ویرگول
ورودثبت نام
Mohsen Baqery
Mohsen Baqeryنوشتن رو دوست دارم. (از «نوشتن» نوشتن رو بیشتر.)
Mohsen Baqery
Mohsen Baqery
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

بیشترِ اضطراب‌ها فقط ترسِ ترکیدن حبابی‌ان که دورِ ضعف‌هامون کشیدیم؛ و نترکیدن کابوس حباب‌هاست

بعضی وقت‌ها حس می‌کنم مرضِ «اضطرابِچیداری» گرفتم.

دلشوره امانم رو بریده و هی می‌پرسم: اضطرابِ چی داری؟ نه جدی. اضطرابِ چی داری؟

مغزم با ژستِ کارآگاهی یک جعبه بایگانی سُر می‌ده سمتم که: هر چیزی لازمه بدونی اینجاست. و هر بار که بازش می‌کنم خالیه.

دیروز یا شاید چند شب قبل (حافظه رو ببین)، یک چیزی اومد زد زیرِ ماتحتِ افکارم. «چرا نمیفتی دنبال لونهٔ اضطراب‌هات؟». راست می‌گفت. من با سایهٔ اضطراب‌هام چیزخور شده بودم و چرخان و رقصان براش می‌خوندم: «اضطرابِچیداری، اضطرابِچیداری». غافل از اینکه صاب‌سایه اون پشت داره به ریشم می‌خنده.

به پاسِ این تلنگر یک «ریشه در خاک تعلق نیست اهل شوق را» گفتم و افتادم به ریشه‌یابی.

چشم‌تون روز بد نبینه: فهمیدم یکی از این اضطراب‌های قلچماق به «کم‌دونیِ» ذهنم رفت‌وآمد داره. اونجا رو گذاشته بودم برای چیزهایی که از بقیه کمتر دارم. پول، سواد، قیافه، هر چی. مُچِ دومی رو حوالیِ «تزلزل آباد» گرفتم، جایی که کم‌جوهریِ نوشته‌هام رو می‌ریختم خدایی نکرده کسی نبینه. سومی هم زیادی زبل بود و ردّش رو توی دالان‌های تاریک‌تر گم کرد؛ جایی که بنده در حال حاضر توپِ لازم برای وارسی‌اش رو ندارم.

دروغ چرا. این سوراخ‌سنبه‌ها رو خودم توی سرم ساخته‌ام و دورِشون حباب کشیده‌ام که بوی گندشون به مشام بقیه نرسه. مشکل اینجاست که حباب‌ها (به اقتضای ماهیت‌) شفاف‌ان و خاصیتِ ماست‌مالی‌شون کم. بیشتر از اینکه سرپوشِ ضعف‌ها باشن، ویترینِ ترس‌هام شدن.

به نظرم بیشترِ اضطراب‌ها فقط ترسِ ترکیدن همین حبابی‌هایی‌ان که دورِ ضعف‌هامون کشیدیم. (نگید ما حباب نداریم که ناراحت می‌شم.) شاید مضطربیم چون می‌دونیم به حباب جماعت امیدی نیست، وجودش به بادی بنده و حتی شاید شوقِ ترکیدن داره. شاید توی عالم حباب‌ها اینکه به‌زور جایی بندت کنن یک کابوسه. و شاید ما هم نگران همین چیزهاییم.

این مرضِ «اضطرابِچیدارم» یک دمنوش با گل‌های برگ‌سوزنی لازم داره که هر چی حبابه توی سر آدم بترکونه. خودت بمونی و بوی گندِ ضعف‌هات و شکلِ نحسِ ترس‌هات. بعد که همه چی ریخت بیرون، جاروشون کنی یک گوشه. هر کی هم پرسید این‌ها چیه بگی نقطه ضعف‌هام‌ان؛ اسم این یکی «بلد نیستمه»، این یکی رو بهش می‌گیم «نتونستم» و اونی هم که داره می‌خنده «ندارمه».

کاش می‌شد که بشه.

اینجانب فعلاً‌ تا مرحلهٔ نسخه‌پیچی جلو رفتم و لالایی‌اش رو یاد گرفتم، ولی خوابم نمی‌بره. همین‌ها رو عجالتاً از من قبول کنید تا شاید فرجی شد و با حباب‌های ترکیده خدمت رسیدم.

اضطراباسترسنوشتننویسندگیجستار
۱۸
۱۲
Mohsen Baqery
Mohsen Baqery
نوشتن رو دوست دارم. (از «نوشتن» نوشتن رو بیشتر.)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید