داستان کوتاه
" عروس برفی "
محمد بیاتی
همه جا یخ زده بود سرما تا مغز استخوان آدم فرو میرفت برف دیشب بدجور همه را غافلگیر کرد
پنجره چوبی اتاق دو تا قاب داشت که یکی از قابها با یک پلاستیک مات و چند میخ کوچک جلوی ورود سرما را میگرفت و قاب دیگر با یک شیشه ترک خورده در برابر ورود سرما ایستادگی می کرد !
خودش را رساند پشت شیشه ترک خورده ، روستا مثل یک عروس سفید پوش خودنمایی می کرد ! کوه نزدیک روستا همانند سر عروس بود که قد کشیده بود و دامنه کوه که میرسید به روستا پیراهن زیبای عروس را شکل میداد و حیاط خانه ها مثل گلهای رنگی بود که دامن عروس را آذین بسته و جلوه خاصی به لباسش میداد !
همانطور که به عروس خیالی اش نگاه میکرد صدای دا به گوشش خورد که گفت :
- خداروشکر تا حالا که زمستون پر برکتی داشتیم
برگشت به سمت دا ! پیرزن کنار سماور نشسته بود و چایی میخورد ، رفت و نشست کنارش
دا یک نگاه به پسرش انداخت و گفت :
- چایی میخوری
- دستت درد نکنه
- حالا چرا سگرمه هات تو همه نکنه بخاطر ماه سلطانه ؟
- نه ، خوبم
دا استکان چایی را گذاشت جلو دستش و بلند شد ، دوباره زانویش تیر کشید وتا کمرش سوخت ، دا چشمانش را بست و آه کشید .
پرسید :
- درد داری ؟
- خوب میشم !
- میخوای ببرمت درمونگاه
دا لبخند تلخی زد و گفت :
- اونی که باید بره درمونگاه تویی نه من !
بعد با پاهای سنگینش رفت کنار چرخ خیاطی و نشست روی صندلی !
چایی اش را فرت کشید و بلند شد کتش را پوشید شال گردن و کلاهش را برداشت و از اتاق خارج شد صدای دا از داخل اتاق به گوشش خورد
- خودت رو بپوشون هواسرده ، دختر که قحط نیست مادر ماه سلطان نشد ، یکی دیگه !
برفها زیر پاهایش له می شدند و صدای قرچ قرچ آن موسیقی تنهایی اش را مینواخت همانطور که کوچه را رد میکرد چشمش افتاد به در خانه ماه سلطان و یاد حرفهای پدر ماه سلطان افتاد که گفته بود : من جون کندم تا این بچه ها را بزرگشون کردم حالا بیام دخترمو بدم به این که نه شغل درستی داره و نه مال و دارایی ؟
این پنجمین جایی بود که دا رفته بود خواستگاری و به خاطر دست خالی پسرش جواب رد شنیده بود . سرمای بهمن تا مغز استخوانش فرو میرفت ! همه چپیده بودند داخل خانه تا از سرما در امان باشند اما او حوصله خانه را نداشت در کوچه ها قدم میزد چند باری سُر خورد ولی خودش را نگه داشت تا زمین نیفتد ، ته دلش آرزو داشت زندگی اش سرو سامان بگیرد !
مهم نبود چه کسی ، او فقط دلش میخواست زن داشته باشد از صورت دا خجالت میکشید ، میفهمید که پیرزن هربار کوچک میشود تا از خانه ای که جواب رد شنیده خارج شود ولی چاره ای نبود کار دیگری بلد نبود جز عملگی !
از روستا خارج شد و رسید به زمین بزرگی که وقتی هوا آفتابی بود بچه ها در آن بازی میکردند و صدای هلهله و هوارشان بلند بود برف همه جای زمین را پوشانده بود قدم زد و خودش را به وسط زمین بازی رساند بعد روی برفها دراز کشید و به آسمانی خیره شد که خورشید را در خود پنهان کرده بود ، ابرهای سیاه خودنمایی می کردند ، همانطور که خوابیده بود رفت به دنیای خیالی عروسی و خودش را در لباس دامادی کنار یک زن تصور کرد
زنها کل می کشیدند و مردها با ساز و آواز می رقصیدند و شادی می کردند! در بین زنها دا که از خوشحالی درد پا فراموشش شده بود دست میزد و به همه خوش آمد میگفت ! بچه ها ترقه بازی می کردند و دخترهای دم بخت از زیر چادر به عروس و داماد نگاه میکردند و به یکدیگر خنده های شیطنت آمیز میزدند !
کمرش یخ کرد ! چرخید ، تمام رویای عروسی از سرش پرید و دوباره ابرهای سیاه آسمان به او نگاه کردند یاد روزهای کودکی افتاد که با بچه ها آدم برفی درست می کردند ، وزش باد سرد به صورتش میخورد و بینی و لپ هایش سرخ شده بود فکری به ذهنش رسید بلند شد و برفها را بادست جمع کرد و شروع کرد به ساختن یک آدم برفی بزرگ ، اول تا مچ پاهایش را درست کرد و بعد با برف زیادتری سعی کرد دامن آدم برفی را بسازد . با تلاش و زحمت کار می کرد ، نور سفید برفها چشمانش را آزار میداد ، دستانش یخ کرده بود ، بعد از یک ساعت عروس برفی اش را ساخت ! عروس دست به کمر ایستاده بود ، دست کرد داخل جیبهایش ، دو عدد بادام که از دیروز ته جیبش مانده بود را برداشت و به جای چشمهای عروس گذاشت ، بعد شال گردنش را باز کرد و انداخت گردن آدم برفی ، همانطور که به قد و بالای عروسش نگاه میکرد دلش آرام نداشت ، قلبش تند تند میزد ، نزدیک شد و به چشمان عروس برفی خیره شد بعد سرش را برگرداند و اطراف را نگاه کرد تا کسی او را نبیند وقتی خیالش راحت شد لبانش را به لبهای عروس نزدیک کرد و بوسید ، احساس میکرد تمام قوای جوانی در او زنده شده ، بدنش داغ شده بود ، دستش را دور کمر عروس برفی گره زد و کنارش ایستاد ، صدای هلهله و شادی به گوشش رسید ، زمان را گم کرده بود از خود بیخود شد و عروسش را در آغوش کشید و سفت بغل کرد ، آتشی در درونش شعله ور شد ، عروس را خواباند سرش را روی گردن فرو ریخته عروس گذاشت و آرام در آغوشش خوابید ! از بیرون حجله صدای کل کشیدن زنها به گوشش رسید و صدای دا که مهمانها را بدرقه کرد ، سرش رابلند کرد و روستا را دید ، دود دودکشها رقصان ، خطوط سیاهی را در هوا رسم میکردند گویی آنها هم خوشحال بودند از جشن عروسی ! دلش نیامد عروسش را رها کند و دوباره خوابید و خودش را چسباند به او !
شب اهالی روستا به همراه دا فانوس به دست دنبال رحمان میگشتند که وسط زمین بازی در آغوش عروسش یخ زده بود .
پایان
محمد بیاتی