
درست و دقیق خاطرم نیست کی و کجا گفتوگوهای درونیم از حالت تنبیه بیرون اومد و به این شکل رسید.
شبیه ورق زدن یک آلبوم قدیمیه؛ با این تفاوت که بهجای عکس، خاطرهها، رفتارها و واکنشهامن.
ورق میزنیم و با هم تحلیل میکنیم که دقیقاً از کجا شروع شد و چرا.
کجاها باید عقب میکشیدم و نکشیدم، و چه پیامدی داشت؟
کجاها باید صبر میکردم و محکم روی حرفم میایستادم؛ و ایستادم یا نایستادم، و بعدش چه شد؟
حتی جاهایی که با موقعیتهای تازه روبهرو شدم و نمیدونستم کار درست چیه؛ از پیامدها برگشتم به نقطهی شروع و تازه فهمیدم چهچیزی، کِی و چطور آغاز شده بود.
این حالت از افسردگی شبیه قدم زدن توی خونهی خودته؛
فقط خودتی و خودت.
تو سرسرای ذهنت، اونکه پذیرایی میکنه،
اونکه روی نیمکتها لم داده،
اونکه وسط حوض داره آبتنی میکنه
و اونکه انگورها رو میچینه؛
همهشون خودتی.
میتونی بهش مثل ورق زدن پستهای اینستاگرام خودت نگاه کنی؛
درسته که فقط یک عکس یا یک تیکه فیلمه،
اما تمام لحظههای قبل و بعدش، یکجا توی ذهنت تداعی میشن.
تقریباً ساعت نزدیک چهار بعدازظهر بود که از خواب بیدار شدم و خودم رو غرق در حس غم و اندوه پیدا کردم.
انگار تمام مدتی که من خواب بودم، ذهنم بیدار بوده و داشته آلبوم رو ورق میزده؛
حتی صبر نکرده بود بیدار بشم تا با هم شروع کنیم.
در این ورق زدن، اتفاقات بین من و او مرور شد؛
از روزهایی که در محل کار جزو تازهواردها بودیم،
تا وقتی همخانه شدیم
و حتی زمانی که از هم جدا شدیم.
میدونی؟
یک رابطه، برخلاف ظاهرش، اغلب سراسر جنگه.
سؤال اینه که طرف مقابلت کیه؟
مشکلات و پیشآمدهای زندگی و آدمهای اطراف؟
یا پارتنرت؟
باور کن اینکه طرف مقابلت دقیقاً کدوم یکی از اینهاست، سرنوشت یک رابطه رو رقم میزنه.
بهجرأت میتونم بگم خیلی از رابطهها از جنگ بین دو نفر شروع میشن
و بعد تبدیل میشن به یک جنگِ پشتبهپشت با زندگی و اطرافیان.
اما رابطهی من و او نامرتب شروع شد؛
اول جنگ با اطرافیان،
بعد جنگ بین خودمون،
و در نهایت، هیچوقت اعتماد دوطرفهای شکل نگرفت.
مثل تجربههای قبلی، میتونستم سالها این صفحهها رو ورق بزنم؛
اما حقیقت اینه که نمیخوام دوباره عمرم رو صرف خاطرهبازی با یک آلبوم فرسوده کنم.
در تمام مدت این ورق زدن، احساسات پنهان یکییکی خودشون رو نشون میدادن؛
خشم، عصبانیت، انزجار، غم، ناامیدی.
هر کدوم مثل یک صحنه از تئاتر اجرا میشدن.
با خودم و آینه حرف زدم،
دعوا کردم،
خط و نشون کشیدم،
حتی تهدید کردم.
جاهایی هم عذرخواهی کردم و ابراز پشیمونی.
مثل باز شدن دریچههای یک سد بود؛
ملغمهای از احساسات ریز و درشت که با فشار بیرون میزدن.
اما خودم رو جمعوجور کردم.
حقیقتش اینه وقتی این دریچهها باز میشن، تنها چیزی که کمکم میکنه خودم رو توی اون جریان سهمگین گم نکنم، مرتب کردن خونهست؛
آب دادن به گلها،
تی و جارو زدن،
آشپزی،
گردگیری.
اون وقت تبدیل میشم به یک خانهدار تمامعیار؛
در حالی که درونم، اصلاً شبیه بیرونم مرتب و تمیز نیست.
بعد از سرهم کردن سناریوهای بین من و او، به چند سؤال رسیدم:
اگر او میتونست به من اعتماد کنه، باز هم این همه مسئلهی حلنشده باقی میموند؟
اگر من شفافتر با خودم و با او رفتار میکردم، این همه بلاتکلیفی شکل میگرفت؟
در نهایت رسیدم به یک نتیجهی ساده:
یک رابطهی بههمریخته.
میتونستم با ورق زدن این آلبوم، بارها انگشت اتهام رو به سمت دیگران بگیرم؛
او،
خودم،
مادرم،
اسمهای زیاد دیگر،
حتی همکارهای قدیمی.
اما واقعیت اینه که هیچکدوم از اونها مقصر نبودن.
هیچکدوم نمیتونستن به رابطهی ما نفوذ کنن،
اگر خودمون اجازه نمیدادیم.
حتی خودمون هم تلاش میکردیم بهترین نسخهی خودمون باشیم و به هم کمک کنیم؛
اما یک چیز این وسط کم بود:
اعتماد.
تمام ماجرا از همین چند کلمهی ساده شروع شد
و قبل از اینکه بفهمیم،
همهچیزی که با هم ساخته بودیم از بین رفت.
رابطهای بدون اعتماد، شبیه دیواریه که آجرهاش رو بدون سیمان روی هم چیده باشی؛
شاید از دور شبیه دیوار باشه،
اما نمیشه بهش تکیه داد،
نمیشه باهاش خونه ساخت،
و با اولین لرزش فرو میریزه.
الان نشستن و انگشت اتهام گرفتن و گفتن «ایکاش» هیچ کمکی نمیکنه.
کشتی و جک یخ زدن و رفتن ته اقیانوس اطلس.
میتونستم مثل گذشته خودم رو زندانی کنم،
اما این بار میخوام برعکس عمل کنم.
میخوام خودم رو بغل بگیرم و بگم:
رهاش کن.
دیدی، درس گرفتی، حالا رهاش کن.
بیرون کشیدنش از آب و تلاش برای زنده نگه داشتنش، زندهاش نمیکنه.
تو حق داری غمگین باشی،
اما ناامید نه.
زندگی هنوز جریان داره.