اگر پیشتر فلسفه را جدیتر گرفته بودم و ساعتهای بیشتری را در پناه کتابها سپری میکردم، شاید اکنون تلاشهایم برای فراموش کردنت ثمری میداد.
این پرسش بنیادی ذهنم را میفرساید:
جبر یا اختیار، کدام یک؟
پیش از تو، سبکبالانه میگفتم: اختیار.
اما حالا که با تو و زخمهایت روبهرو شدهام، قضیه رنگ دیگری دارد.
اگر مرا نمیرنجاندی، شاید هنوز باور داشتم که میتوانم خودم سرنوشتم را رقم بزنم.
مدام خودم را بین دو راه میبینم، و همین یعنی اختیار.
اما چه فایده؟ هر بار دوباره همان انتخاب تکرار میشود.
انگار محکومم همیشه یک طرف را بردارم،
طرف تورا.
اما یادت، همچون کودک بازیگوشی است که شوری بیامان برای خرابکاری دارد؛
هر جا پا میگذارد، چیزی را واژگون میکند.
همیشه همینطور بوده؛
از چاله ای به چاه میافتیم و از چاهی به چاه بزرگتر
عجیب است که اجازه ندارم تصمیم بگیرم چه کسی را باید دوست بدارم و از چه کسی دور بمانم
شاید قلبم علیه من طغیان کرده است.
اوست که میخواهد دوستت بدارد.
و دوست داشتنت کاری عبث است، شبیه آب بر هاون کوبیدن؛
همچون بذر افشاندن در کویر،
یا فریاد زدن در خلأی بیانتها.
دوست داشتن تو شبیه دویدن در دایرهای بیپایان است،
پل بستن بر روی سراب،
شمشیر کشیدن بر سایه،
چراغ افروختن در آفتاب نیمروز،
امید بستن به بادی که هیچگاه نمیایستد،
و فراموش کردنت همان جبریست که پیش تر به آن باور نداشتم، شبیه سیگاری که هرگز قرار نیست ترک شود.
اما برای کسی که کار دیگری ندارد،
آیا واقعاً فرقی میکند؟