هر بار که چشم به جهان میدوزم، میل درونم پیشاپیش شکستخورده مینماید؛
انگار خواستن، پیش از آنکه به ثمر برسد، در سایهی ناتوانی خاموش میشود.
چنانکه شوپنهاور زندگی را نوسانی میان رنجِ خواستن و ملالِ رسیدن میدانست،
من اکنون در همان نوسان ایستادهام؛
نه امیدی برای رسیدن باقی مانده، و نه نیرویی برای خواستن.
شاید روزی ورق ناگهان برگردد،
اما دیگر نمیدانم واکنشم چه خواهد بود.
به نوعی پذیرش رسیدهام؛ پذیرشِ این حقیقت که گاهی، به هر دلیل موجه یا ناموجه،
چیزها نمیشوند.
نه با لبخند، نه با جنون، نه با تقلا.
و هر تقلایی تنها پردهای تازه از خستگی را آشکار میکند.
پس میگذارم رخدادها مسیر خودشان را بروند، هرچند تماشایشان زجرآور باشد.
گاهی حتی باید کنار رقیب ایستاد، با او خندید، تعریفش را گفت،
و نقش خود را بیکموکاست بازی کرد.
این همان ماسکی است که بر چهره مینشانم؛
ماسکی که فریاد درون را در سکوت دفن میکند
و چهرهای آرام و بیاهمیت به جهان عرضه میدارد.
لکان میگفت سوژه همیشه پشت نقابی شکل میگیرد که دیگری از او میطلبد؛
و سسور معنا را در فاصلهها میجست—
در همان فاصلهی میان آنچه حس میکنم و آنچه ناچارم نشان دهم.
من از ماسکها بیزارم،
اما در این عصر، انگار ناگزیرند؛
برای اینکه احساساتی را که از نظر بسیاری «زیادی»، «مسخره» یا «بیجا» به نظر میرسند،
پنهان کنند.
برای اینکه شادیِ ساختگی و بیتفاوتیِ نمایشی را القا کنند.
و در پایان، تنها قهوهای تلخ و پوزخندی سرد مرا سرپا نگه میدارد؛
مینشینم، جرعهای تلخ مینوشم،
و به دنیایی که با بیاعتنایی نگاهم میکند، پوزخند میزنم.
چشم در چشمش، به پوچیِ باشکوهش میخندم—
همان پوچیای که خیام هزار سال پیش در جام شراب دید و گفت:
«می نوش که عمر جاودانی این است…»
---