داستان
زیر پل سید عباس
محمد بیاتی
زیر پل سید عباس
۱
رضا تریاکی گوشه پتو رو کشید روی سرش تا کمتر سوز سرما گوشهایش را اذیت کند ولی مچ پاهایش از پتو بیرون زد ، زانوهایش را خم کرد تا همه هیکل نحیفش زیر پتوی کهنه اش جا شود ! چنددقیقه ای که گذشت سوز سرما میخورد به کمرش دستش را برد سمت کمرش که متوجه شد سرما از سوراخ وسط پتو مثل یک مهمان ناخوانده وارد حریمش شده ، چاره ای نداشت دوشب بود از درد خماری و بی پولی نخوابیده بود و امشب باید چرتی میزد تا سرپا بماند ! ولی این سرمای لعنتی و این پتوی سوراخ سوراخ کفاف درد بی خوابی اش را نمی داد ! غلتی زد تا بتواند جابجا شود و خودش را نزدیک دیوار پل کند که کارتن زیر پایش سر خورد و لگنش چسبید به زمین ! غرو لندی کرد و کارتن راکشید زیر پایش تا کمتر بدنش یخ کند وبعد چشمهایش را بست ! اواخر اسفند بود ولی هوا هنوز سرد بود بخصوص شبها ، او هم زیر پل سید عباس که دو طرفش شبیه تونل بود وگاهی باد و سرما مثل یک قطار زوزه کشان از آنجا رد میشد ، میخوابید ! اینجا تنها جایی بود که رضا میتوانست شبها بخوابد ! هم نزدیک امام زاده عباس بود و گاهی یواشکی و دور از چشم نگهبان امام زاده میتوانست برود دستشویی و هم گاهی اوقات که یک نفر حاجت گرفته بود و یا کسی مشکلی داشت و نذری میداد یک لقمه نان هم گیر او می آمد و خدا را شکر میکرد ، قبلا نگهبان امام زاده ، پیرمردی بود که دلش رحم بود و اجازه میداد رضا در اتاق امام زاده کنارش بنشیند ! ولی از وقتی مشهدی حیدر فوت شده بود یک غریبه ای را گذاشته بودند متولی امام زاده که قانون خودش را داشت و نمیگذاشت رضا آن طرفها پرسه بزند ، میگفت امثال رضا که بیایند اینجا امامزاده قهرش میگیرد و ممکن است بلا نازل شود !
رضا بدجوری خمار بود ، چشمهاشو روی هم فشار میداد که خوابش ببرد ولی درد خماری ضربه اش کرده بود و نمیتوانست بخوابد ! بلند شد و نشست ! دستهای سیاه و یخ زده اش را داخل جیبش کرد و پاکت سیگارش را در آورد ! دو سه نخ سیگار بیشتر نداشت یکی را آتش زد و شروع کرد به کشیدن ! سرش را بالا کرد و از گوشه طاق پل چشمش افتاد به آسمان پر ستاره ! آهی کشید و رفت به گذشته
۲
… همانطور که نشسته بود دید انگشتش میسوزد ، سیگاری که به تهش رسیده بود را انداخت دور و دستش را داخل دهانش کرد تا بلکه خیسی آب دهانش دستش را خنک کند ، به این جور سوختنها عادت داشت ! بعد با پشت دستش زیر چشمهایس را که خیس شده بود پاک کرد ! نمیدانست این اشکها چرا گاهی سرازیر میشوند ، بخصوص وقتهایی که به قدیم فکر میکرد و یاد زمان جنگ می افتاد .
رضا ، آرپی جی زن بود هفده سالش بیشتر نبود که رفت جبهه ، به او میگفتند رضا موشک ، خیلی دقیق تانک میزد . جنگ که تمام شد رضا خاطراتش را برداشت و به شهر آمد .
از آن زمان سی وسه سال گذشته بود ، زخمی از زمان جنگ برداشته بود که دراین سی و سه سال همدم و مونسش بود و دردش آرام و قرارش را برده بود ، اوایل که جوان بود تحمل میکرد ولی چهل و پنج سال را که رد کرد و داروهایش جواب نمی دادند به پیشنهاد یک نا رفیق دلسوز نشست پای بساط تریاک تا دردش آرام شود و شد رضا تریاکی ، اوایل دردش ساکت می شد ولی به مرور زمان مصرفش زیاد شد وشدانگشت نمای خلق ! شبها در خلوت خودش خیلی فکر میکرد و هرچقدر معادلات را کنار هم می چید به جواب نمیرسید که چرا عاقبتش این شد ، ولی هر چه که بود رضا واسه همه غریبه شده بود و دیگر هیچکس حتی رفقای دوره خدمتش سراغش را نگرفتند .
رضا پتو را کشید روی خودش تا بلکه گرم شود ولی سرمای اسفند امشب با رضا قرار دیگری داشت
۳
… صدای اذان صبح که از بلند گوی امام زاده پخش شد رضا به عادت هر روز بلند شد تا نماز بخواند ! از زیر پل بیرون آمد که برود سمت امام زاده ولی احساس سبکی کرد ! برگشت ونگاه کرد دید رضا همانجا خوابیده ، برگشت بالای سر خودش و نگاه کرد ، ولی رضا خوابیده بود با عجله و سراسیمه دوید سمت امام زاده تا کمک بیاورد ، رسید به صحن امام زاده ، چند نفری که آنجا بودند آماده نماز می شدند رضا جلو رفت و کمک خواست ولی هیچکس نه او را می دید و نه صدایش را میشنید
رضا دیگر نه سردش بود و نه خمار …
محمدبیاتی