ویرگول
ورودثبت نام
فائزه محمدی
فائزه محمدیالان ردیفی میزونی خوشی هست؟
فائزه محمدی
فائزه محمدی
خواندن ۳ دقیقه·۶ ماه پیش

مامان

مامان

مقدمه

دلتنگتم البته فقط یادت که افتادم عربده زدم...
اونیکه غرق سکوته تویی اونیکه صداش میاد هر دفعه منم!
کلی نقش تو رو به روم بازی کردن
ولی از تو نشدن

شروع داستان...

۹ ماه لگد زدن و سنگینی بارش را تحمل کرد
۹ ماه از درون لگد خورد ولی باز تحمل کرد
۹ماه سنگین بود استخوناش ولی باز هم تحمل کرد
۹ ماه بار سنگین رو دوشش رو جابه جا کرد اما اخ نگفت
بلخره بعد ۹ ماه بارش را روی زمین گذاشت
اگر درد هنگام  گذاشتن بارش رو زمین را بگوییم از شدت درد خودمان هم دردمان میگیرد!

۲۰سال یک تنه هواسش فقط به ان بود
۲۰سال از هر جایی زد خودش را از لحظات خوش محروم کرد که فقط ان در ارامش باشد
۲۰سال با دستان کم جون خیاطی کرد تا فقط ان پز برند های وسایل هایش را بدهد
۲۰سال شبانه روزی کلفتی کرد تا فقط ان راحت باشد
۲۰سال با شوهرش دعوا نکرد و خون دل خورد تا فقط روحیه ان خراب نشود

۲۰سال تو روز تولد ان بهترین جشن ها را گرفت...

ان خدا نبود ... موجودی بود به اسم مامان

اری مامان عظم
مادری که مادر نبود فرشته بود
به سمتش رفتم و مثل همیشه رفتم در اغوشش
مثل همیشه با اون صدای مزخرف گفتم
ماماننننن
مامان عظم با لبخند مهربونش گفت
جانم دختر عزیزم
امروز تولد نیکاست
میزاری برم؟
مامان کمی فکر کرد
خون دل خورد تا مرگ رفت و برگشت از استرس و نگرانی این گرگ های جامعه ولی برای اینکه فقط من شاد شوم گفت
البته که میتونی!
لبخندی بهش زدم و سریع لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون از خونه
به محض خروجم نفس عمیقی کشیدم و مسیرمو عوض کردم و به سمت پارک سر کوچه رفتم
سیگارو از ندا دوستم گرفتم و روی لبانم گذاشتم و کام عمیقی از ان گرفتم و گفتم
امروز چند تا پسر میان؟
ندا گفت:۳تا
لبخندی زدم و گفتم
خوبه
منتظر پسرا موندم
وقتی اومدن مثل همیشه مواد رو یواشکی ازشون گرفتم
در ان لحظه ناگهان صدای جیقی گوشم را پر کرد
جیقی اشنا...
سمت صدا برگشتم
مامان بود....
روی زمین بی جون افتاده بود و چشماش رو به من باز مانده بود...
همه چیز را روی زمین ول کردم و فقط به سمتش پرواز کردم...

سالها گذشت...
امروز ۲۱ فروردین ۱۳۶۷بود
روزی که تولد مامان بود
به خودم اومدم دیدم ساعت ۹شب شده و هنوز کاری نکردم
به خودم گفتم عیبی نداره بلند شو براش یه استوری بزار
رفتم تو گالریم
دیدم با همه عکس دارم
با عالم و ادم غریبه و اشنا
با همه عکس داشتم
بجز...
مامان
غمگین شدم
اما به خودم اومدم دیدم هنوز دیر نشده وقتشه برم باهاش عکس بگیرم استوری کنم
دوییدم تو اتاق درو باز کردم
یهو یادم افتاد من....
من دو ساله مامان ندارم...
دوساله مامانم رو از دست دادم...
دوساله کسی برای من کلفتی نمیکنه
دوساله کسی دیگه برام چیزای گرون قیمت نمیخره
دوساله وقتی مریض میشم کسی پرستاریمو نمیکنه....
بنظرت مادر ها کی بودند؟ که میتونن انقدر راحت برن... حسودیم میشه بهشون گاهی واقعا...
اما ناگهان یادم امد خودم باعث سکته قلبی مامان شدم!
لبخند غمگینی زدم و عکسش را برداشتم و در اغوش گرفتم و به خواب رفتم...

سکوتمرگمامان
۷
۰
فائزه محمدی
فائزه محمدی
الان ردیفی میزونی خوشی هست؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید