ویرگول
ورودثبت نام
محمد بیاتی
محمد بیاتیشاعر داستان نویس و فیلمساز
محمد بیاتی
محمد بیاتی
خواندن ۶ دقیقه·۷ روز پیش

محمد بیاتی شاعر داستان نویس فیلمساز

داستان کوتاه " ساعت شماطه دار "

محمد بیاتی

ساعت شماطه دار

۱

سرو صدای زیاد و داد و بیداد براتعلی به گوش تمام مردمی که سر چهارسوق بودند رسید ! حسابی عصبانی بود و بخاطر اینکه خواب مانده بود و نماز صبحش قضا شده بود داشت زمین و زمان را روی سر عباسقلی ساعت ساز خراب میکرد .

حکایت از چند روز پیش آغاز شده بود که ساعت شماطه ای براتعلی که هر روز صبح راس ساعت پنج زنگ میزد و او را برای نماز صبح بیدار میکرد ، زنگ نزده بود و براتعلی هم که خواب سنگینی داشت نزدیک بود نمازش قضا شود که از شانسش گربه ای پریده بود روی لحافش و او بیدار شده بود ، براتعلی نمازش را خواند و نگاه به ساعت کرد دید ساعتش خوابیده ! خدا را شکر کرد که گربه بیدارش کرده بود و همه اش زیر لب میگفت : این گربه از طرف خدا مامور بوده من رو صدا بزنه که نمازم قضا نشه !

آفتاب که زد ساعت را برداشت رفت سر چهارسوق در دکان عباسقلی ، دکان بسته بود ، براتعلی روی سکوی جلو دکان نشست تا عباسقلی پیدا شد ! او هم با آب و تاب قصه ساعت و گربه را برایش تعریف کرده بود و گفت که خداوند یک گربه رو مامور کرده تا او را برای نماز بیدار کند !

عباسقلی ساعت را بررسی کرد و گفت : باید رقاصک ساعت عوض بشه چون فنرش پاره شده و دیگه کار نمیکنه ، سه روز دیگه ساعت آماده است ! براتعلی اصرار کرد که زودتر ساعت را آماده کند ولی عباسقلی گفت : رقاصک ساعت رو ندارم باید از شهر بخرم تازه بعدش هم که درست شد ساعت باید بیست و چهار ساعت کار کنه تا مطمئن بشم ساعت درست شده بعد بدم دست مشتری !

براتعلی هم ، نگران و سر در گم به خانه برگشت ! از وقتی نرگس خاتون همسر براتعلی مرده بود ! واهمه داشت که نماز صبحش قضا شود چون از بچه گی خوابش سنگین بود و خودش بیدار نمی شد و نرگس هر روز او را بیدار میکرد این بود که بعد از مردن نرگس خاتون براتعلی از ساعت شماطه دارش خیلی مواظبت میکرد ! ساعت یک بهانه هم بود ، چون این ساعت قدیمی تنها چیزی بود که از جهیزیه نرگس خاتون مانده بود و دونفری خیلی خاطره با این ساعت داشتند ! ساعت برای براتعلی حکم خود نرگس را داشت ، گاهی وقتها که دلش میگرفت به ساعت نگاه میکرد و یاد نرگس می افتاد ! تا اینکه ساعت خراب شده بود و براتعلی نمیدانست این سه روز بدون ساعت چکار کند ! اول گفت : روزها میخوابم و شب تا صبح بیدار میمونم تا نمازم قضا نشه ، ولی یادش افتاد که هرشب بعد اینکه رادیو ، برنامه فرهنگ مردم را تمام میکرد ، براتعلی تو چرت بود و نرگس خاتون پرده ها را میکشید و چراغ را خاموش میکرد ! بعد مرگ نرگس هم خیلی نمیتونست شبها بیدار بماند چون تنها بود و حوصله اش سر میرفت و خوابش میبرد !

با خودش گفت : اگه اجاق من و نرگس کور نبود و بچه داشتیم حالا نباید این مصیبت رو بکشم !

شب اول هر طور بود براتعلی سعی کرد حادق بخوابد ! تا صبح چندباری از جا پرید و بلند شد نشست و دوباره خوابید ، بالاخره نزدیک طلوع آفتاب بیدار شد و نمازش را خواند ! ولی در طول روز همه اش خواب آلود بود و چرت میزد البته ته دلش راضی بود که برای نماز صبح خواب نمانده !

