green girl
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

برگشتم...

راستش میخواستم پاک کنم گذشته رو و از نو بسازم .. میخواستم تمام روز دیوانه وار درس بخونم و برسم به رویاهام.. میخواستم با فرار کردن از دردام فراموش کنم .. همه چی رو فراموش کنم گذشته رو.. رویاهایی که شده بودن خیال پردازی ناسازگار و غمی که شده بود افسردگی.. و حال بدی که شده بود اضطراب و وسواس فکری..

نوشتن برام مثل بالا اوردن خاطرات نزیسته بود .. مثل رویاهایی که داشت منو به مرز شیدایی میکشید..

خواستم دیگه ننویسم نه توی دفترم و نه توی اینجا..ولی اشتباه میکردم..!

خواستم فرار کنم مثل همیشه.. اره دختر تو همیشه از دردات فرار میکردی .. امروز یه ویدیو دیدم میگفت اگه به درد ها و مشکلاتمون همون موقع اجازه ابراز شدن و بیان شدن بدیم بعدا تبدیل به رنج و افسردگی نمیشن.. راستم میگفت من توی گذشته وقتی اون درد ها برام به وجود اومد این کارو نکردم .. ولی وقتی شروع کردم به نوشتن انگاری دوباره داشت درد ها برام تداعی میشد..وقتی مینوشتم به خودم به دختر کوچولوی توی وجودم اجازه میدادم گریه کنه .. زجه بزنه و حال بدشو بیان کنه..

هر چند توی گذشته هم هم کم اشتباه نکردم... میدونی دختر اون موقع ها انگاری ظاهرا گریه میکردم نه برای خوب شدن حالم و ترمیم زخم هام بلکه برای به دست اوردن توجه دیگران...

انگاری به جای سوگواری برای دردهام نقش یه قربانی رو به خودم گرفته بودم..!

ولی نه نمیخوام دیگ قربانی باشم...




دوباره مینویسم

از دردام .. از حال خوبم.. چون حس میکنم نوشتن روح مرده منو زنده کرد .. دختری که دو سال بود تقلا میکرد تو باتلاق فکر و رویاهای پوچ بلاخره یه ناجی پیدا کرده به اسم نوشتن :)))




شاید نوشتن راه فراری باشد برای مواقع دلگیری.... infp :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید