
"خش" اولین برگ پاییزی در زیر پاهایم نفس آخرش را کشید و با زندگی وداع گفت. این اولین برگ پاییزی بود که از دستهای بلند درخت چنار کنار جاده افکارم افتاد.
هرزگاهی قَدمی در این جاده میزنم. جادهای طولانی و دراز، گاهی با انتهایی زیبا و دل انگیز و گاهی با انتهایی تاریک و مأیوسکننده. در ابتدای جاده درختان چنار و سرو در دو طرف راه قد برافراشتهاند و در جایی از آسمان دستهای خود را به هم دادهاند و بر روی جاده گنبدی سبز ساختهاند. گاهی هم اجازه میدهند که انوار زرد و سرخ خورشید بر جاده بتابد.
وقتی هنگام پاییز در جاده راه میروم، درختان چنار برگهای زرد پاییزی خود را به پاهایم میریزند و به من خوش آمد میگویند. خوشایندست.
مسیر را ادامه میدهم تا به درختان بید مجنون میرسم که گیسوان پریشان خود را به دست باد سپردهاند تا آنها را به پرواز درآورد. حرکت بین درختان مجنون جاده افکارم، قلبم را به هیجان میآورد و چشمانم را بارانی میکند. این احساس، نمیدانم اما به حالشان غبطه میخورم آنگونه پریشان و دلدادهاند که تو را هم مجنون و شیدا میکنند.
جاده زیبایی است. در بلندای تپهای در انتهای جاده افکارم به درختی تنها میرسم که به دیواری گلی تکیه دادهاست. درختی که در بهار دردانه برگش میروید و در پاییز آن دردانه را از دست میدهد.
تک درخت جاده افکارم، در تنهاییش زندگی میکند آرام بدون ترسی از شلوغیهای تاریک و قضاوتهای روشن. تک درخت جاده افکارم، ریشههایش سرتاسر جاده را پیمودهاند و در تنهاییش تمام جاده را میشنود و حس میکند. قصهاش بدون مقدمهای آغاز شد و پایانی ندارد. تک درخت جاده افکارم صندوقچه خاطرات و لحظات شیرین و تلخ جاده است. وقتی دستم را روی تنه قطورش میکشم، احساساتم درهم میپیچد و پر میشوم از شروع و پایانهای بیکران. قدم زدن در جاده افکارم، گاهی فقط برای رسیدن به این درخت قطور تنهاست.