به هر مصیبتی بود دوشب دیگر را هم با شب بیداری و چرت زدن گذرانده بود تا روز موعود فرا رسید و صبح زود خوشحال و خندان خودش را رساند دم دکان عباسقلی ، بعد ساعت را گرفت و پولش را داد و رفت سمت خانه

۲

ساعت ده شب بود که براتعلی ساعت را کوک کرد بعد چراغ را خاموش کرد و با خیال راحت خوابید …

شعاع آفتاب که خورد به چشم براتعلی بیدارشد ! باورش نمی شد چرا ساعت زنگ نزده بود پس نمازش چی ؟ دودستی زد به سرش و به ساعت نگاه کرد ساعت شش و نیم صبح بود و داشت دقیق کار میکرد !

باعصبانیت از جا بلند شد و زیر لب شروع کرد ناسزا گفتن به عباسقلی ، بعد ناشتایی خورد و ساعت را برداشت و از خانه بیرون زد !

بی مقدمه وارد دکان شد و شروع کرد ناسزا گفتن و بلند بلند گفت : مرد ناحسابی پول از مردم میگیری که ساعتشون رو درست کنی بعد این ساعت زنگ نمیزنه و نمازآدم قضا میشه ، تو شرم نداری معصیت کار بی دین ، اگه بلد نیستی بگو بلد نیستم ! حالا من چه خاکی به سرم کنم که تو نمازمو قضا کردی !

مردم از سرو صدای براتعلی و عباسقلی جمع شدند زیر چهارسوق جلو دکان عباسقلی و دنبال راه چاره میگشتند تا سرو صدای براتعلی را کم کنند ولی براتعلی به حدی عصبانی بود که کسی جلو دارش نبود !

مشهدی قاسم بزاز خودش را رساند به براتعلی گفت : صبح اول صبحی چرا اوقاتت رو تلخ میکنی ؟ چرا به این بنده خدا حرف درشت میزنی صلوات بفرست

براتعلی گفت : صلوات بفرستم ؟ نمازم از کفم رفت صلوات چی بفرستم !

قاسم گفت : خوب نمازتو قضا ادا کن ! این همه داد وبیداد نداره ، خوبیت نداره تو انظار مردم

براتعلی گفت : چرا طرف این نامسلمونو میگیری مش قاسم تو که بنده عابد خدا هستی چرا پات رو روی حق میزاری !

از داخل شلوغی جمعیت جعفر شاگرد میرزا پرسید حالا یکی بگه ببینیم قصه چیه ؟

عباسقلی که حسابی کفری شده بود پرید وسط بحث و گفت : بابا این براتعلی سه روز پیش ساعتش خراب شده بود آورد براش درست کردم که…

یهو وسط حرف عباسقلی ساعت شروع کرد به زنگ زدن و جماعت زدند زیر خنده ! براتعلی متعجب نگاه کرد و گفت : این چرا حالا زنگ میزنه ؟ عباسقلی گفت : واسه اینکه عقربه اش تو تعمیر چرخیده رو نه ونیم و الان زنگ میزنه !

براتعلی که نمیدونست چی بگه گفت : پس چرا قبلا پنج صبح زنگ میزد کی به تو گفته دست بزنی به زنگش؟

مش قاسم که تازه ملتفت شده بود قضیه چیه خندید و گفت : خوب مرد حسابی ساعتت رو کوک نکردی سر ساعتی که میخوای بلند بشی بعد اومدی مردم رو بی حرمت میکنی ؟ تو به عباسقلی گفتی رو ساعت چند کوک کنه برات ؟

براتعلی گفت : نگفتم ولی خودش باید میدونست که چکار کنه ! من که سواد ندارم این مگه تعمیر کار ساعت نیست ؟ مش قاسم که کم کم اوقاتش تلخ شده بود گفت : تعمیر کار ساعته نه مفتش محل ! حالا بده ساعت رو کوک کنه برات !

بعد رو کرد به مردم و گفت : بفرمایید

جمعیت پراکنده شدند و براتعلی که حالا ساعتش تنظیم شده بود برای نماز صبح ساعت را برداشت و برگشت سمت خانه !

نزدیک سقا خانه که رسید گفت : برم استغفار کنم که نمازم قضا شده و ساعت را گذاشت کنار سقا خانه و شروع کرد به راز و نیاز کردن و عذر خواهی کردن از خدا ! حرفهاش که تمام شد بلند شد که بره یهو خشکش زد ! پس ساعت کو ! یه نفر ساعت رو دزدیده بود .

پایان

محمد بیاتی

داستان کوتاهشعرهنرادبیاتسینما
۰
۰
محمد بیاتی
محمد بیاتی
شاعر داستان نویس و فیلمساز
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید