت هفت صبح برام کاری پیش اومد و رفتم بیرون . ساعت تقریبا هشت بود مریم بهم زنگ زد گفت با دوستاش میره بیرون تا ظهر هم بر نمی گرده ...

$ ببخشید وسط حرفتون ، مریم خانم چند سالشونه ؟

* هشت سال از من کوچیک تره ، شونزده سالشه .

$ آهان ممنون .

* پرسیدید که ببینید بچه ست یا نه ؟ :)

$ آره :) معمولا خانواده هایی که بچه کوچیک تر از دوازده سال دارن رباتاشون دچار مشکل میشن ، که البته مریم خانم کوچیک نیستن شونزده سالشونه . می گفتین .

* آره خلاصه کارم زیاد طول کشید یازده اینطورا اومدم خونه که دیدم افتاده رو مبل ... طفلک حتما از ساعت نه که روشن شده نتونسته تکون بخوره .

$ اوکی . با مریم خانم صحبت کنید ببینید به تنظیماتش دست زدن یا نه .

* حتما :) خیلی ممنون ...

سارا اومد طرفم .

* اِاِاِاِ خب روشن شدی یه چیزی بگو دیگه !

$ ( تک خنده ریز ) میدونستم روشنه ، برنامه داده بودم بهش نیم ساعت بعد خاموشی پاشه .

نشستم و پاهامو تکون دادم . یه لبخند زدم و بلند شدم ایستادم .

+ خیلی ممنون دکتر !

$ خواهش می کنم 427 ! :) راستی مشکل زیاد توضیح دادنت همونطور که گفتم ربطی به تنظیماتت نداره !

+ آووو ! ممنون :)

* بریم ؟

+ بریم .

* خدانگهدار ! بازم ممنون !

+ خداحافظ دکتر .

$ خدانگهدار هردوتاتون !

سه دقیقه بعد تا با آسانسور بیان پایین ...

طبقه همکف بودیم که 349 رو دیدم داره میره بیرون .

+ اِاِاِاِاِ 349 !

# سلام 427 ! خداروشکر خوب شدی :)

+ آره از حالت افسرده درم آوردن :)

به دستش نگاه کردم دیدم وصل شده :/

+ وااااو سرعت عمل تعمیرکارا چه بالاست !

# واقعا خودمم موندم چجوری نیم ساعته وصلش کرد ! :/

تا بیرون آپارتمان با هم حرف زدیم . موقع سوار ماشن شدن ، 349 نگهم داشت .

# ببین 427 ... این رو از روش یه اِسکن بگیر با هم در ارتباط باشم :)

+ باشه !

از روی صفحه نورانی روی ساعدش یه اسکن کردم و به اونم گفتم از روی مال من یه اسکن بگیره .خداحافظی کردیم و هرکدوم نشستیم توی ماشین رئیسمون .

* خب ! اسم دوست جدیدت چیه ؟

+ 349 .

چهل و پنج دقیقه بعد ...

خداروشکر برگشتنی ترافیک نبود زود رسیدیم خونه :)

وقتی رسیدیم مریم هم اومده بود . روی مبل نشسته بود و سرش تو گوشیش بود .

* سلام مریم خوبی ؟ تو به تنظیمات 427 دست زدی ؟

( مریم & )

& سلام . آره احساس تنهایی می کردم آوردمش اینجا رو مبل تنظیماتشو از رو صفحه نورانی آوردم که زودتر از ساعت نه روشنش کنم ... خرابکاری کردم ؟ ... :)

* آره بجای روشن کردنش گذاشته بودیش رو دارک مود :/

+ اگه نمی دونی چیه کامل برات توضیح بدم

& نمیخواد 427 خودم کاااملا میدونم اون چیه ... حالا در اومدی از دارک مود ؟ خوبی الان ؟ :)

+ خوبم ممنون :)

لبخندی زد که دندوناش معلوم شد :)

& خب خداروشکر ! :)

و بلند شد بره تو اتاقش . سارا پشت سرش رفت . تو راهِ رفتن به اتاق صداشونو شنیدم :

* مریم قبلا هم بهت گفتم به تنظیمات 427 دست نزنی ، معلوم نیست دفعه بعد چه بلایی سرش بیاد .

& باشه سارا . فقط تو بهم بگو چجوری میشه زودتر از ساعت نه روشنش کرد . :/

* باشه صبح ساعت هشت و نیم بهت نشون میدم ، خوبه ؟

& عالی !

صدای بسته شدن در اتاقو شنیدم و بعدش فقط صدای وز وزشون رو میشنیدم ، صداشون واضح نبود .

صدای مخصوص پیامکم اومد . رو صفحه نورانی دو بار زدم روشنش کردم پیام ها رو باز کردم دیدم 349 برام پیام داده . زدم روش ...

# سلام 427 . چه خبر ؟

جوابشو دادم :

+ سلام 349 . الان رسیدیم خونه فهمیدیم خواهر رئیسم سارا ، همون مریم ، میخواسته زودتر از برنامم روشنم کنه ، نمی دونسته باید چیکار کنه اشتباهی گذاشته روی حالت دارک مود .

.....


427 . 5/7/2201

هرچی گشتم عکس از شهر ها در آینده که ماشین های پرنده هم باشن پیدا نکردم :/
هرچی گشتم عکس از شهر ها در آینده که ماشین های پرنده هم باشن پیدا نکردم :/

پ.ن: اگر اشتباهی داشتم ممنون میشم بهم بگید تا درستش کنم :)

امیدوارم خوشتون اومده باشه ??

شاد باشید !

داستانقسمت دوم
۱۰
۳۳
MJ 6384
MJ 6384
درد زیاده ولی ما بازم میخندیم :) ...
کنج داستان نویسی
کنج داستان نویسی
هر داستانی یه نویسنده ای داره، اگه اون نویسنده داستانشو با تگ داستان یا رمان منتشر کنه پستش وارد انتشارات میشه?
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید