داستان کوتاه
فانوس
محمد بیاتی
فانوس
فانوس سوسو میزد و آخرین تلاش خود را می کرد تا روشن بماند اتاق تاریک بی بی داشت از همین نور کم هم بی نصیب می شد چشمان پیرزن دیگر مرز بین تاریکی و روشنایی را تشخیص نمی داد ! اما فانوس تلاش میکرد تا لحظه آخر بسوزد و اتاق روشن بماند .
رضا با قد خمیده وارد اتاق شد دستان چروکیده اش چنگ زده بود به عصای چوبی که تنها تکیه گاه او بود . بوی فیتیله نیم سوز چراغ ، اتاق را پر کرده بود ! نشست و با دستان یخ زده اش فانوس را بلند کرد و فوت کرد . بعد نگاه کرد و دستانش را روی صورت بی بی گذاشت و چشمان بی بی را بست !
جسد بی بی را بخاک سپردند . رضا در بین جمعیت اندکی که حضور داشتند روی سنگ قبر قدیمی که معلوم بود جسد صاحبش به خاک تبدیل شده نشسته بود و آرام اشک می ریخت
یاد روزهایی افتاد که از خستگی تحمل غر و لندهای پیرزن را نداشت و سرش فریاد میزد ، گرچه میدانست که گوشهای بی بی شاید هیچ آوایی را دیگر نشنود.
رضا دلتنگ بود برای همان باهم بودنهای ساده ! پیرمرد به خاکهایی نگاه میکرد که جسد لاغر و چروکیده بی بی را در آغوش میگرفتند!
دقایقی بعد ، دونفر زیر بازوهای رضا را گرفتند و او را به خانه رساندند!
شب همان روز ، رضا فانوس را روشن کرد و در خیالش با بی بی حرف زد گفت :
امروز دوباره آب قنات کم شده بود ، نتونستم درست مزرعه را سیراب کنم ، بدنم هم دیگه قوت نداره بی بی ! مش یعقوب رو دیدم که خرش لنگان میرفت و اون هم عقبش قدم میزد گفت پای حیوون بیچاره افتاده توی یک چاله و پیچ خورده ! اگه پاش خوب نشه شاید دیگه نتونه همراهیش کنه و مش یعقوب بیچاره بی خر بمونه ! راستی فردا با تراکتور رجبعلی میبرمت شهر تا دکتر دوا بده سوی چشمات خوب بشه ، رجبعلی گفت یه دکتر خوب توی شهر میشناسه ! عمه جنت هم قراره باهامون بیاد پیرزن بیچاره دیگه نمیتونه راه بره ، شاید دکتر پاهاش رو درمون کرد !
میشنوی بی بی ،میخوام این آخر عمریه پیشت باشم و درمونت کنم !
راستی یادت باشه صبح وقتی نمازتو خوندی به باغچه آب بدی ، زبون بسته تشنه است !
آنقدر با بی بی حرف زد که خوابش برد ! چند دقیقه بعد نسیم بهاری که حالا صورت رضا را نوازش میکرد تبدیل شد به باد و حرفهای بی بی را به گوش رضا رساند بی بی گفت :
نمیخواد زحمت بکشی رضا ، امروز بهترم انگار سوی چشمام برگشته ، همه جا را میبینم ، عمه را هم نبر دکتر ، چند روز دیگه پاهاش خوب میشه ! راستی من که باغچه را صبح آب دادم چرا گفتی زبون بسته تشنه است اول یه نگاه بنداز بعد حرف بزن مرد ، این اخلاقت همیشه آزارم میداد ، ولی خوب حالا که بهتر شدم بذار یه چیزی رو صادقانه بهت بگم.
رضا جان حالا برزخ نشی و بگی زن حیا کن ! این چه حرفیه آخر عمریه ، ولی تو دلم مونده بود که بهت بگم آخه من و تو کی وقت گذاشتیم که دو کَلوم حرف قشنگ بزنیم ؟ خیلی میخوامت رضا ، زودی بیا اینجا تا تو هم از تنهایی در بیایی ! هنوز هیچی نشده دلم برات تنگ شده ! حالا هم پاشو این فانوس رو خاموش کن داره دود میکنه .
باد دوباره تبدیل شد به نسیم و صدای بی بی گم شد ! رضا خوابیده بود و فتیله فانوس دوباره سوخت .
پایان
محمد بیاتی